<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>حجره ی دانشجوئی یک بسیجی</title>
<link>http://jaddedishmook.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 19 Oct 2009 18:56:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سوء تفاهم بزرگ!(گزارشی از یک برنامه در تالار شهید چمران دانشکده فنی)</title>
<link>http://jaddedishmook.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>برای خودم دو نظر متفاوت درباره ی برنامه ای که قرار است داشته باشیم دارم: 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;*از طرفی اینکه برنامه تریبون آزاد دارد٬ خوشحال کننده است. اینکه همکلاسی های معترضمان جایی رسمی برای حتی فریاد زدنشان و بد و بی راه گفتنشان داشته باشند خوب است. (البته کافی نیست.) اگرچه همین همکلاسی های ما توی نشریاتشان تا دلتان بخواهد٬ به هرکه دلشان بخواهد لطف!! میکنند. ولی انصافاً به اندازه تریبون آزاد آدم را آرام نمی کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;*از طرف دیگر احساس می کنم به اندازه ی کافی در مورد &quot;تهمت تقلب&quot; پاسخگویی و روشن سازی صورت گرفته و برگزاری برنامه ای با این عنوان صحیح نیست. بس است هرچقدر این موضوع وقت مملکت را گرفت و مسئولان و دانشگاهیان را از پرداختن به امور مهم و تلاش برای پیشرفت و فکر کردن های عمیق بازداشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگرچه شاید هم حق با بچه ها باشد. این همکلاسی های ما که از پای شبکه های عزیزان آنور مرزی بلند نمی شوند. از نشریات داخلی هم که همان چیزی را می خوانند که از ماهواره ها یاد گرفته اندو ..... . خداییش چه گلی می شود به سر گرفت؟!! شاید نیاز باشد که جایی به جز صدا و سیما به این موضوع پرداخته شود. البته اگر......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در ضمن نظرم یک طرف دیگر هم دارد و آن این است که عقیده دارم که آقای صفار هرندی(وزیر سابق فرهنگ و ارشاد اسلامی) گزینه ی مناسبی برای این برنامه نیستند. چون به نظرم با آرامشی که ایشان دارند و با آن شور و هیجانی که همکلاسی های ما٬ احتمالا ایشان را خواهند خورد.&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همان بهتر که قسمت تریبون آزاد را باید سر کلاس باشم. اگر در جلسه حضور داشتم٬ احتمالاً دهنم کف می کرد از بس که لعنت می کردم آنهایی را که این بهانه های نه اساساً کم را دست همکلاسی های من داده اند. تا دیروز واقعا خودشان هم نمی دانستند که به چه چیزی گیر بدهند. امروز اما به همت والای عزیزان لعین٬ خوب می دانند که چه بگویند. (اما بعضی هایشان اصلاً بلد نیستند از این فرصت استفاده کنند و همچنان حرف های بی ربط می زنند.)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برنامه قرار بوده که &lt;U&gt;۱&lt;/U&gt;شروع شود و حدود ساعت &lt;U&gt;۲:۳۰&lt;/U&gt; است که کلاسمان تمام می شود و می رویم دانشکده روبروئیمان(دانشکده فنی) -همسایه ی همیشه شلوغ و خبرساز - . جلوی فنی خبری نیست اما داخل دانشکده که می شویم و پله ها را بالا می رویم٬ معلوم می شود که تالار پر است. جمعیت تا بیرون در آمده. و امکان ورود ٬ سهل نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بالاخره میرویم داخل و می نشینیم همان جای همیشگیمان. سمت راست تالار که طبق قراری که هیچوقت گذاشته نشده اکثراً قسمت دخترانه تالار شهید چمران است.(البته در برنامه های بسیج)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آقایی که آقای صفارهرندی نیست٬ پس قره باغی است٬ مشغول صحبت هستند. اعلام می دارند که ۸ سال در زندان های رژیم بعث عراق بوده اند و فرزندان واقعی خمینی زیر شکنجه٬ تغییر عقیده نمی داده اند و روحیه شان را نمی باخته اند. چون راهی که انتخاب کرده بوده اند٬ آگاهانه بوده. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هر از چند گاهی ما کف می زنیم و همکلاسی هایمان هو می کنند و آنها شعار می دهند و ما شعار می دهیم و....  پیش خودم فکر می کنم که این اوضاع باید تا کی ادامه داشته باشد؟! (برگرد پدر!!)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آقای سخنران از خط امام و شعارهای امام می گویند. از موضع ضد آمریکایی و ضد اسرائیلی امام. .....همکلاسی ها شعار می دهند:« نه غزه٬ نه لبنان٬ جانم فدای ایران» . در چنین لحظه ای ۲چیز می تواند مرا آزار دهد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اول این روحیه ی ملی گرایی که چقدر برای جهان اسلام آفت است و چقدر حضرت امام درباره ی این مسئله هشدار داده اند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوم هم اینکه آن موقعی که ایران عزیز ما به فداکاری نیاز داشت٬ چه کسانی رفتند و جانشان را فدا کردند؟! (حرفم این نیست که کسانی که الان در آن طرف قرار گرفته اند٬ همه شان آن روز ها قایم شده بودند و .... نه٬ حرفم چیز دیگری است که &quot;دردم نهفته به ز طبیبان مدعی&quot; ) اما واقعاً خیلی از این همکلاسی ها حتی از دور هم دستی بر آتش جنگ نداشته اند و خیلی از غصه ها را هیچوقت نچشیده اند و امروز......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دخترهای دور و بری ام جواب این شعار را می دهند٬ اما صدایشان به گوش برادران نمی رسد و شعار٬ &quot;دم گرفته نمی شود&quot;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سخنرانی به دلیل شعارهای پیاپی همکلاسی ها شور گرفته. پای بسیج وسط می آید و همکلاسی ها شعار می دهند:«بسیجی واقعی٬ همت بود و باکری»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در این باب باید بگویم&lt;STRONG&gt;:&quot; این سوء استفاده هایی که از شهدا در انتخابات شد٬ نتیجه ی عملکرد اشتباه در معرفی  دفاع مقدس بود. ما خودمان زمینه ی این اتفاقات را و بستر این شعارها را طی تمام سالهای بعد از جنگ فراهم کردیم. برنامه ها٬ کتاب ها٬ نشریات٬ عکس ها٬ خاطرات٬ برنامه های تلویزیونی٬ یادواره ها٬ اردوها٬ و... ٬ همه و همه تنها به نام و یاد فرماندهان شهید. همانطور که پرداخت حداکثری به هموطنان تهرانی باعث می شود که آنها باور کنند٬ تنها ساکنان ایران بزرگ هستند٬ پرداخت انحصاری به فرماندهان شهید در عوض کار کردن مبنایی در باب مفهوم &quot;شهادت&quot; ٬ &quot;دفاع&quot; و &quot;جهاد&quot;٬چنین عواقبی خواهد داشت.&quot; (اساساً نوش جان خودمان).&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-:« اگه قرار باشه کسی٬ همت و باکری رو تعریف کنه٬ اون منم که همسنگر اونها بودم. نه شما.» این جوابی بود که سخنران به این شعار می دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلم می خواهد یکی از آقایون داد بزند: &lt;STRONG&gt;&quot;برای شادی روحشان صلوات&quot;&lt;/STRONG&gt; و من که تحمل ندارم ببینم بعضی ها منافقانه پشت اسم امام و شهدا قایم می شوند٬ دلم آرام بگیرد. اما کسی این کار را نمی کند. هرچند صلواتی که در دل برایشان می فرستم٬ آرامم می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در وقتی از برنامه همکلاسی ها شعار مشهور &quot;یا حسین....میر حسین&quot; سر می دهند که سخنران آرزو می کند که این &quot;یا حسین&quot; گفتن ها از ته دل و از روی اعتقاد باشد و بحث نمازگزاران عجیب نمازجمعه کذایی را پیش می کشند. و این سؤال را مطرح می کنند که این حسین٬ کدام حسین است؟؟!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هرچند یک واقعیتی به صورت سؤال توسط شعرا قبلاً مطرح شده که: &quot;این حسین &lt;SUP&gt;(ع)&lt;/SUP&gt; کیست که عالم همه دیوانه ی اوست؟! &quot; ولی راه اربابمان همان راه اسلام است. اسلام هم یک سری اصول مشخص دارد که مورد اختلاف مراجع هم نیست. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از طرفی همین همکلاسی ها٬ وقتی توی همین تالار آغاجری را دعوت می کنند٬ برایش یقه چاک می زنند. واقعاً کدام &quot;حسین&quot; ؟! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خلاصه وقت سخنران اول تمام می شود. یک برادری بسیار مصر هست که برود بالا و صحبت کند. داخل پرانتز این که تریبون آزاد اول برنامه بوده. دوستان ما هم رأفت اسلامی شان گل می کند و می فرستندش بالا. همکلاسی می فرمایند: «ما چطور شکایتمان را به شورای نگهبان ببریم٬ در حالی که آقای جنتی٬ آقای یزدی و (یک آقای دیگری را هم گفتند که من یادم نیست) ٬ قبل انتخابات حمایتشان را از احمدی نژاد اعلام کرده بودند؟!!»   &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من حقیقتاً از این استدلال متعجب می مانم. انگار اصلش بر این بوده که شورای نگهبان از ربات هایی تشکیل بشود که اساسا٬ رأی و نظری هم نداشته باشند. (!!!!!)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همکلاسی همچنین می فرمایند که ۳۰ سال است مملکت دست آخوندها است و این همه فساد در مملکت وجود دارد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;(مملکت دست امام معصوم هم که بود٬ بی فساد نبود)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوستان وقتی می بینند که چند نفر دیگر هم می خواهند بروند و صحبت کنند٬ تازه متوجه می شوند که نباید به هم ایشان هم اجازه می دادند صحبت کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اوضاع شلوغ است. اینوری ها و اونوری ها٬ پی در پی شعار مرحمت می کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آقای صفار هرندی وارد تالار می شوند و می روند روی سکو. ما بلند می شویم و کف میزنیم. همکلاسی ها هم ایشان را مورد لطف قرار داده و شعاری در باب &quot;وزیر فرهنگ&quot; سر می دهند. آقای صفار با خنده پاسخ می دهند :&quot; به آقای حسینی اهانت می کنید. ایشون الان وزیر فرهنگ هستند.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بنده به سوتی همکلاسی ها می خندم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آقای صفار هرندی رو هو می کنند و ایشان رفتار پیشینه این جمع را در ۱۶آذر آخرین سال ریاست جمهوری آقای خاتمی و رفتار آقای خاتمی را با پیشینگان یادآوری می کنند. همکلاسی ها در حمایت از &quot;خاتمی&quot; شعار می دهند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; همکلاسی هایمان وقتی با شعارهای مقابل و کف زدن های ما مواجه می شوند٬ از دستمان کفری شده و شعار می دهند: « دانشجوی سهمیه٬ همینه٬ همینه.»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; جواب این اظهار لطف عزیزان هم آماده است:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;A href=&quot;http://www.sajjadsaffar.blogfa.com/post-62.aspx&quot; target=_blank&gt;نفاق صادقانه&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هی آنها حال ما را گرفتند و ما حال آنها را. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برای بعضی شعارهاشان پاسخ تولید شده:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- از جمله شعار دوستان ما که دفعه ی قبل &quot;دم گرفته نشد&quot;:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;STRONG&gt;« هم غزه٬ هم لبنان٬ جانم فدای اسلام»&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;- «یا حسین٬ کربلا» &lt;/STRONG&gt;(یا حسینش را همه ی تالار با هم می گفتیم)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;.....«آزادی اندیشه٬ با لنگه کفش نمی شه».... و من متوجه یک لنگه کفش در دست دخترهای ردیف وسط میشوم که گویا از قسمت عقب که دست همکلاسی ها است٬ آمده. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همکلاسی ها هم جواب این شعار ما را می دهند. شعارشان را که البته آقای صفار هرندی پاسخ خوبی بهش می دهند٬ مطرح نمی کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برایم سؤال پیش می آید که : «حالا اندیشه ای هم وجود دارد که دو طرف سرش چانه می زنند.؟!» ما که تولید اندیشه ای نداریم. آنها هم که اندیشه هاشان کپی است و اساساً مال خودشان نیست. همچین اندیشه اندیشه می کنیم٬ انگار ملاصدرائیم!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یک قسمت جالب برنامه٬ ماجرای سفر به شهرستانها٬ با خرج آقای صفار هرندی بود. همان بحث تکراری اما مهم و اماتر همچنان مظلوم &quot;ایران فقط تهران نیست&quot; . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من به نوبه ی خودم بچه های طرح خدمت رسانی امسال(+ یک نفر) را دعوت کردم که انتهای ترم به خرج ایشان ببرمشان شمال خودمان. (خونه ی خودمون هم نمیریم که ثوابش یکجا برسه به ایشون.)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;طبق معمول برنامه ها٬ &quot;حسن باقری&quot; وجودم پررنگ شده . متوجه یک آقای میان سالی شده ام که روی پله ها هندی کم به دست ایستاده و مشغول تصویربرداری از همکلاسی ها است. به یکی از مسئولین مرکز می گویم. حساسیت موضوع را هم. اما هیچ. می روم چند ردیف پایین تر و موضوع را به مسئول مرکز خواهران می گویم. مثل من رفته تو نخ ماجرا. که آقایون هم متوجه می شوند. طرف٬ بچه ها را اساساً حساب نمی کندو الان است که یکی هم بخواباند دم گوششان. مجری کار درستی می کند و می رود پشت تریبون و با کلی دردسر به اطلاع جمع می رساند که این آقا از حراست دانشکده فنی است و ما خواستیم جلوشان را بگیریم اما دارند کار خودشان را می کنند. این مسئله به بسیج مربوط نمی شود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من البته اگر جای آقایان بودم٬ قید هر چیزی را می زدم و فیلم دوربین را در می آوردم و سر به نیست می کردم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جداً متوجه خیلی از حرفهای سخنران دوم نمی شوم. به دو دلیل: ایشان احتمالاً اصولاً بلند صحبت نمی کنند(بر خلاف اکثر قریب به اتفاق مردها). و ما و همکلاسی ها در شعار دادن کم نمی آوریم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من بعد از توهین های مستقیمی که به آقای صفار هرندی می شود و برخوردهای اخلاقی ایشان و البته کم نیاوردن هایشان٬ نظر اولیه ام در مورد این سخنران برنامه٬ عوض می شود. اتفاقاً خیلی هم خوب از عهده بر آمدند و رفتار پدرانه ای با همکلاسی ها داشتند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برادران در پاسخ به شعار توهین آمیزی که در مورد سخنران مطرح میشود٬ فریاد برمی آورند: &quot; صفار هرندی٬ دوست داریم ما٬ دوست داریم ما&quot;.....&lt;STRONG&gt; من مات و مبهوت مانده ام که این چه شعاری است؟! واقعاً از ما انتظار دارند که همراهیشان کنیم؟!  &lt;/STRONG&gt;همین احساس را وقتی شعار &quot;ای ولله٬ حزب الله&quot; را می شنوم٬ دارم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من خسته شده ام. هم آن موقعی که برنامه یکپارچه شعار شده بود و هم الان که این همه نوشته ام.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8807271598&quot; target=_blank&gt;(خبر این برنامه در فارس)&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 18:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jaddedishmook&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>jaddedishmook</dc:creator>
<guid>http://jaddedishmook.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نیّت</title>
<link>http://jaddedishmook.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P&gt;بچه های اتوبوس سفیدِ از راه رسیده اند و دم در خوابگاه مشغول شعار دادن هستند:&quot; ...! ...! ماشین ندی خائنی! &quot; &lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;
&lt;P&gt;خنده و شوخی بچه ها با شکایتشان از رانندگی افتضاح راننده ی اتوبوس سفید با هم قاطی شده. طبق معمول بعد اعزام ها بچه ها بسته ی خاطرات اعزام را ولو می کنن کف خوابگاه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-&quot;خاک بلند شده بود اصلا جلوی شیشه معلوم نبود چه برسه به جاده. راننده هم تخت گاز می رفت. اون قسمت مسیر هست جاده باریکه پرتگاهه چرخ ماشین لبه ی پرتگاه بود. خدائیش اشهدمونو خوندیم. خدا رحم کرد والا الان مفقود شده بودیم.&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-&quot;آره...شهید می شدیم.... کلی به نفع طرح می شد.... کلی مسئولا کمکتون می کردن.....&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هرکسی یک تیکه ای می اندازد و .....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وسط شوخی ها ترس برم می دارد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ....&quot;شهید!!!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;********&lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P&gt;عملی انجام بدهی و حینش توضیحش را بدهی قطعاً بچه طفلی بهتر متوجه می شود.&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برایشان یک نماز ۲ رکعتی می خوانم. با توضیحات هر قسمت. روی این چندتا زیلویی که بچه ها هر روز می آورند فقط می شود مستطیلی نشست. من ایستاده ام این سر کلاس. آن ته کلاس که می شود  آن یکی ضلع کوچک مستطیل!! بچه ها دفترچه خاطراتشان را که داده بودند برایشان یادگاری بنویسم به هم نشان می دهند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد چند سال کار با کودک دیگر می توانم کلاس را کنترل کنم(انصافا باید در مورد کودک مطالعه داشت والا کلافه میشوی)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما این دفترچه ها را تا به هم نشان ندهند آرام نمی شوند. خودم اشتباه کردم اول کلاس دادم. تا آخر کلاس حواسشان به آنها است. جلویشان را هم بگیرم موضوع زیرزمینی می شود. اما کمی وقت اجازه نمی دهد بهشان فرصت بدهم تا کنجکاویشان را مرتفع کنند. کلاس را شروع می کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;نمازم را شروع می کنم. اگرچه برایشان نیّت را توضیح می دهم اما خودم نیّت نمی کنم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;بچه ها هنوز هم آن ته پچ پچ می کنند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;نمازم تمام می شود. با آرامش رو می کنم به ته مستطیل و با لبخند از بچه ها می پرسم:«بچه ها من برای کی نماز می خوندم؟» (منتظرم که دوزاری هاشان بیفتد!!)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;بچه ها جواب می دهند: -« برای &quot;خدا&quot;... خانم»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;انگار یکی محکم زده باشد پس گردن حواسم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;&quot; اگرچه برایشان نیّت را توضیح می دهم اما خودم نیّت نمی کنم!!!!!!&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;- « آره بچه ها... ما نمازمون رو برای &quot;خدا&quot; می خونیم...»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;دوزاری بچه ها افتاده. خوب هم افتاده. انقدر که صدای افتادنش هر بار که دستهام را می برم طرف گوشم برای نیّت توی گوشم می پیچد...: «برای &quot;خدا&quot; ....خانم»&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وسط شوخی ها ترس برم می دارد. ....&quot;شهید؟؟؟!!!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-من از اولش برای چه تصمیم گرفتم که بروم طرح؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; -من هر روز را به چه هوایی می روم روستا؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-من اینجا چه کار می کنم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;«رده کودک امسال مسئول نداره... کار کودک رو زمین مونده... طرح... رده...»&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر من وسط راه سقط شده بودم! نفله حساب میشدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ترس برم می دارد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Sep 2009 22:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jaddedishmook&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>jaddedishmook</dc:creator>
<guid>http://jaddedishmook.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بعد مدت ها</title>
<link>http://jaddedishmook.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;**این چهارسال&lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یادم می آید از چهار سال پیش که پایم به دانشگاه و &quot;ب. د. د ت&quot; وا شد بچه مذهبی ها &lt;SUP&gt;۱&lt;/SUP&gt;دست و پایشان را گم کرده بودند. &quot;دولت&quot; و &quot;احمدی نژاد&quot; شده بودند &quot;اسمشو نیار&quot; های جمع های ما. یک بار یادم هست قرار بود یک آدم خیلی روشن الحال!! رو دعوت کنیم. خودم شاکی شدم که این آقا یه جورایی سخن گوی نظام حساب می شه که!! دوست روبروییم هم با نگاهش تأییدم کرد. یکی هم البته جواب داد &quot;خوب باشه. مگه جرمه؟ یعنی چی؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ما سه سال (بی ادبیم را ببخشید ولی:) لال شده بودیم. این لال گردیدگی اگرچه در یک اقدام همگانی و خوشایند و به نظر حرفه ای به پای مجموعه نوشته می شد. اما واقعیت چیز دیگری بود. ما &quot;کبک&quot; بودیم و مجموعه ی زبان بسته ی بسیج را هم عوض از &quot;برف&quot; گرفته بودیم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سه سال بود که &quot;امام خامنه ای&lt;SUP&gt;(دامة برکاته) &lt;/SUP&gt; &quot;یکه تاز از عملکرد مثبت دولت حمایت می کرد ولی ما فقط پیام &quot;نقد منصفانه دولت&quot; ایشان را شنیدیم. این اواخر اما در فضای انتخابات هر نشریه ای که در می آمد از حمایت های ایشان به نوعی سوء استفاده می کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این یک سال اخیر که انتخابات در پیش داشتیم تازه &quot;وظیفه&quot; یادمان آمده بود. مناظره پشت مناظره. نشریه پشت نشریه. بحث پشت بحث. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به نظرم ما باید در یک روز دل انگیز برای این هویت حقیقی و حقوقیمان یک فکری بکنیم و تکلیفشان را با هم روشن کنیم. تا کی می خواهیم &quot;بی اطلاعی&quot; و &quot;ترس&quot; و &quot;روشنفکری!!!&quot; و &quot;عدم ولایت پذیری&quot; و &quot;دلسوزی های احمقانه&quot;ی خودمان را پشت اسم &quot;بسیج&quot; پنهان کنیم؟! بسیج نیرو نداشته باشد خیلی خوش به حالش تر است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;**گفتنی ها و نگفتنی ها&lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کن فی الفتنة کابن اللبون. لا ظهر فیرکب و لا ضرع فیحلب.&lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;(حکمت ۱- نهج البلاغه)&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من اگر می فهمیدم  فتنه چه شکلی است و چه چیزی بگویی اوضاع بهتر می شود و چه بگویی بدتر که حضرت امیر&lt;SUP&gt;(ع)&lt;/SUP&gt; می شدم نه زینب اسماعیلی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نتیجه ی انتخابات دوم خرداد را که به خاطر می آوردم نه درست به همان اندازه اما بازهم ناراحت می شدم. ۲۳ خرداد که یکی از دوستانم تماس گرفت و با بغض از تقلب در انتخابات با من درد دل کرد با خودم فکر می کنم &quot;چه بسیار چیزهایی که ما شر می پنداریم در حالی که خیرند&quot;. اگر جمهوری اسلامی هیچوقت رئیس جمهوری مثل &quot;آقای خاتمی&quot; را تجربه نکرده بود می شد بهش تهمت بست. می شد گفت که محال است. می شد او را به تقلب و دستکاری آراء مردم متهم کرد. اگر در فهرست نمایندگان مجلس بعضی اسامی نبودند می شد ادعا کرد که این همه یکنواختی در مسئولین و منتخبین بعید است. اما &quot;اللهم لک حمد حمد الشاکرین. لک علی...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این تهمت&lt;SUP&gt;۲&lt;/SUP&gt; تقلب در انتخابات را می شود حداکثر با یک ربع بحث با فرد معترض (اگر آدم لجبازی نباشد) رفع کرد. به خیلی از حرف و حدیث هایی که این ایام نقل محافل و مجالس است می شود پاسخ منطقی داد. اما انصافا به بعضی از اشتباهات با هیچ منطقی نمی شود پاسخ داد.   رفتارهای&quot;مخلصانه ی ابلهانه&quot; ی عده ای با شور بی شعور که متأسفانه به پای نظام نوشته خواهد شدتا همیشه  هیچ توجیهی نخواهد داشت. من اگر دستم می رسید چنان سیلی محکمی خدمتشان تقدیم می داشتم که دینم را به خون شهدا ادا کرده باشم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;**به این موضوع نزدیک نشوید!!&lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مطرح شد که یک سری جلسات پیرامون مسئله &quot;ولایت فقیه&quot; داشته باشیم. یکی از دوستان فرمودند: &quot;ولایت فقیه در مجموعه ی ما نیاز چندانی به کار نداره. بچه ها الحمدلله ولایت فقیه رو قبول دارن.&quot; یکی دیگه از دوستان که به نظر می رسید کمی تا قسمتی از این اظهار نظر برافروخته پاسخ دادند:&quot;اعتقاد دارن؟ یا علاقه دارن؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من حالا که این فتنه ها را دیده ام تازه می فهمم که &quot;قبول داشتن&quot; یک چیز سطحی و سلیقه ایست. من باید یک فکری به حال &quot;اعتقادم&quot; بکنم. به حال &quot;ایمانم&quot;. به حال &quot;باورم&quot;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شنیدم یک بنده خدایی که البته دوستان  به من نگفتند چه کسی! اظهار داشته اند: &quot;ما دیگه این ولی فقیه رو قبول نداریم&quot;. جداً خوش به حال کسانی که زودتر مرز بین عقیده و سلیقه شان را پیدا کردند و خیلی قبل تر ها &quot;فهمیدند&quot; وقتی پای عمل به مصادیق در میان باشد دیگر حاضر به ادامه &quot;بازی&quot; نیستند. خوش به حال کسانی که تظاهر و ادعا نکردند. خیلی بد است کسی برای آینده ی خودش آرزوی &quot;مرگ&quot; را پیشاپیش فرستاده باشد. با شعار &quot;مرگ بر ضد ولایت فقیه&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جای &quot;سید حسن نصرالله&quot; در قلب ماست. بگذارید بگویم جایش روی سر من است. روی چشم هام. از این که در عشق به مقتدا و ره برم چنین رقیبی دارم در پوست خود نمی گنجم. او الحق که به اندازه ی هزار خم از من مست تر است. بعد از انتخابات پارلمانی لبنان سخن رانی ای داشت که مثل همیشه فوق العاده بود. به تهمت هایی که گروه رقیب در مورد &quot;مقاومت اسلامی&quot; مطرح کرده بود  چنان پاسخی داد که من اصلا ظرفیت شوق شنیدنش را نداشتم. گروه رقیب برای خراب کردن چهره ی &quot;مقاومت اسلامی&quot; ادعا کرده بود که ما نگران چهره ی عربی لبنان هستیم. سید در پاسخ اولش به بی تفاوت بودن این مدعیان در برابر خطر رژیم صهیونیستی اشاره کرد و بعد با مطرح کردن &quot;سیادت&quot; حضرت امام خمینی&lt;SUP&gt;(رحمة الله علیه)&lt;/SUP&gt; و امام خامنه ای&lt;SUP&gt;(دامة برکاته)&lt;/SUP&gt; راه بهانه گیری را بر هر عرب بهانه گیری بست. و در ادامه به قانون اساسی لبنان و آزادی در انتخاب دین و احترام به عقاید مذهبی در لبنان اشاره کرد و تأکید کرد که مسئله ی ولایت فقیه جزء اعتقادات مذهب شیعه است و به مطبوعات لبنان هشدار داد که به این مسئله نزدیک نشوند.&lt;BR&gt;یک بزرگواری که خیلی با عزیزان مقاومت اسلامی لبنان سروکار دارد در تعریف این شیر مردان اولین و پررنگ ترین ویژگی که برایم گفت همین ولایت پذیری شان بود. کلی هم از اینکه بچه بسیجی های ما در این مسأله از بچه های شیعه ی لبنان عقب اند غصه می خورد. غصه خوردن دارد. خیلی هم دارد. امید که دست ما را هم بگیرند!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;**نامه حضرت امیر&lt;SUP&gt;(ع)&lt;/SUP&gt;به عبدالله بن عباس آن هنگام که او را برای بحث با خوارج فرستاد:&lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;لا تخاصمهم بالقرآن. فان القرآن حمال ذو وجوه. تقول و یقولون. ولکن حاججهم بالسنة فانهم لن یجدوا عنها محیصا.&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;**برای خواهر شهیده ام &quot;مروه&quot;&lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;بعد از چهارسال نشستن سر کلاس های زیست شناسی به اندازه ی خودم که بی شک اندازه ی کمی ست می فهمم که خدا از چند میلیارد سال پیش اراده بر خلقت جهان کرد و پله پله ظرفیت پذیرش خلیفه ی خود را در آن ایجاد کرد. میلیاردها سال جهان در تب و تاب است تا &quot;انسان&quot; را &quot;تاب بیاورد&quot;. من اگر بندگی این خدا را نکنم از &quot;پارامسی&quot;&lt;SUP&gt;۳&lt;/SUP&gt; هم کمترم. خیلی کمتر.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;&quot;انسان&quot; آرمان آرام آرام اراده ی خداست. دانشمندان علم &quot;زیست شناسی&quot; شاید بی آنکه خود بدانند از این حقیقت سخن می گویند. آنان اگرچه ممکن است گاهی آرزو کنند که کاش تبار&quot;  &lt;EM&gt;Homo sapience sapience&lt;/EM&gt; &quot; (نام علمی انسان به عنوان یک گونه ی جانوری) که از فلان جانور جدا شده از جانور دیگری که مثلا توانمندی خاصی دارد جدا میشد اما خودشان هم معترفند که جهان هستی در هر صورت بهترین مسیر را طی کرده. و این را به &quot;انتخاب طبیعی&quot; نسبت می دهند. همان قدر که به انتخاب طبیعی باورمندم معتقدم که &quot;انتخاب طبیعی&quot; &quot;مجرای اراده ی خدا&quot; ست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;من می پندارم&quot;&lt;EM&gt;Homo sapience sapience&lt;/EM&gt; &quot; حاصل میلیاردها سال انتخاب طبیعی ست و همچنین می پندارم که او یک جایی یک وقتی در یک نقطه ی عطفی مسیرش از سایر گونه های جاندار ساکن بر کره ی زمین جدا شده. از نزدیک ترین گونه های جانوری حتی. همان وقتی که &quot;ملائک در میخانه زدند&quot;. پندار شیرینی ست. باور کنید که خیلی شیرین است. خیلی....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;اما دریغ که &quot;انسان&quot; روی دیگر سکه ی باارزش وجودش را گاهی بیشتر می پسندد. همان روی جسمانی اش. همان رویی که نامش &quot; &lt;EM&gt;Homo sapience sapience&lt;/EM&gt; &quot; است. این ترجیح ممکن نمی بود اگر که او روی &quot;روحانی&quot; وجود خود را فهم می کرد. اگر شیطان آن قسم را نخورده بود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;هرچقدر که &quot;انسان&quot; به &quot; &lt;EM&gt;Homo sapience sapience&lt;/EM&gt; &quot; پرداخته است و او را محترم می شمرد. این &quot;  &lt;EM&gt;Homo sapience sapience&lt;/EM&gt;&quot; بویی از انسانیت نبرده. به جرأت می گویم که &quot;&lt;EM&gt;Homo sapience sapience&lt;/EM&gt;  &quot; در میان تمام گونه های جاندار کره ی زمین جفاکارترینشان به &quot;زیست شناسی&quot; است. به قوانین حاکم بر جهان ماده. و اگر &quot;انسان&quot; او را رام نکند او بی شک جهان را ویران خواهد کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;همه این ها را گفتم که بگویم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;من از &quot; &lt;EM&gt;Homo sapience sapience&lt;/EM&gt; &quot; ها انتظار ندارم که &quot;مروه&quot; را فهم کنند. چرا که مروه عیار سکه ی وجودش را در روی روحانیش یافته بود و در معاملات بازار &quot;  &lt;EM&gt;Homo sapience sapience&lt;/EM&gt;&quot; ها این رو ارز رایج نیست. 
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;۱:متشکل از حامیان احمدی نژاد و غیر اینها. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;۲: می گویم تهمت که بار شرعی مسئله گم نشود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;۳: یک تک سلولی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 10 Jul 2009 20:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jaddedishmook&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>jaddedishmook</dc:creator>
<guid>http://jaddedishmook.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پیله یا پرواز؟!</title>
<link>http://jaddedishmook.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>ما بقیش:(از دفعه قبل)
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه ی کاندیداها آشنا بودند جز یکی.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برخی از گزینه ها را می شود به راحتی حذف کرد. اما امان از این گزینه های انحرافی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می نشینم پای تمام برنامه هاشان.(کنکور هم دارم تازه) تمام بروشورهای تبلیغاتی شان را هم می خوانم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;     * سبک تبلیغات بعضی عزیزان مخاطب را آزار می دهد. از اینکه کسی گمان کند که من از تشخیص انسانی برخوردار نیستم بسیار بسیار زیاد رنج می برم. از اینکه کسی برای چشم های من کار کند و نه برای نگاهم. اصلاً از اینکه کسی برای من کار کند. از اینکه کسی خیال کند هنوز زمان جاهلیت است و هنوز خدا دردانه اش را راهی نکرده و هنوز خدا به بشر نهیب نزده که &quot;و لباس التقوی ذلک خیر&quot;. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;     * بعضی ها هم که انگار اساساً معتقد به این هستند که اگر وارد عرصه شوند حجت را بر همگان تمام کرده و خیالشان جمع است که ملت وظیفه دارند نام تابناک آنان را بر برگه های رأی زرنوشت کنند. این دسته از بزرگان صد البته آزاردهنده تر روی سیستم اعصاب مرکزی مانور قدرت می دهند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;      *برخی گزینه ها هم حضورشان در انتخابات از جهات مختلفی شیرین است. هرچند من کودک تر که بودم عقیده داشتم یک دست های پشت پرده ای این ها را تأیید صلاحیت می کنند که براندازی نرم مرتکب شوند. گمان می کردم که امام مرده است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;      *بعضی ها برای اینکه متفاوت جلوه کنند شأن خودشان را هم زیرپا می گذارند. ادای روشنفکر دینی ها را در می آورند. جای شهید آوینی خالی که بیاید خیلی نورانی برایشان جا بیندازد که از این خبرها نیست. این خبرها خیلی هم تاریک است. خیلی هم گور است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;      *بعضی ها هم که .... . اعتماد به نفس عنصر عجیب غریبی است. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;      * و البته یک گزینه هست که من هرچند احتمال کمی می دهم که رأی بیاورد اما خیلی ازش خوشم می آید خیلی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینکه خودش است و اینکه خودش خیلی عجیب و غریب و دور از ذهن و شلوغ نیست. اینکه خودش صاف است و ساده و همینجایی برایم انقدر شیرین است که از وجودش کلی ذوق زده شده ام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای من خیلی نتیجه گیری های شیرین دارد. خلاصه اش اینکه :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;اگرچه نیت خوبیست زیستن اما***خوشا که دست به تصمیم بهتری بزنیم&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من اما دنبال گزینه ای می گردم که در معادلات سیاسی وزنه ای محسوب شود که بتواند روی دست بعضی ها بلند شود. من باید رأی مفیدتری بدهم. رأی تعیین کننده. من از این بابت خیلی ناراحتم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با اینکه احتمالا به کاندیدای محبوبم رأی نمی دهم اما پیگیر برنامه هاش هستم. از تنها ستاد انتخاباتی که جوان های شهر راه اندازش هستند برایم فیلم های تبلیغاتیش را می آورند. تبلیغاتی نیست. توضیحاتیست. توی خانواده تنهاست اگرچه همگی انتخابش را قبول داریم و تحسینش می کنیم. انتخاب نسل پس از انقلاب را. انتخاب نسل پس از جنگ. اتنخاب فرزندان پدر ندیده ی روح الله. انتخاب &quot;پیشگامان رهایی&quot;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زمان هرچند که خیلی تند از دست فرار می کند ولی من آرام دارم رأیم را پیدا می کنم. من دارم آرام خودم را پیدا می کنم. باید انتخاب کنم: &quot;توی پیله و در امان یا پرواز و خطر؟؟!!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من دیگر نیازی به آمار تأییدی ندارم. من خیالم جمع است که رأی من اگر هم کرسی ریاست جمهوری را در اختیار نگیرد اما معنایی دارد که نباید توی بازی سیاست گم شود. رأی من در درون خود حرفی دارد که باید شنیده شود. باید فریاد شود. من یک فرصت مهم دارم که بگویم :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;STRONG&gt;   &quot;خمینی یک حقیقت همیشه زنده است.&quot;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;   بعدن نوشت:  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی شلوغی شتابدار و یکنواخت خیابان راه باز می کرد. شاید این آژیرها کاری کنند. شاید این ماشین ها صدای دلهره ی آژیر را اعتنایی کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرد سنگینی غیرت بغضی را روی سکوت نازک شیشه هوار کرده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرد آرام و من بی تاب....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آژیر کشان می گذرد و من برای غریبه ای که آن پشت خوابیده به رسم مروت حمد می خوانم. به شوق شفا. و چشم هایی که بی اراده بدرقه اش می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;بنیاد شهید و امور ایثارگران&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و تپش هایی که دم می گیرند... سنگین و حزین... و دوباره زبان الکن می ماند... و دوباره...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حسین...حسین...حسین...حسین...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما آیا هنوز گوشی هست که صدای خس خس صدر عظیم تو را شرح کند؟ &quot;و بارکنا حوله&quot; همین صدر صبور توست. آیا هنوز....؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرد آرام و من بی تاب....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; **************************&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; هر دو مطلب را می بایست می نوشتم.  هیچ ربطی بینشان جستجو نکنید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 21 Apr 2009 07:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jaddedishmook&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>jaddedishmook</dc:creator>
<guid>http://jaddedishmook.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به بهانه ی نبودنت!سید مرتضی</title>
<link>http://jaddedishmook.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;دل شهرنشینان پرستویی در قفس است.پرستو را با گرما عهدی است که&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt; هر بهار تازه میشود.وطنِ پرستو،بهار است و اگر بهار،مهاجر است &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;ازپرستو مخواه که بماند...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT face=Arial size=5&gt;شهید سید مرتضی آوینی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT face=Arial size=5&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 461px; HEIGHT: 568px&quot; height=1017 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://my.opera.com/masiha110/homes/albums/41866/aviny.jpg&quot; width=793 align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=Arial size=5&gt;...............................&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;بهارت مبارک پرستوی مهاجر!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;من اگر شهرنشینم پس چرا مانده ام؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 09 Apr 2009 07:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jaddedishmook&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>zahra</dc:creator>
<guid>http://jaddedishmook.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اولین رأیم &quot;نه&quot; بود!    </title>
<link>http://jaddedishmook.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description> آینده که هیچ به حال هم نمیتوانستم دلخوش باشم. انقلاب همانقدر برایم دور از ذهن بود که رزم رستم و اسفندیار کتاب فارسی.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انصافا که دوره نوجوانی دوره تناقض های بزرگ روحی و رفتاری است.   &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه ی دلخوشی ام غرق شدن در &quot;حال و هوای جبهه و جنگ&quot; بود. از زمان حال بیرونم می کشید و چی بهتر از این؟!  هرچند که پرداختن به این موضوع هم مشکل خودش را بعدها نشان داد و آن هم ایجاد یک سوال ساده اما بزرگ بود که نه تنها آن موقع ها که همین الان هم کسی نیست بهش &lt;U&gt;پاسخگو&lt;/U&gt; باشد(آن موقع ها پاسخگویی خیلی مد بود) و آن اینکه:«چرا تمام خاطرات و عکس ها و یادواره های جنگ مختص فرماندهان جنگ است؟!» &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; دوره &quot;باور کردن جوان ها&quot; بود و ما متأسفانه هنوز جوان نشده بودیم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;دانستن&quot; حق مردم بود و ما شاید هنوز مردم نشده بودیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;انتخابات شورای اسلامی شهر و روستا&quot; بود و من در اوج ناامیدی از اوضاع کشور و به شدت منتقد وضع موجود. هیچ تناسبی بین افکار و گفتار و کردار مسئولین و ماهیت &quot;نظام جمهوری اسلامی&quot; نمی یافتم و همین باعث می شد که اساسا اینطور فکر کنم که :«جمهوری اسلامی وجود ندارد که من بخواهم بهش معتقد باشم یا نباشم.»&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تناقضات نوجوانی البته سرجای خودش بود. و این تناقض در تفاوت نگاه همکلاسی ها و خانواده نمود می کرد. همکلاسی هایم مرا نماینده نظام می پنداشتند و خانواده مانده بود با این فرزند ناخلفش چگونه تا کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;   ساعات آخر انتخابات بود و ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;   مامان نشسته بود سر سجاده و هی سعی می کرد که رگ غیرت انقلابی ام را بجنباند و من پایم را توی یک کفش کرده بودم که:«رأی مال خودم است و خودم باید برایش تصمیم بگیرم.» مامان می گفت:«رأی سفید بده. ولی رأی بده». و من کماکان عقیده داشتم که &quot;نه&quot;. مامان از &quot;آقا&quot; مایه می گذاشت و من انگار نه انگار. مامان آخرش به گریه افتاد و من نمی توانستم تشخیصم را فدای احساساتم کنم!!!! مامان حتی از حق وتو ویژه مادران استفاده کرد و پای حلال و حرامی تغذیه دوساله اول زندگی را وسط کشید و من همچنان مصمم. پس همچنان نه. یادم نمی آید قهرش چند روز طول کشید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی بالاخره من اولین حق رأیم را دور ریختم و ناراحت هم نبودم.(هنوز هم ناراحت از دست دادن آن رأی نیستم.)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رأی دوم &quot;مجلس شورای اسلامی&quot; و من هنوز منتقد اما با کمی تغییرات .....بالاخره با اکراه بسیار رأی دادم. اما وقتی خبر پیروزی کاندیدای مورد رأی را شنیدم هیچ احساس خاصی نداشتم. عقیده ام این بود که به احتمال زیاد راه رسیدن به دروازه های قدرت و ثروت را برای یکی دیگر هموار کرده ام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و اما رأی سوم. &quot;انتخابات ریاست جمهوری&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عدم حضور قطعی شخص خاصی در انتخابات یک آرامش خاطر خفیف بهم می داد. اما هیچ خبری از شور انتخاباتی و این حرفها نبود. البته تصمیم ایندفعه شرکت قطعی در انتخابات بود. با بی میلی و ناامیدی دنبال آنچه یافت می نشد بودم. همه ی کاندیدا آشنا بودند جز یکی.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                                                                  مابقیش بعداً.....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 01 Apr 2009 18:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jaddedishmook&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>jaddedishmook</dc:creator>
<guid>http://jaddedishmook.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ءادخل یا رسول الله...؟!</title>
<link>http://jaddedishmook.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>جايی خوانده بودم که تو سوره ی حمد و صدقه و نماز جماعت در مسجد را نعمت ميدانی و بسيار دوستشان داری!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما من...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در تمام دنيا تو رااز همه دوست تر ميدارم !در تمام دنيا خدا را شاهد ميگيرم که نازنين تر از تو يافت نکرده و نميکنم که تو از يوسف زليخاپسند خيلی برتر و مليح تری!دلم می خواست تابستان هشتاد و شش ميمردم ولی مرا از مدينه بيرون نميکردی..دلم می خواست همانجا آخرالزمان ميشد.مهدی، پسرت را ميگویم،می آمد و من آنجا ماندنی ميشدم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگذريم،جای شکايت نيست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوش آمديد به همراه صادقتان!&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aycu09.webshots.com/image/37288/2003531864727022946_fs.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حتما نوشت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يا رسول الله!روزگار غريبی است،کی به فرياد غربت ما ميرسيد؟! ما اگر خدا بخواهد بر مذهب صادق آل محمديم!روا نيست بدون چاه اين همه غريب باشيم!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مردم به يمن آمدن عيد همه شادمانند اما من..هر سال عيد جای خالی کسی و بی خيالی کسانی قلبم را سخت می آزارد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Mar 2009 06:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jaddedishmook&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>zahra</dc:creator>
<guid>http://jaddedishmook.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اولیاء دم</title>
<link>http://jaddedishmook.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>میزها سپید پوشیده اند.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید رنگ دیگری را نمی توان به &quot;عدالت&quot; و شاید هم &quot;حق&quot; نسبت داد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ۲ نفر سمت راست و ۲ نفر سمت چپ. یک نفر وسط و روبروی تالار. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لباس وکلا تنشان است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فردی که وسط نشسته متنی را می خواند. از &quot;جنون&quot; می نالد. و بعد در مورد شأن نزول جلسه صحبت می کند. در مورد تاریخچه ی&lt;STRONG&gt;&quot;دادگاه بین المللی کیفری&quot;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رئیس دادگاه از جناب &lt;STRONG&gt;دادستان&lt;/STRONG&gt; تقاضا می کند که &lt;STRONG&gt;کیفرخواست &lt;/STRONG&gt;را قرائت کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دادستان از آرمان می گوید. از روزی که عدالت جای ظلم را می گیرد. می گوید و می گوید. از چکمه های کاپیتالیسم. از اهداف مشمئزکننده ی مادی. فریاد می زند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دادستان خیلی دوست داشتنی ست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دادستان از ظلم می گوید. از بی رحمی. از نا انسانی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و&lt;STRONG&gt;  وکیل مدافع &lt;/STRONG&gt;اعتراض می کند. :«آقای رئیس! اعتراض دارم. دادستان قصد تشویش &lt;STRONG&gt;اذهان عمومی&lt;/STRONG&gt; رو دارند.»&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رئیس:«اعتراض وارد نیست. شما هم برای دفاع وقت خواهید داشت»&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دادستان دوباره می نالد. ناله ی از سر عجز نه. از سر عزت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دادستان برای شاهد حرف هاش کلیپ پخش می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(تالار تاریک می شود. آهنگ غمگینش هم نباشد فرقی نمی کند. عکس هاش....)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(روشنایی تالار برمی گردد. یکی از قضات یواشکی اشکش را پاک می کند)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رئیس(با لبخند):«آقای وکیل مدافع! شما حرفی ندارید؟!»&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وکیل مدافع:«خیمه شب بازی بود.»&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دادستان:....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رئیس:....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وکیل مدافع:....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی فیلم ها دادگاه ها شاهد هم دارند. متهم هم توی دادگاه حاضر می شود. و..... &lt;STRONG&gt;اولیاء دم&lt;/STRONG&gt;.....!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;شاهد.... &lt;/STRONG&gt;و این همه حرف ناگفتنی. و این همه درد. و این همه بی پناهی. و این همه....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و اولیاء دم...که نبودند و هیچ نگفتند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دادگاه بین المللی کیفری به خیالش نسل کشی شده. یک نفر را که نکشته اند. یک خانواده نبوده که برایش شاکی خصوصی بیاورند. دادگاه بین المللی کیفری همه ی دو دو تایش را براش نوشته اند. با عقل زمینی اش راه می رود. با اعتقاد آسمانی اش که پرواز نمی کند!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من دلم می خواهد با تمام فرکانس صوتی اشک فریاد بزنم که :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;«وا محمداه....... وا علیاه......»&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم می خواهد از عمق جگر ضجه بزنم :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;« چقدر برادران و خواهرانم را بی کس گرفته اید!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پدر! بیا و خون خواهی کن پدر. بیا و به خاطر حق طلب قصاص کن پدر. دادگاه این مردمان قصاص سرش نمی شود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پدر ! مگر قرار نشد که دادستان از ذریه ی تو باشد ؟!! مگر قرار نشد که دادستان معصوم باشد؟!! مگر نگفتی که دادستان از قاضی حق رأی دارد؟!! مگر ............&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خسته شده ام پدر از این دنیای ناموزون نا نجیب. از این همه بی پدری. از این همه بی دادستانی. از این همه بی...... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بس است پدر! تو به عنایتت ببخش! غلط کردم پدر! غلط کردم. بس است. تو را به خدا دیگر بس است.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدن نوشت۱:   امروز(سه شنبه۱۳ اسفند ۸۷) توی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دادگاه دانشجویی محاکمه ی جنایتکاران رژیم صهیونیست بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بعدن نوشت۲:   امروز عصر هنوز چند روز مانده به طلوع؟!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بعدن نوشت۳:   &quot;انا و علی ابوا هذه الامة&quot;   (حضرت پدر(ص) )&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Mar 2009 15:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jaddedishmook&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>jaddedishmook</dc:creator>
<guid>http://jaddedishmook.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نذر آقا سید</title>
<link>http://jaddedishmook.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>قبلا نوشت: 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازه بعد از ۲۴ ساعت به خودم می آیم که :&quot;بچه ها واقعا رفته اند جنوب و من نه&quot; .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#33ccff&gt;یادهایم از طرح خدمت رسانی به مناطق محروم (دیشموک۲):&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#33ccff&gt;دوازده(۱۲):&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; خیلی از عمره نمی گذرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز برگه ی هواپیمایی به دسته ی چمدان باقی ست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من اصلا خودم را نمی شناسم. هیچ از این اوضاع راضی نیستم. کلافگی تار عنکبوت روحم شده. امان از این مقاومت و کشسانی تار عنکبوت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با خودم فکر می کنم که من با این حالم اصلا به درد طرح که هیچ به درد خودم هم نمی خورم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هی سعی می کنم که حال خودم را بهتر کنم و هی بدترش می کنم. هی به خودم فشار بیشتری تحمیل می کنم و هی وسواس مثل خوره به جانم می افتد و هی اوضاع بدتر می شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; به حج فکر نمی کنم. میدانم که حالم مربوط به حج است. مربوط به نارضایتیم از حج. از همان اولش هم از اینکه این اوضاع پیش بیاید می ترسیدم. و حالا پیش آمده . بدجور هم پیش آمده .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهم می گوید: &quot;طرح به تو احتیاج داره&quot;. و من خیال برم می دارد که اگر نباشم طوفان حادثه ها طرح را در هم می شکند. خیال برم می دارد که &lt;STRONG&gt;&quot;من&quot;&lt;/STRONG&gt; .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عزمم را توی کوله بار خیالم می ریزم که راهی شوم.چمدان کوچک حج را می بندم و ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فولاد طبق معمول پیش از اردوها شلوغ است. ولی من هنوز کلافه ام.انقدر که از آن شلوغی ها هیچ یادم نمی آید!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب به بلندی نیم ساعت آخر کلاس استاد های دوست نداشتنی می گذرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و صبح و حرکت و &lt;STRONG&gt;&quot;توجیهی&quot;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به شدت محتاج اینم که یک نفر یک چیز مناسب حالم بگوید و من را از این گردابی که دارم توش خفه می شوم نجات دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از آن ۳تا نکته که فرهنگی طرح برایمان داشت ۲تاش یادم هست:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;**حدیثی از حضرت رسول(ص):«همانا در روزهای عمرتان نسیم های رحمتی از جانب خدا برایتان می وزد.به هوش باشید که آنها را از دست ندهید!»&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من دوباره یاد حج از دست رفته ام می افتم. و دوباره وسواس به جانم می افتد که باید از موقعیت طرح استفاده کنم. نباید نسیمش از دستم برود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;**و آن ماجرای ادعاهای سلمان که مدعی می شود تمام روز ها را روزه می گیرد و تمام شب را به عبادت طی می کند و هر روز یک ختم قرآن می کند. و آن اعتراض ها که از نادانیست و یا از ناباوری. از ناسلمانی. و آن توضیحات سلمان که از اعتقادش است. از باورش. از سلمان بودنش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;شاید ما اول این طور فکر کنیم چقدر اینها روش های خوبی برای زیر آبی رفتنه. سه بار توحید می خونیم و یک ختم قرآن حساب میشه. با وضو می خوابیم و ثواب شب زنده داری رو می بریم. یک روز در ماه روزه می گیریم و خدا سه برابر حساب می کنه و انگار کل ماه رو روزه بودیم. اما اگه بیشتر دقت نیم می بینیم که اینها به خاطر اعتمادیه که سلمان به خدا داره. اگه من شب رو با وضو بخوابم و فردا کسی ازم سوال کنه دیشب رو شب زنده داری کردی من می گم :&quot;نه&quot;. اما سلمان می گه آره . چون اون به قولی که خدا داده اعتماد داره. ما به اندازه ای که به حرف یک دیوانه اعتماد می کنیم به حرف خدا اعتماد نمی کنیم.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(فرهنگی طرح امام حسین(ع))&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از قضا همه ی نکته ها تکراری است!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدن نوشت۱:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;استاد: &quot;شاید با یک مقایسه بهتر متوجه شویم .: اگر یک میله از جنس تار عنکبوت بسازیم در کنار یک میله ی فلزی و بخواهیم با این دو یک هواپیما رو بکشیم. اگر اون میله ی فلزی بشکنه توانایی میله تار عنکبوتی انقدر هست که این کار رو برای ما انجام بده.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدن نوشت۲:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید باید این همه از حج بگذرد. از توجیهی دیشموک ۲. از بسته ی فرهنگی طرح امام حسین(ع) تا من بالاخره به این نکته برسم که:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &quot;تو مگر چقدری؟! مگر چقدر حالیت می شود؟! مگر چقدر از خودت سر در می آوری؟! مگر چقدر بلدی خودت را و دنیای این همه متغیر دار اطرافت را تبیین کنی؟! مگر اگر همه ی اینها را بلد باشی چقدر تدبیر سرت می شود؟! خیلی چلاق تر از این حرف هایی بیچاره!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو مگر بی صاحبی؟! تو مگر خدا نداری؟! بی اعتقاد! بی اعتماد! نا سلمان! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چی خیال کرده ای؟! خیال برت داشته که دست خودت است که بخواهی نسیم های خدا را بقاپی؟! خیال کرده ای اصلا تو حالیت می شود که نسیم چه رنگ و بویی دارد؟! اگر خواب بودی چه؟! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو زورت نمی رسد وقت خواب پلکت را نگه داری. سرت به تنت سنگینی می کند. یک کسی هست که دنیا را روی یک انگشت می چرخاند. یک کسی هم هست که اراده اش &quot;فیکن&quot; می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو چی؟! تو که هیچکدام اینها نیستی. عرضه داشته باش و لا اقل به این چیزها معترف باش. اعتراف توی همه ی دادگاه ها برای مجرم تخفیف می آورد.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدن نوشت۳:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا تکراری هم بود و تو چندباره می شنیدی و اینطوری شد. اینهمه طول کشید تا جا بیفتد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;«همان غذاهای طبیعی هم شب به شب عوض می شود و ما دو شب غذای واحد نخورده ایم. حتی اگر دو وعده را از یک غذا بخوری باز آن دو غذا یکی نیست. نه ساعتش آن ساعت است نه غذایش. آن گوشت قبلی را خوردی این یک گوشت دیگر است. خودت هم از آن غذا تا این غذا عوض شده ای. در دنیا هیچ چیزی تکراری نداریم. غذاهای ایمانی هم اینطور است والا نمازهایی که ما هر روز می خوانیم تکراری بود. در حالی که ما تکراری نداریم. همه اش تازه است. &lt;STRONG&gt;حواست را جمع کن هر بسم الله که می گویی تازه است! »   &lt;/STRONG&gt;(حاج آقا دولابی)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Feb 2009 17:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jaddedishmook&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>jaddedishmook</dc:creator>
<guid>http://jaddedishmook.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قبل از جنوب نوشت!</title>
<link>http://jaddedishmook.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;ای دل همه رفتند و تو ماندی در راه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;کارت همه ناله بود و بارت همه آه!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;کوتاه کنم قصه که این راه دراز&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;ازچاه به چاله بود و از چاله به چاه...!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 452px; HEIGHT: 373px&quot; height=418 src=&quot;http://peyman.persiangig.com/image/Shohada/013.jpg&quot; width=512&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;........................................................&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;پیوست:&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=impact&gt;ما یا برنمی گردیم یا بازهم دست از پا درازتر و سرافکنده تر از همیشه می آییم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=Impact&gt;ما را دعاکنید که لایق خادمی و رفتن باشیم که ماندن واقعا بسی سخت تر است در این روزگار غیبت...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Feb 2009 17:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jaddedishmook&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>zahra</dc:creator>
<guid>http://jaddedishmook.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
