تبليغاتX
حجره ی دانشجوئی یک بسیجی - اولین رأیم "نه" بود!
 آینده که هیچ به حال هم نمیتوانستم دلخوش باشم. انقلاب همانقدر برایم دور از ذهن بود که رزم رستم و اسفندیار کتاب فارسی.

انصافا که دوره نوجوانی دوره تناقض های بزرگ روحی و رفتاری است.   

همه ی دلخوشی ام غرق شدن در "حال و هوای جبهه و جنگ" بود. از زمان حال بیرونم می کشید و چی بهتر از این؟!  هرچند که پرداختن به این موضوع هم مشکل خودش را بعدها نشان داد و آن هم ایجاد یک سوال ساده اما بزرگ بود که نه تنها آن موقع ها که همین الان هم کسی نیست بهش پاسخگو باشد(آن موقع ها پاسخگویی خیلی مد بود) و آن اینکه:«چرا تمام خاطرات و عکس ها و یادواره های جنگ مختص فرماندهان جنگ است؟!» 

 دوره "باور کردن جوان ها" بود و ما متأسفانه هنوز جوان نشده بودیم.

"دانستن" حق مردم بود و ما شاید هنوز مردم نشده بودیم.

"انتخابات شورای اسلامی شهر و روستا" بود و من در اوج ناامیدی از اوضاع کشور و به شدت منتقد وضع موجود. هیچ تناسبی بین افکار و گفتار و کردار مسئولین و ماهیت "نظام جمهوری اسلامی" نمی یافتم و همین باعث می شد که اساسا اینطور فکر کنم که :«جمهوری اسلامی وجود ندارد که من بخواهم بهش معتقد باشم یا نباشم.»

تناقضات نوجوانی البته سرجای خودش بود. و این تناقض در تفاوت نگاه همکلاسی ها و خانواده نمود می کرد. همکلاسی هایم مرا نماینده نظام می پنداشتند و خانواده مانده بود با این فرزند ناخلفش چگونه تا کند.

   ساعات آخر انتخابات بود و ....

   مامان نشسته بود سر سجاده و هی سعی می کرد که رگ غیرت انقلابی ام را بجنباند و من پایم را توی یک کفش کرده بودم که:«رأی مال خودم است و خودم باید برایش تصمیم بگیرم.» مامان می گفت:«رأی سفید بده. ولی رأی بده». و من کماکان عقیده داشتم که "نه". مامان از "آقا" مایه می گذاشت و من انگار نه انگار. مامان آخرش به گریه افتاد و من نمی توانستم تشخیصم را فدای احساساتم کنم!!!! مامان حتی از حق وتو ویژه مادران استفاده کرد و پای حلال و حرامی تغذیه دوساله اول زندگی را وسط کشید و من همچنان مصمم. پس همچنان نه. یادم نمی آید قهرش چند روز طول کشید.

ولی بالاخره من اولین حق رأیم را دور ریختم و ناراحت هم نبودم.(هنوز هم ناراحت از دست دادن آن رأی نیستم.)

رأی دوم "مجلس شورای اسلامی" و من هنوز منتقد اما با کمی تغییرات .....بالاخره با اکراه بسیار رأی دادم. اما وقتی خبر پیروزی کاندیدای مورد رأی را شنیدم هیچ احساس خاصی نداشتم. عقیده ام این بود که به احتمال زیاد راه رسیدن به دروازه های قدرت و ثروت را برای یکی دیگر هموار کرده ام.

و اما رأی سوم. "انتخابات ریاست جمهوری"

عدم حضور قطعی شخص خاصی در انتخابات یک آرامش خاطر خفیف بهم می داد. اما هیچ خبری از شور انتخاباتی و این حرفها نبود. البته تصمیم ایندفعه شرکت قطعی در انتخابات بود. با بی میلی و ناامیدی دنبال آنچه یافت می نشد بودم. همه ی کاندیدا آشنا بودند جز یکی.....

                                                                                  مابقیش بعداً.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 9 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  |