تبليغاتX
حجره ی دانشجوئی یک بسیجی - اولیاء دم
میزها سپید پوشیده اند.

شاید رنگ دیگری را نمی توان به "عدالت" و شاید هم "حق" نسبت داد.

 ۲ نفر سمت راست و ۲ نفر سمت چپ. یک نفر وسط و روبروی تالار.

لباس وکلا تنشان است.

فردی که وسط نشسته متنی را می خواند. از "جنون" می نالد. و بعد در مورد شأن نزول جلسه صحبت می کند. در مورد تاریخچه ی"دادگاه بین المللی کیفری"

رئیس دادگاه از جناب دادستان تقاضا می کند که کیفرخواست را قرائت کند.

دادستان از آرمان می گوید. از روزی که عدالت جای ظلم را می گیرد. می گوید و می گوید. از چکمه های کاپیتالیسم. از اهداف مشمئزکننده ی مادی. فریاد می زند.

دادستان خیلی دوست داشتنی ست.

دادستان از ظلم می گوید. از بی رحمی. از نا انسانی.

و  وکیل مدافع اعتراض می کند. :«آقای رئیس! اعتراض دارم. دادستان قصد تشویش اذهان عمومی رو دارند.»

رئیس:«اعتراض وارد نیست. شما هم برای دفاع وقت خواهید داشت»

دادستان دوباره می نالد. ناله ی از سر عجز نه. از سر عزت.

دادستان برای شاهد حرف هاش کلیپ پخش می کند.

(تالار تاریک می شود. آهنگ غمگینش هم نباشد فرقی نمی کند. عکس هاش....)

(روشنایی تالار برمی گردد. یکی از قضات یواشکی اشکش را پاک می کند)

رئیس(با لبخند):«آقای وکیل مدافع! شما حرفی ندارید؟!»

وکیل مدافع:«خیمه شب بازی بود.»

دادستان:....

رئیس:....

وکیل مدافع:....

......


توی فیلم ها دادگاه ها شاهد هم دارند. متهم هم توی دادگاه حاضر می شود. و..... اولیاء دم.....!!!!

شاهد.... و این همه حرف ناگفتنی. و این همه درد. و این همه بی پناهی. و این همه....

و اولیاء دم...که نبودند و هیچ نگفتند.


دادگاه بین المللی کیفری به خیالش نسل کشی شده. یک نفر را که نکشته اند. یک خانواده نبوده که برایش شاکی خصوصی بیاورند. دادگاه بین المللی کیفری همه ی دو دو تایش را براش نوشته اند. با عقل زمینی اش راه می رود. با اعتقاد آسمانی اش که پرواز نمی کند!! 

من دلم می خواهد با تمام فرکانس صوتی اشک فریاد بزنم که :

«وا محمداه....... وا علیاه......»

دلم می خواهد از عمق جگر ضجه بزنم :

« چقدر برادران و خواهرانم را بی کس گرفته اید!!

پدر! بیا و خون خواهی کن پدر. بیا و به خاطر حق طلب قصاص کن پدر. دادگاه این مردمان قصاص سرش نمی شود.

پدر ! مگر قرار نشد که دادستان از ذریه ی تو باشد ؟!! مگر قرار نشد که دادستان معصوم باشد؟!! مگر نگفتی که دادستان از قاضی حق رأی دارد؟!! مگر ............

خسته شده ام پدر از این دنیای ناموزون نا نجیب. از این همه بی پدری. از این همه بی دادستانی. از این همه بی...... 

بس است پدر! تو به عنایتت ببخش! غلط کردم پدر! غلط کردم. بس است. تو را به خدا دیگر بس است.....


بعدن نوشت۱:   امروز(سه شنبه۱۳ اسفند ۸۷) توی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دادگاه دانشجویی محاکمه ی جنایتکاران رژیم صهیونیست بود.

 بعدن نوشت۲:   امروز عصر هنوز چند روز مانده به طلوع؟!!

 بعدن نوشت۳:   "انا و علی ابوا هذه الامة"   (حضرت پدر(ص) )

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  |