تبليغاتX
حجره ی دانشجوئی یک بسیجی

**این چهارسال

یادم می آید از چهار سال پیش که پایم به دانشگاه و "ب. د. د ت" وا شد بچه مذهبی ها ۱دست و پایشان را گم کرده بودند. "دولت" و "احمدی نژاد" شده بودند "اسمشو نیار" های جمع های ما. یک بار یادم هست قرار بود یک آدم خیلی روشن الحال!! رو دعوت کنیم. خودم شاکی شدم که این آقا یه جورایی سخن گوی نظام حساب می شه که!! دوست روبروییم هم با نگاهش تأییدم کرد. یکی هم البته جواب داد "خوب باشه. مگه جرمه؟ یعنی چی؟"

ما سه سال (بی ادبیم را ببخشید ولی:) لال شده بودیم. این لال گردیدگی اگرچه در یک اقدام همگانی و خوشایند و به نظر حرفه ای به پای مجموعه نوشته می شد. اما واقعیت چیز دیگری بود. ما "کبک" بودیم و مجموعه ی زبان بسته ی بسیج را هم عوض از "برف" گرفته بودیم.

سه سال بود که "امام خامنه ای(دامة برکاته)  "یکه تاز از عملکرد مثبت دولت حمایت می کرد ولی ما فقط پیام "نقد منصفانه دولت" ایشان را شنیدیم. این اواخر اما در فضای انتخابات هر نشریه ای که در می آمد از حمایت های ایشان به نوعی سوء استفاده می کرد.

این یک سال اخیر که انتخابات در پیش داشتیم تازه "وظیفه" یادمان آمده بود. مناظره پشت مناظره. نشریه پشت نشریه. بحث پشت بحث.

به نظرم ما باید در یک روز دل انگیز برای این هویت حقیقی و حقوقیمان یک فکری بکنیم و تکلیفشان را با هم روشن کنیم. تا کی می خواهیم "بی اطلاعی" و "ترس" و "روشنفکری!!!" و "عدم ولایت پذیری" و "دلسوزی های احمقانه"ی خودمان را پشت اسم "بسیج" پنهان کنیم؟! بسیج نیرو نداشته باشد خیلی خوش به حالش تر است.

 

**گفتنی ها و نگفتنی ها

کن فی الفتنة کابن اللبون. لا ظهر فیرکب و لا ضرع فیحلب.

(حکمت ۱- نهج البلاغه)

من اگر می فهمیدم  فتنه چه شکلی است و چه چیزی بگویی اوضاع بهتر می شود و چه بگویی بدتر که حضرت امیر(ع) می شدم نه زینب اسماعیلی.

نتیجه ی انتخابات دوم خرداد را که به خاطر می آوردم نه درست به همان اندازه اما بازهم ناراحت می شدم. ۲۳ خرداد که یکی از دوستانم تماس گرفت و با بغض از تقلب در انتخابات با من درد دل کرد با خودم فکر می کنم "چه بسیار چیزهایی که ما شر می پنداریم در حالی که خیرند". اگر جمهوری اسلامی هیچوقت رئیس جمهوری مثل "آقای خاتمی" را تجربه نکرده بود می شد بهش تهمت بست. می شد گفت که محال است. می شد او را به تقلب و دستکاری آراء مردم متهم کرد. اگر در فهرست نمایندگان مجلس بعضی اسامی نبودند می شد ادعا کرد که این همه یکنواختی در مسئولین و منتخبین بعید است. اما "اللهم لک حمد حمد الشاکرین. لک علی..."

این تهمت۲ تقلب در انتخابات را می شود حداکثر با یک ربع بحث با فرد معترض (اگر آدم لجبازی نباشد) رفع کرد. به خیلی از حرف و حدیث هایی که این ایام نقل محافل و مجالس است می شود پاسخ منطقی داد. اما انصافا به بعضی از اشتباهات با هیچ منطقی نمی شود پاسخ داد.   رفتارهای"مخلصانه ی ابلهانه" ی عده ای با شور بی شعور که متأسفانه به پای نظام نوشته خواهد شدتا همیشه  هیچ توجیهی نخواهد داشت. من اگر دستم می رسید چنان سیلی محکمی خدمتشان تقدیم می داشتم که دینم را به خون شهدا ادا کرده باشم.

 

**به این موضوع نزدیک نشوید!!

مطرح شد که یک سری جلسات پیرامون مسئله "ولایت فقیه" داشته باشیم. یکی از دوستان فرمودند: "ولایت فقیه در مجموعه ی ما نیاز چندانی به کار نداره. بچه ها الحمدلله ولایت فقیه رو قبول دارن." یکی دیگه از دوستان که به نظر می رسید کمی تا قسمتی از این اظهار نظر برافروخته پاسخ دادند:"اعتقاد دارن؟ یا علاقه دارن؟"

من حالا که این فتنه ها را دیده ام تازه می فهمم که "قبول داشتن" یک چیز سطحی و سلیقه ایست. من باید یک فکری به حال "اعتقادم" بکنم. به حال "ایمانم". به حال "باورم".

شنیدم یک بنده خدایی که البته دوستان  به من نگفتند چه کسی! اظهار داشته اند: "ما دیگه این ولی فقیه رو قبول نداریم". جداً خوش به حال کسانی که زودتر مرز بین عقیده و سلیقه شان را پیدا کردند و خیلی قبل تر ها "فهمیدند" وقتی پای عمل به مصادیق در میان باشد دیگر حاضر به ادامه "بازی" نیستند. خوش به حال کسانی که تظاهر و ادعا نکردند. خیلی بد است کسی برای آینده ی خودش آرزوی "مرگ" را پیشاپیش فرستاده باشد. با شعار "مرگ بر ضد ولایت فقیه"

جای "سید حسن نصرالله" در قلب ماست. بگذارید بگویم جایش روی سر من است. روی چشم هام. از این که در عشق به مقتدا و ره برم چنین رقیبی دارم در پوست خود نمی گنجم. او الحق که به اندازه ی هزار خم از من مست تر است. بعد از انتخابات پارلمانی لبنان سخن رانی ای داشت که مثل همیشه فوق العاده بود. به تهمت هایی که گروه رقیب در مورد "مقاومت اسلامی" مطرح کرده بود  چنان پاسخی داد که من اصلا ظرفیت شوق شنیدنش را نداشتم. گروه رقیب برای خراب کردن چهره ی "مقاومت اسلامی" ادعا کرده بود که ما نگران چهره ی عربی لبنان هستیم. سید در پاسخ اولش به بی تفاوت بودن این مدعیان در برابر خطر رژیم صهیونیستی اشاره کرد و بعد با مطرح کردن "سیادت" حضرت امام خمینی(رحمة الله علیه) و امام خامنه ای(دامة برکاته) راه بهانه گیری را بر هر عرب بهانه گیری بست. و در ادامه به قانون اساسی لبنان و آزادی در انتخاب دین و احترام به عقاید مذهبی در لبنان اشاره کرد و تأکید کرد که مسئله ی ولایت فقیه جزء اعتقادات مذهب شیعه است و به مطبوعات لبنان هشدار داد که به این مسئله نزدیک نشوند.
یک بزرگواری که خیلی با عزیزان مقاومت اسلامی لبنان سروکار دارد در تعریف این شیر مردان اولین و پررنگ ترین ویژگی که برایم گفت همین ولایت پذیری شان بود. کلی هم از اینکه بچه بسیجی های ما در این مسأله از بچه های شیعه ی لبنان عقب اند غصه می خورد. غصه خوردن دارد. خیلی هم دارد. امید که دست ما را هم بگیرند!!!!!

 

**نامه حضرت امیر(ع)به عبدالله بن عباس آن هنگام که او را برای بحث با خوارج فرستاد:

لا تخاصمهم بالقرآن. فان القرآن حمال ذو وجوه. تقول و یقولون. ولکن حاججهم بالسنة فانهم لن یجدوا عنها محیصا.

 

**برای خواهر شهیده ام "مروه"

بعد از چهارسال نشستن سر کلاس های زیست شناسی به اندازه ی خودم که بی شک اندازه ی کمی ست می فهمم که خدا از چند میلیارد سال پیش اراده بر خلقت جهان کرد و پله پله ظرفیت پذیرش خلیفه ی خود را در آن ایجاد کرد. میلیاردها سال جهان در تب و تاب است تا "انسان" را "تاب بیاورد". من اگر بندگی این خدا را نکنم از "پارامسی"۳ هم کمترم. خیلی کمتر.

"انسان" آرمان آرام آرام اراده ی خداست. دانشمندان علم "زیست شناسی" شاید بی آنکه خود بدانند از این حقیقت سخن می گویند. آنان اگرچه ممکن است گاهی آرزو کنند که کاش تبار"  Homo sapience sapience " (نام علمی انسان به عنوان یک گونه ی جانوری) که از فلان جانور جدا شده از جانور دیگری که مثلا توانمندی خاصی دارد جدا میشد اما خودشان هم معترفند که جهان هستی در هر صورت بهترین مسیر را طی کرده. و این را به "انتخاب طبیعی" نسبت می دهند. همان قدر که به انتخاب طبیعی باورمندم معتقدم که "انتخاب طبیعی" "مجرای اراده ی خدا" ست.

من می پندارم"Homo sapience sapience " حاصل میلیاردها سال انتخاب طبیعی ست و همچنین می پندارم که او یک جایی یک وقتی در یک نقطه ی عطفی مسیرش از سایر گونه های جاندار ساکن بر کره ی زمین جدا شده. از نزدیک ترین گونه های جانوری حتی. همان وقتی که "ملائک در میخانه زدند". پندار شیرینی ست. باور کنید که خیلی شیرین است. خیلی....

اما دریغ که "انسان" روی دیگر سکه ی باارزش وجودش را گاهی بیشتر می پسندد. همان روی جسمانی اش. همان رویی که نامش " Homo sapience sapience " است. این ترجیح ممکن نمی بود اگر که او روی "روحانی" وجود خود را فهم می کرد. اگر شیطان آن قسم را نخورده بود.

هرچقدر که "انسان" به " Homo sapience sapience " پرداخته است و او را محترم می شمرد. این "  Homo sapience sapience" بویی از انسانیت نبرده. به جرأت می گویم که "Homo sapience sapience  " در میان تمام گونه های جاندار کره ی زمین جفاکارترینشان به "زیست شناسی" است. به قوانین حاکم بر جهان ماده. و اگر "انسان" او را رام نکند او بی شک جهان را ویران خواهد کرد.

همه این ها را گفتم که بگویم:

من از " Homo sapience sapience " ها انتظار ندارم که "مروه" را فهم کنند. چرا که مروه عیار سکه ی وجودش را در روی روحانیش یافته بود و در معاملات بازار "  Homo sapience sapience" ها این رو ارز رایج نیست.


۱:متشکل از حامیان احمدی نژاد و غیر اینها.

۲: می گویم تهمت که بار شرعی مسئله گم نشود.

۳: یک تک سلولی

+ نوشته شده در  جمعه 19 تیر1388ساعت 11 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 
 آینده که هیچ به حال هم نمیتوانستم دلخوش باشم. انقلاب همانقدر برایم دور از ذهن بود که رزم رستم و اسفندیار کتاب فارسی.

انصافا که دوره نوجوانی دوره تناقض های بزرگ روحی و رفتاری است.   

همه ی دلخوشی ام غرق شدن در "حال و هوای جبهه و جنگ" بود. از زمان حال بیرونم می کشید و چی بهتر از این؟!  هرچند که پرداختن به این موضوع هم مشکل خودش را بعدها نشان داد و آن هم ایجاد یک سوال ساده اما بزرگ بود که نه تنها آن موقع ها که همین الان هم کسی نیست بهش پاسخگو باشد(آن موقع ها پاسخگویی خیلی مد بود) و آن اینکه:«چرا تمام خاطرات و عکس ها و یادواره های جنگ مختص فرماندهان جنگ است؟!» 

 دوره "باور کردن جوان ها" بود و ما متأسفانه هنوز جوان نشده بودیم.

"دانستن" حق مردم بود و ما شاید هنوز مردم نشده بودیم.

"انتخابات شورای اسلامی شهر و روستا" بود و من در اوج ناامیدی از اوضاع کشور و به شدت منتقد وضع موجود. هیچ تناسبی بین افکار و گفتار و کردار مسئولین و ماهیت "نظام جمهوری اسلامی" نمی یافتم و همین باعث می شد که اساسا اینطور فکر کنم که :«جمهوری اسلامی وجود ندارد که من بخواهم بهش معتقد باشم یا نباشم.»

تناقضات نوجوانی البته سرجای خودش بود. و این تناقض در تفاوت نگاه همکلاسی ها و خانواده نمود می کرد. همکلاسی هایم مرا نماینده نظام می پنداشتند و خانواده مانده بود با این فرزند ناخلفش چگونه تا کند.

   ساعات آخر انتخابات بود و ....

   مامان نشسته بود سر سجاده و هی سعی می کرد که رگ غیرت انقلابی ام را بجنباند و من پایم را توی یک کفش کرده بودم که:«رأی مال خودم است و خودم باید برایش تصمیم بگیرم.» مامان می گفت:«رأی سفید بده. ولی رأی بده». و من کماکان عقیده داشتم که "نه". مامان از "آقا" مایه می گذاشت و من انگار نه انگار. مامان آخرش به گریه افتاد و من نمی توانستم تشخیصم را فدای احساساتم کنم!!!! مامان حتی از حق وتو ویژه مادران استفاده کرد و پای حلال و حرامی تغذیه دوساله اول زندگی را وسط کشید و من همچنان مصمم. پس همچنان نه. یادم نمی آید قهرش چند روز طول کشید.

ولی بالاخره من اولین حق رأیم را دور ریختم و ناراحت هم نبودم.(هنوز هم ناراحت از دست دادن آن رأی نیستم.)

رأی دوم "مجلس شورای اسلامی" و من هنوز منتقد اما با کمی تغییرات .....بالاخره با اکراه بسیار رأی دادم. اما وقتی خبر پیروزی کاندیدای مورد رأی را شنیدم هیچ احساس خاصی نداشتم. عقیده ام این بود که به احتمال زیاد راه رسیدن به دروازه های قدرت و ثروت را برای یکی دیگر هموار کرده ام.

و اما رأی سوم. "انتخابات ریاست جمهوری"

عدم حضور قطعی شخص خاصی در انتخابات یک آرامش خاطر خفیف بهم می داد. اما هیچ خبری از شور انتخاباتی و این حرفها نبود. البته تصمیم ایندفعه شرکت قطعی در انتخابات بود. با بی میلی و ناامیدی دنبال آنچه یافت می نشد بودم. همه ی کاندیدا آشنا بودند جز یکی.....

                                                                                  مابقیش بعداً.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 9 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  |