|
برای خودم دو نظر متفاوت درباره ی برنامه ای که قرار است داشته باشیم دارم:
همان بهتر که قسمت تریبون آزاد را باید سر کلاس باشم. اگر در جلسه حضور داشتم٬ احتمالاً دهنم کف می کرد از بس که لعنت می کردم آنهایی را که این بهانه های نه اساساً کم را دست همکلاسی های من داده اند. تا دیروز واقعا خودشان هم نمی دانستند که به چه چیزی گیر بدهند. امروز اما به همت والای عزیزان لعین٬ خوب می دانند که چه بگویند. (اما بعضی هایشان اصلاً بلد نیستند از این فرصت استفاده کنند و همچنان حرف های بی ربط می زنند.) برنامه قرار بوده که ۱شروع شود و حدود ساعت ۲:۳۰ است که کلاسمان تمام می شود و می رویم دانشکده روبروئیمان(دانشکده فنی) -همسایه ی همیشه شلوغ و خبرساز - . جلوی فنی خبری نیست اما داخل دانشکده که می شویم و پله ها را بالا می رویم٬ معلوم می شود که تالار پر است. جمعیت تا بیرون در آمده. و امکان ورود ٬ سهل نیست. بالاخره میرویم داخل و می نشینیم همان جای همیشگیمان. سمت راست تالار که طبق قراری که هیچوقت گذاشته نشده اکثراً قسمت دخترانه تالار شهید چمران است.(البته در برنامه های بسیج) آقایی که آقای صفارهرندی نیست٬ پس قره باغی است٬ مشغول صحبت هستند. اعلام می دارند که ۸ سال در زندان های رژیم بعث عراق بوده اند و فرزندان واقعی خمینی زیر شکنجه٬ تغییر عقیده نمی داده اند و روحیه شان را نمی باخته اند. چون راهی که انتخاب کرده بوده اند٬ آگاهانه بوده. هر از چند گاهی ما کف می زنیم و همکلاسی هایمان هو می کنند و آنها شعار می دهند و ما شعار می دهیم و.... پیش خودم فکر می کنم که این اوضاع باید تا کی ادامه داشته باشد؟! (برگرد پدر!!) آقای سخنران از خط امام و شعارهای امام می گویند. از موضع ضد آمریکایی و ضد اسرائیلی امام. .....همکلاسی ها شعار می دهند:« نه غزه٬ نه لبنان٬ جانم فدای ایران» . در چنین لحظه ای ۲چیز می تواند مرا آزار دهد: اول این روحیه ی ملی گرایی که چقدر برای جهان اسلام آفت است و چقدر حضرت امام درباره ی این مسئله هشدار داده اند. دوم هم اینکه آن موقعی که ایران عزیز ما به فداکاری نیاز داشت٬ چه کسانی رفتند و جانشان را فدا کردند؟! (حرفم این نیست که کسانی که الان در آن طرف قرار گرفته اند٬ همه شان آن روز ها قایم شده بودند و .... نه٬ حرفم چیز دیگری است که "دردم نهفته به ز طبیبان مدعی" ) اما واقعاً خیلی از این همکلاسی ها حتی از دور هم دستی بر آتش جنگ نداشته اند و خیلی از غصه ها را هیچوقت نچشیده اند و امروز...... دخترهای دور و بری ام جواب این شعار را می دهند٬ اما صدایشان به گوش برادران نمی رسد و شعار٬ "دم گرفته نمی شود". سخنرانی به دلیل شعارهای پیاپی همکلاسی ها شور گرفته. پای بسیج وسط می آید و همکلاسی ها شعار می دهند:«بسیجی واقعی٬ همت بود و باکری» در این باب باید بگویم:" این سوء استفاده هایی که از شهدا در انتخابات شد٬ نتیجه ی عملکرد اشتباه در معرفی دفاع مقدس بود. ما خودمان زمینه ی این اتفاقات را و بستر این شعارها را طی تمام سالهای بعد از جنگ فراهم کردیم. برنامه ها٬ کتاب ها٬ نشریات٬ عکس ها٬ خاطرات٬ برنامه های تلویزیونی٬ یادواره ها٬ اردوها٬ و... ٬ همه و همه تنها به نام و یاد فرماندهان شهید. همانطور که پرداخت حداکثری به هموطنان تهرانی باعث می شود که آنها باور کنند٬ تنها ساکنان ایران بزرگ هستند٬ پرداخت انحصاری به فرماندهان شهید در عوض کار کردن مبنایی در باب مفهوم "شهادت" ٬ "دفاع" و "جهاد"٬چنین عواقبی خواهد داشت." (اساساً نوش جان خودمان). -:« اگه قرار باشه کسی٬ همت و باکری رو تعریف کنه٬ اون منم که همسنگر اونها بودم. نه شما.» این جوابی بود که سخنران به این شعار می دهد. دلم می خواهد یکی از آقایون داد بزند: "برای شادی روحشان صلوات" و من که تحمل ندارم ببینم بعضی ها منافقانه پشت اسم امام و شهدا قایم می شوند٬ دلم آرام بگیرد. اما کسی این کار را نمی کند. هرچند صلواتی که در دل برایشان می فرستم٬ آرامم می کند. در وقتی از برنامه همکلاسی ها شعار مشهور "یا حسین....میر حسین" سر می دهند که سخنران آرزو می کند که این "یا حسین" گفتن ها از ته دل و از روی اعتقاد باشد و بحث نمازگزاران عجیب نمازجمعه کذایی را پیش می کشند. و این سؤال را مطرح می کنند که این حسین٬ کدام حسین است؟؟!! هرچند یک واقعیتی به صورت سؤال توسط شعرا قبلاً مطرح شده که: "این حسین (ع) کیست که عالم همه دیوانه ی اوست؟! " ولی راه اربابمان همان راه اسلام است. اسلام هم یک سری اصول مشخص دارد که مورد اختلاف مراجع هم نیست. از طرفی همین همکلاسی ها٬ وقتی توی همین تالار آغاجری را دعوت می کنند٬ برایش یقه چاک می زنند. واقعاً کدام "حسین" ؟! خلاصه وقت سخنران اول تمام می شود. یک برادری بسیار مصر هست که برود بالا و صحبت کند. داخل پرانتز این که تریبون آزاد اول برنامه بوده. دوستان ما هم رأفت اسلامی شان گل می کند و می فرستندش بالا. همکلاسی می فرمایند: «ما چطور شکایتمان را به شورای نگهبان ببریم٬ در حالی که آقای جنتی٬ آقای یزدی و (یک آقای دیگری را هم گفتند که من یادم نیست) ٬ قبل انتخابات حمایتشان را از احمدی نژاد اعلام کرده بودند؟!!» من حقیقتاً از این استدلال متعجب می مانم. انگار اصلش بر این بوده که شورای نگهبان از ربات هایی تشکیل بشود که اساسا٬ رأی و نظری هم نداشته باشند. (!!!!!) همکلاسی همچنین می فرمایند که ۳۰ سال است مملکت دست آخوندها است و این همه فساد در مملکت وجود دارد. (مملکت دست امام معصوم هم که بود٬ بی فساد نبود) دوستان وقتی می بینند که چند نفر دیگر هم می خواهند بروند و صحبت کنند٬ تازه متوجه می شوند که نباید به هم ایشان هم اجازه می دادند صحبت کند. اوضاع شلوغ است. اینوری ها و اونوری ها٬ پی در پی شعار مرحمت می کنند. آقای صفار هرندی وارد تالار می شوند و می روند روی سکو. ما بلند می شویم و کف میزنیم. همکلاسی ها هم ایشان را مورد لطف قرار داده و شعاری در باب "وزیر فرهنگ" سر می دهند. آقای صفار با خنده پاسخ می دهند :" به آقای حسینی اهانت می کنید. ایشون الان وزیر فرهنگ هستند." بنده به سوتی همکلاسی ها می خندم. آقای صفار هرندی رو هو می کنند و ایشان رفتار پیشینه این جمع را در ۱۶آذر آخرین سال ریاست جمهوری آقای خاتمی و رفتار آقای خاتمی را با پیشینگان یادآوری می کنند. همکلاسی ها در حمایت از "خاتمی" شعار می دهند. همکلاسی هایمان وقتی با شعارهای مقابل و کف زدن های ما مواجه می شوند٬ از دستمان کفری شده و شعار می دهند: « دانشجوی سهمیه٬ همینه٬ همینه.» جواب این اظهار لطف عزیزان هم آماده است: هی آنها حال ما را گرفتند و ما حال آنها را. برای بعضی شعارهاشان پاسخ تولید شده: - از جمله شعار دوستان ما که دفعه ی قبل "دم گرفته نشد": « هم غزه٬ هم لبنان٬ جانم فدای اسلام» - «یا حسین٬ کربلا» (یا حسینش را همه ی تالار با هم می گفتیم) .....«آزادی اندیشه٬ با لنگه کفش نمی شه».... و من متوجه یک لنگه کفش در دست دخترهای ردیف وسط میشوم که گویا از قسمت عقب که دست همکلاسی ها است٬ آمده. همکلاسی ها هم جواب این شعار ما را می دهند. شعارشان را که البته آقای صفار هرندی پاسخ خوبی بهش می دهند٬ مطرح نمی کنم. برایم سؤال پیش می آید که : «حالا اندیشه ای هم وجود دارد که دو طرف سرش چانه می زنند.؟!» ما که تولید اندیشه ای نداریم. آنها هم که اندیشه هاشان کپی است و اساساً مال خودشان نیست. همچین اندیشه اندیشه می کنیم٬ انگار ملاصدرائیم!!! یک قسمت جالب برنامه٬ ماجرای سفر به شهرستانها٬ با خرج آقای صفار هرندی بود. همان بحث تکراری اما مهم و اماتر همچنان مظلوم "ایران فقط تهران نیست" . من به نوبه ی خودم بچه های طرح خدمت رسانی امسال(+ یک نفر) را دعوت کردم که انتهای ترم به خرج ایشان ببرمشان شمال خودمان. (خونه ی خودمون هم نمیریم که ثوابش یکجا برسه به ایشون.) طبق معمول برنامه ها٬ "حسن باقری" وجودم پررنگ شده . متوجه یک آقای میان سالی شده ام که روی پله ها هندی کم به دست ایستاده و مشغول تصویربرداری از همکلاسی ها است. به یکی از مسئولین مرکز می گویم. حساسیت موضوع را هم. اما هیچ. می روم چند ردیف پایین تر و موضوع را به مسئول مرکز خواهران می گویم. مثل من رفته تو نخ ماجرا. که آقایون هم متوجه می شوند. طرف٬ بچه ها را اساساً حساب نمی کندو الان است که یکی هم بخواباند دم گوششان. مجری کار درستی می کند و می رود پشت تریبون و با کلی دردسر به اطلاع جمع می رساند که این آقا از حراست دانشکده فنی است و ما خواستیم جلوشان را بگیریم اما دارند کار خودشان را می کنند. این مسئله به بسیج مربوط نمی شود. من البته اگر جای آقایان بودم٬ قید هر چیزی را می زدم و فیلم دوربین را در می آوردم و سر به نیست می کردم . جداً متوجه خیلی از حرفهای سخنران دوم نمی شوم. به دو دلیل: ایشان احتمالاً اصولاً بلند صحبت نمی کنند(بر خلاف اکثر قریب به اتفاق مردها). و ما و همکلاسی ها در شعار دادن کم نمی آوریم. من بعد از توهین های مستقیمی که به آقای صفار هرندی می شود و برخوردهای اخلاقی ایشان و البته کم نیاوردن هایشان٬ نظر اولیه ام در مورد این سخنران برنامه٬ عوض می شود. اتفاقاً خیلی هم خوب از عهده بر آمدند و رفتار پدرانه ای با همکلاسی ها داشتند. برادران در پاسخ به شعار توهین آمیزی که در مورد سخنران مطرح میشود٬ فریاد برمی آورند: " صفار هرندی٬ دوست داریم ما٬ دوست داریم ما"..... من مات و مبهوت مانده ام که این چه شعاری است؟! واقعاً از ما انتظار دارند که همراهیشان کنیم؟! همین احساس را وقتی شعار "ای ولله٬ حزب الله" را می شنوم٬ دارم.
من خسته شده ام. هم آن موقعی که برنامه یکپارچه شعار شده بود و هم الان که این همه نوشته ام.
+ نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت 10 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی
|
میزها سپید پوشیده اند.
شاید رنگ دیگری را نمی توان به "عدالت" و شاید هم "حق" نسبت داد. ۲ نفر سمت راست و ۲ نفر سمت چپ. یک نفر وسط و روبروی تالار. لباس وکلا تنشان است. فردی که وسط نشسته متنی را می خواند. از "جنون" می نالد. و بعد در مورد شأن نزول جلسه صحبت می کند. در مورد تاریخچه ی"دادگاه بین المللی کیفری" رئیس دادگاه از جناب دادستان تقاضا می کند که کیفرخواست را قرائت کند. دادستان از آرمان می گوید. از روزی که عدالت جای ظلم را می گیرد. می گوید و می گوید. از چکمه های کاپیتالیسم. از اهداف مشمئزکننده ی مادی. فریاد می زند. دادستان خیلی دوست داشتنی ست. دادستان از ظلم می گوید. از بی رحمی. از نا انسانی. و وکیل مدافع اعتراض می کند. :«آقای رئیس! اعتراض دارم. دادستان قصد تشویش اذهان عمومی رو دارند.» رئیس:«اعتراض وارد نیست. شما هم برای دفاع وقت خواهید داشت» دادستان دوباره می نالد. ناله ی از سر عجز نه. از سر عزت. دادستان برای شاهد حرف هاش کلیپ پخش می کند. (تالار تاریک می شود. آهنگ غمگینش هم نباشد فرقی نمی کند. عکس هاش....) (روشنایی تالار برمی گردد. یکی از قضات یواشکی اشکش را پاک می کند) رئیس(با لبخند):«آقای وکیل مدافع! شما حرفی ندارید؟!» وکیل مدافع:«خیمه شب بازی بود.» دادستان:.... رئیس:.... وکیل مدافع:.... ......
توی فیلم ها دادگاه ها شاهد هم دارند. متهم هم توی دادگاه حاضر می شود. و..... اولیاء دم.....!!!! شاهد.... و این همه حرف ناگفتنی. و این همه درد. و این همه بی پناهی. و این همه.... و اولیاء دم...که نبودند و هیچ نگفتند.
دادگاه بین المللی کیفری به خیالش نسل کشی شده. یک نفر را که نکشته اند. یک خانواده نبوده که برایش شاکی خصوصی بیاورند. دادگاه بین المللی کیفری همه ی دو دو تایش را براش نوشته اند. با عقل زمینی اش راه می رود. با اعتقاد آسمانی اش که پرواز نمی کند!! من دلم می خواهد با تمام فرکانس صوتی اشک فریاد بزنم که : «وا محمداه....... وا علیاه......» دلم می خواهد از عمق جگر ضجه بزنم : « چقدر برادران و خواهرانم را بی کس گرفته اید!! پدر! بیا و خون خواهی کن پدر. بیا و به خاطر حق طلب قصاص کن پدر. دادگاه این مردمان قصاص سرش نمی شود. پدر ! مگر قرار نشد که دادستان از ذریه ی تو باشد ؟!! مگر قرار نشد که دادستان معصوم باشد؟!! مگر نگفتی که دادستان از قاضی حق رأی دارد؟!! مگر ............ خسته شده ام پدر از این دنیای ناموزون نا نجیب. از این همه بی پدری. از این همه بی دادستانی. از این همه بی...... بس است پدر! تو به عنایتت ببخش! غلط کردم پدر! غلط کردم. بس است. تو را به خدا دیگر بس است.....
بعدن نوشت۱: امروز(سه شنبه۱۳ اسفند ۸۷) توی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دادگاه دانشجویی محاکمه ی جنایتکاران رژیم صهیونیست بود. بعدن نوشت۲: امروز عصر هنوز چند روز مانده به طلوع؟!! بعدن نوشت۳: "انا و علی ابوا هذه الامة" (حضرت پدر(ص) )
+ نوشته شده در سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی
|
وقتی خبرها را زیر و رو می کردم فقط از آن ۲۰ -۳۰ نفری که شلوغ بازی (واقعاً بازی) در آورده بودند خبر بود. تالار شهید چمران فنی پر بود. ما روی پله ها نشسته بودیم و کلی از دست این دوربینهای .... شاکی بودم و معذب. اما......... یکی نبود به ما بگوید این چه وضعش است؟؟!! جمعیت مال ما بود و خبرها مال آنها. جمعیت مال ما بود و صدایی که از دانشگاه بیرون می رفت مال آنها. ما توی تالار نگاهمان به جناب سخنران بود و آنها دم نرده ها و نگاه مردم به آنها. ۱۶ آذرهای سالهای قبل را این چیزها تلخ می کرد. کأنه ماست!!!!!!! ............ تبلیغاتش بالاخره آمد. "آیا به سکوت می توان ایمان داشت؟!" شنبه ۱۶ آذر- ساعت ۱۲:۳۰- تالار شهید چمران دانشکده فنی دانشگاه تهران بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران الحمد لله و المنة که برنامه آخر وقت ۴شنبه نیست!!! ............ دیرم شده. دم در نگهبانها را که می بینم خنده ام می گیرد. از این نوارها که اول مهر آقا پلیس ها می زنند روی لباسشان دارند. ۱۶ آذر را بهمان تبریک گفته اند. خنده دار تر اینکه............نفری یک عدد رز سرخ............... کارت می زنم و تا به خودشان بجنبند در می روم که مجبور نشوم بگویم :"نمی خوام" توی آزمایشگاه بچه ها که البته همه هم از گل ها استقبال کرده اند نظرشان این است که می خواهند ....مان کنند. من هم با بچه ها موافقم. هنوز صبح است اما از ورود هر دانشجوی غیر دانشگاه تهرانی جلوگیری می شود. ساعت ۱۲:۳۰ است که برمی گردم دانشگاه و جلوی در چندین نفر بدون کارتند و پس بیرون می مانند. جلوی فنی همیشه ی خدا شلوغ است. این روزها هم که دیگر خوراک تجمع و از اینها بازی است. می روم توی تالار. از شواهد بر می آید که از برنامه استقبال خواهد شد. هنوز چند ردیف بیشتر پر نشده. اما سرعت ورود بالاست. دست بچه ها خط می خورد و من و یکی از رفقا را می گذارند ته تالار که مثلاً راهنمایی کنیم و از این حرف ها. ما هم هی از خودمان عکس می اندازیم. از اعتماد به نفس زیاد رنج می بریم. سرعت پر شدن تالار ما را به خود می آورد. روی پله ها ردیف و چفت هم نشسته اند. اما باز هم جمعیت وسط تالار به سختی ایستاده اند. تالار در حال انفجار است. سرود ملی کلیپ(احمدی نژاد می زند توی دهن آمریکا و تالار کف می زند) قرآن مجری(که چفیه روی دوشش است و لباس مشکی پوشیده) مجری از دانشجوها می خواهد که به احترام شهادت امام باقر(علیه السلام) به جای کف زدن از صلوات و تکبیر استفاده کنند. بخش هیجان انگیز برنامه: تریبون آزاد دانشجویی از صحبت های اولین نفر هیچی نمی فهمم. آرام و آرام دومین نفر از بچه های انجمن اسلامی سوال دارد:" رگه های وابستگی؟؟!!!! ادعای آزادی؟؟؟!!!!" سومین نفر عقیده دارد که احمدی نژاد نمی تواند. انتقاد به احمدی نژاد هم انتقاد به اسلام نیست.(در اینجا معلوم میگردد که جمعی از دوستان حاضر در تالار با این دوستمان هم عقیده اند. کف می زنند.) چهارمین نفر عقیده دارد که سوین نفر اشتباه می کند. چهارمین نفر خاتمی را مرور می کند.(بقیه ی تالار که غالب جمعیتند صلوات می فرستند.) پنجمین نفر حرفهای پیرمراد شیرین زبانمان را گوش زد می کند. از انقلاب فرهنگی می گوید که دانشگاه دچارش نشد. از اینکه ما چرا از اساتید نمی خواهیم؟ دلش می خواهد خلقت خدا را الهی ببیند. الهی یادش بگیرد. ششمین نفر عقیده دارد که اگرچه ۱۶ آذر روز استکبار ستیزی نام گرفته اما ماهیتش "اعتراض به حکومت"!!!! است.(یعنی ما اعتراض می کنیم پس هستیم!!!!یعنی ما در کل معترضیم!!!؟؟؟) بخش اول صحبت های هفتمین نفر که توصیه به رفقای انجمنی بود یادم نیست.(با من که نبود)در ادامه از لاریجانی پرسید که چرا ........؟ هشتمین نفر پیش گویی کرد که طرفداران جامعه ی مدنی باید ۵ سال دیگر متمدن بمانند و به رأی مردم احترام بگذارند. و اینکه حمایت ما از احمدی نژاد حمایت از گفتمان اوست که همان گفتمان انقلاب است. و اشکال گرفت به مدعیان "دانستن حق مردم است" که چه طور دست آوردهای نظام را به مردم خبر نمی دهید . پرتاب حامل ماهواره را حتی..... آخرین نفر هم هشدار داد که مردم مراقب باشید که دینتان را دست کی می دهید. میان این صحبت ها هی کف و صلوات و تکبیر بود که بلند می شد . تریبون آزاد تمام شده بود و یک پسر گلی وسط جمعیت می خواست حرف بزند. مجری به دوستمان ۳۰ ثانیه وقت داد و دوستمان گفت:"این تذهبون؟!..... احمدی نژاد و خاتمی را رها کنید......به فکر خودمان باشیم..." (همین) حالا هم قصد دارد از تالار خارج شود. جمعیت آن وسط سرپا ایستاده اند و هیچ راهی نیست. کمی شلوغ می کند. ملت حواسشان هست. تکبیر می فرستند. صدای الله اکبر هر صدای دیگری را ساکت می کند. صدای الله اکبر آرامش پویایی می دواند توی رگ جمعیت. صدای الله اکبر بلند و کوبنده و با عزت. جمعیت آرام می شود. دیگر برای سرپا ایستان هم جا نیست. یکسری می روند روی سن و پای میز سخنرانی می نشینند.
و استاد سعید زیبا کلام موضوع یک کار پژوهشی ست. دانشجو. از درب پایین می روم بیرون و سر و گوشی آب می دهم. چیز خاصی نیست جز شلوغی. ساعت نزدیک ۱۵ است و قرار است که از جلوی فنی تجمعی از دانشجویان مسلمان به راه بیفتند. با استاد نامه نگاری می کنندو استاد بزرگوارانه می پذیرند. احساس شرمندگی می کنم که بحث ایشان ناتمام ماند...... جمعیت از در بالا خارج می شوند و من از در پایین !!!!! جمعیت شروع می کند به شعار دادن. و طبق معمول بلندگوی خراب بسیج........ جمعیت راه می افتد و از جلوی کتابجانه مرکزی و بعد ادبیات و بعد هنرها و بعد می رود سمت سردر اصلی. دوباره سخنران دانشجویی. جمعیت دور می زند. از جلوی حقوق - علوم سیاسی رد می شودو دوباره کتابخانه و این بار می رود سمت مسجد. نوحه می خوانند و سینه زنی . غلط بکنیم عرض ارادت نکنیم. چی هستم اگر امام نداشته باشیم؟ " ...و مگر از درون این خاک اگر نردبانی رو به آسمان نباشد جز کرم هایی فربه و تن پرور بر می آید؟!"(شهید آوینی) دعای فرج و تمام و امیدی که در راه است. و ادامه و مسیری که پیش روست و طوبی گزارشي از تجمع دانشجويان در دانشگاه تهران (خبرگزاری فارس)
+ نوشته شده در شنبه 16 آذر1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی
|
فقط من و مائده تو تالاریم. بیرون در کتاب های امیر خانی رو پیچ پیچی چیدن رو میز. دلم می خواد زودتر بیاد. دلم می خواد خفش کنم. با خودم درگیرم. کجایی خمینی؟
کم کم به جمعیت اضافه می شه. ته تالار اندک سروصدایی می شه که این یعنی یه کس خاصی اومده. خودشه. دلم می خواد خفش کنم. با خودم در گیم. کجایی خمینی؟ دیگه باید برنامه شروع شه. تک...... . برق های تالار قطع می شه. اوندفعه برنامه ی حقوق...ایندفعه برنامه ی علوم پایه.... . از کل دانشگاه خبر بی برقی می رسه. دیگه بچه ها یاد گرفتن که با شمع محفل رو عارفانه کنن. درهای پایین تالار رو باز می کنیم تا نور زیاد شه. سر جاهامون می شینیم. یعنی آماده ایم. برق ها میاد. (صلوات) مجری میره پشت تریبون و شروع میکنه. شمع ها هم هنوز روشنن. پس از اندک شرحی از جناب امیرخانی و استاد یگانه دعوت می کنه که تشریف بیارن بالا.(یه ریز غرغر میکنم که قرآن نخوندین. هیچکس نمیشنوه خوب و گرنه حتماً.....) همه ی نگاه ها دنبالش میکنن. به سرعت از انتهای تالارـاز کنار دیوارـ خودش رو می رسونه به سکو. ریش پری داره.(خوشم میاد که خودش رو اسیر ته ریش کافیه نکرده. هرچند شاید به من هیچ ربطی نداره.) یه کیف کوله ی مشکی دستشه ازاین شق و رق ها. یه پیراهن آستین بلند تیره پوشیده که آستین هاش رو تا زده. موهاش مجعد و اندکی بلنده. شلوار کتون پارچه ای سفید پاشه. و حالا که میره بالا معلوم می شه که کفشش کتونیه. دلم می خواد خفش کنم. با خودم درگیرم. کجایی خمینی؟ استاد یگانه هم میان بالا. دو نفری پشت میز نشستن و جناب مجری میان پایین. یعنی خودتون هر گلی زدین به سر خودتون زدید.(روش مناسب و مفیدی نیست.) استا یگانه شروع میکنن به صحبت و..... ادامه دارد.......
ادامه: "کتاب برام جالب بود. نقد رو منفی در نظر نمی گیرم" دکتر یگانه اینجوری شروع میکنن. همینطور حواسم به کسیه که دلم می خواد خفش کنم. دلم می خواد دکتر فرصت بدن که اون هم حرف بزنه. پیش فرضم در مورد امیرخانی یه آدم مغرور از خود راضی خشک و آدم ضایع کنه. به این بچه ی خجالتیه سربه زیر که اینها نمیاد. البته.....تا مرد سخن نگفته باشد***عیب و هنرش نهفته باشد حرف بزن ببینم چی میگی مرد سخن نگفته ی عیب و هنر نهفته!!! بعد از حدود ۲۰دقیقه و شاید بیشتر نوبت امیرخانی میرسه...(درگیریم با خودم بالا گرفته. به دادم برس خمینی!) مثل یک دوست به نطرم می رسه. حاظر نیستم یه دوست رو خفه کنم. محجوب و آروم و مودب و آسون... .ولی هنوز درگیری سر جاشه. بهش حق میدم :"اگه قرار بود کتاب حرفی بزنه خودش میزنه. این که من بیام و بگم من اینجا می خواستم این رو بگم درست نیست. ۴۸۰ صفحه فرصت روده درازی و پر حرفی داشتی اگه می خواستی چیزی بگی می گفتی دیگه.(منظور خودشه)" مگه همه ی کسانی که رمان رو می خونن نقدش رو می شنون؟ ولی من اومدم که آروم شم. امید دارم که چیزی بگه و من رو از این برزخ در بیاره. شاید هم اومدم خفش کنم. مجری میره بالا و چند تا سوال کتبی رو می پرسه. با حوصله جواب میده. سوال شفاهی هم میپرسن.(دروغ گفتم.می پرسم) اولش میگم که رشته ام جانور شناسیه و نقد رمان بلد نیستم و یه خواننده ای هستم که هر وقت امیر خانی چیزی نوشته پیداش کردم و خوندم.(محجوب و سر به زیر می گه شما لطف دارین...حیوونکی!!...) بعدش خود زنی میکنم که نمی دونم اونهایی که میبایست بشنون شنیدن یا نه."یه نقدی به خودمون دارم که دانشجوئیم و همیشه توی دانشگاه که زمین خودمونه شأن توپ جمع کنی داریم و هیچ وقت خودمون بازی نمی کنیم و نمیاییم اون بالا".....امیر خانی که دو تا ساعدهای دستاش رو به هم قلاب کرده و روی میز خم شده(این یعنی حواسم به توست ای مخاطب) با لبخند دوستانه ای می گه "شما من رو دانشجو حساب کنین که این بالا ام." اول جواب دادنش یه چیزی میگه که نمی فهمم. می گم من اینو نمی فهمم یعنی چی. بلافاصله و بدون اینکه به روی خودش بیاره از ترجمه استفاده می کنه.( دمت گرم.) به یکی از سؤالهام جواب نمیده با این که برداشت من رو کاملاً تأیید می کنه و اون هم سؤالیه که در مورد سهراب می کنم. اونجا هم می گم که سهراب مثل الیاسه. میگه کاملاًدرسته.(بچه هایی که جلو نشسته بودن میگن که آروم میگه هرچند من این فیلم رو ندیدم.) بابا این سؤال تو گلوم گیر کرده. جوابم رو بده امیر خانی! یکی از بچه ها یه نوشته ای فرستاده با این مضمون که ارمیا خود تویی! چند نفر دست میزنن. نظر خودش اینه که معمولاً نویسنده ها توی کارهای اولشون خودشون رو می نویسن. منظورش اینه که از ناشیگریه.(امید وارم فقط ارمیای ارمیا خودش باشه نه ارمیای بیوتن) یه کسی هم که مجری می گه انشا نوشته توی برگش یه علامت سجده ی واجب گذاشته. یه آقایی که میکروفون سیار رو گرفته که سؤال کنه همون اول میگه که بیوتن رو نخونده و یکی از رفقای ما پخی میکنه که چون تالار ساکته صداش رو همه می شنون.(یه رفیق درست و حسابیم آرزوست) بعد از تموم شدن برنامه طبق معمول برادران حاظر در تالار دورش رو می گیرن.البته خانم ها کم نمیارن و اونها هم ... یکی می پرسه:" کی سایتتون راه می افته؟" جواب میده:"نمیدونم. اگه خونه ساخته بودم تا حالا تموم شده بود."(سایت راه اندازی شده ی رضا امیر خانیم آرزوست) بنده خدا حداقل کاری که می تونه بکنه اینه که ملت رو دعوت میکنه بیان بیرون. یکی از دختر ها ازش در مورد نقش زن در آثارش می پرسه که چرا همیشه منفعله؟ تأید میکنه و علتش رو این می دونه که اینچنین شخصیتی رو ندیده که بتونه در موردش بنویسه. و می گه که دعا کنید بتونم یه همچین شخصیتی رو بنویسم. وسط حرفهاش به نفله بودن "آرمیتا" و عروسک بودن "مهتاب" اشاره می کنه.(خدا رو شکر که عمدی بود) دیرش شده. باید بره اصفهان. بی خیال می شم که سؤال رو گلوم رو بپرسم. ته برنامه مطمئن هستم که اشتباهی شدهو فکر می کنم که امیرخانی نتونسته که منظورش رو درست برسونه. آخه ارمیا الگو فرض شده در صورتی که..... دلم فقط خمینی می خواد! هنوز با خودم درگیرم. به دادم برس خمینی! چه قدر مونده تا ماه رمضون که بدوبدو بریم بیت و دلتنگی هامون رو پشت سر آقا اقامه کنبم؟ "آقا خدا برامون حفظت کنه." برای اینکه بیشتر بدونین حتماً به اینجا سر بزنید. البته این دوستان هم مثل روزنامه ی همشهری نوشتن"دانشکده ی علوم پایه". باور کنین که علوم پایه یک پردیس است متشکل از ۵ دانشکده:(۱.شیمی- ۲. زمین شناسی-۳. ریاضی.آمار و علوم کامپیوتر- ۴. زیست شناسی- و ۵. فیزیک که انتهای امیر آباد و روبروی انرژی اتمیه) نظرات جناب دکتر یگانه و امیرخانی و پرسش ها و پاسخ ها
۲تا مطلب که یکی از اساسی و دیگری مهم است رو یادم رفت: ا- فقط مهم -: از امیرخانی پرسیدن آیا درسته که بیوتن با نامه ی شخص وزیر ارشاد مجوز چاپ گرفته؟ جوابش این که: نزدیک نمایشگاه بود و اگه قرار بود تو صف ممیزی بمونیم کتاب به نمایشگاه نمی رسید. من هم رفتم پیش آقای صفار هرندی و خواستم فقط زودتر کار ممیزی ما انجام بشه.همین. ایشون هم نامه نوشتن که این کار سریع تر انجام شه.(انصافاً خودم هم فکر می کردم که پارتی بازی کردن) کلی هم خواهش کرد که وقت ملت رو با این بازی ها نگیریم. ۲- اساسی-: نمی دونم در مورد چی می گفت که به اینجا رسید: حرف از نوشتن در مورد زندگی معصومین شد(یعنی خودش کشوند). می گفت (و راست می گفت): نمی شه اینجوری از معصومین نوشت. من چه می دونم الان که معصوم به اینجا رسیدن کدوم طرفی می رن؟ من شاید بتونم جای یکی از همراهان باشم و بگم الان من از این طرف می رم. مثلاً یکی از اسب ها.(به حدی از این کرنشش در ساحت ائمه-ع- لذت بردم که دلم می خواست از ته دلم تکبیر بگم.شاید هم کف بزنم. اصلاً نیمه ی مدرن و سنتی هر دوتا از خوشی فعال شده بودن.)
+ نوشته شده در چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 9 قبل از ظهر  توسط زینب اسماعیلی
|
مشغول جلسه ی خودمونیم و فکر می کنیم که مثل تمام برنامه ها با تأخیر شروع می شه. ساعت ۳:۴۵ می ریم به سمت دانشکده ی "حقوق و علوم سیاسی". توی راه از کنار مسجد رد می شیم که ریسه کیشی شده و عکس های مربوط به طرح خدمت رسانی رو ردیف کردن رو هوا .روبرو - یعنی جلوی کتابخونه مرکزی- هم هست. چون دیرمون شده نگاه اجمالی به عکس هایی که از کنارشون رد می شیم میندازیم....مربوط به برادران گروه طلبه می شد. مثل همیشه ی خدا فضای دانشکده مخوف میزنه. و تازه وارد احساس می کنه الانه که دعوا بشه. دم در تالار شیخ انصاری شلوغه و راه ورود نیست. از بین جمعیت رد می شیم و بچه های میزبان از آشناییمون سوء استفاده میکنن وخواهش می کنن که بشینیم روی پله ها(چون صندلی ها پر شدن). روی سکو یه میزه که پشتش ۳ نفر تنگ هم نشستن. از سمت راست: عباس سلیمی نمین(رئیس دفتر مطالعات تاریخ ایران)...کسی که نمی شناسمش و گویا باید مجری بازی کنه...جناب صادق زیبا کلام(استاد دانشکده).... خبری از آقای جاسبی نیست در حالی که ....(رجوع شود به دست نوشته های یک دانشجو ) تازه جاگیر شدیم. و مشغول شناسایی محیط پیرامون هستیم.(کاری که معمولاً خانم ها وقتی وارد جایی می شن انجام میدن. این یعنی خانم ها حسن باقری شون قویه) اولین چیزی که دست گیرم می شه اینه که: طرفین مناظره اخلاق مدار نیستن. جناب سلیمی نمین اصرار که: آقای جاسبی برای حفظ موقعیت خودش به خیلی ها مدرک دکترا داده بدون اینکه طرف هزینه ای بپردازه و زحمت بکشه واین ظلم به سایر دانشجویان این دانشگاه است. بسیاری از نمایندگان مجلس و وزرا حین داشتن مسئولیت دانشجوی این دانشگاه بوده و هستن. و این نکته را قابل توجه می دانستن که این افراد یا نمره ی مفتکی و در نتیجه مدرک مفتکی گرفتن یا وظیفه ی خودشون رو در قبال مردم درست انجام ندادن. چرا که دکترا گرفتن زحمت داره. جناب صاق زیبا کلام پاسخ می دن که: بنده دوستی دارم که هم سخنگوی دولته و هم ........................................................................ ولی همه ی کارهاش رو هم خوب انجام میده.(لبخند معنی داری هم به صورت داره) بعضی کف می زنن....نویسنده هم تو دلش کف میزنه..... و ادامه میدن که: شما کدوم دانشجوی دکترا رو میشناسید که حداقل یه جا سر کار نره؟ این رو قبول دارم....اما فکر می کنم نسبت به کنایه ی قبلی غیر کارآمد تر بود.....کار داریم تا کار. ملت حاضر در تالار که حالا معلوم شده که برخی شون دانشجویان دانشگاه آزاد هستن بیخود و بی جهت کف میزنن. حضار محترم اهل خوردن حرف دلشون نیستن و به همین دلین هر دقیقه یکی از یه جای تالار فریاد بر می آورد. و چون اینجا دانشکده ی خاصی است برنامه چندین حامی نظم داره. طرفین مناظره هم که هی همدیگر رو مسخره می کنن و کنایه بار هم می کنن.(گفتم که اخلاق مدار نبودن) و مجری شخصی است که فقط دیده می شه و ابداً شنیده نمی شه. و عکاسان و خبر نگاران منتظر هستن تا یه جایی یکی داد و بی داد کنه و این دوستان چیلیک چیلیک عکس بندازن. جلسه ادامه داره که در ردیف وسط ۲نفر شروع می کنن به هم پنجول انداختن. حامیان نظم به سمت محل نزاع میرن. صدای آشنایی از بلندگو شنیده میشه.کسی میکروفون به دست جلوی سکو ایستاده و با آرامش دانشجوها رو به آرامش دعوت می کنه و با همون ارامش میگه: " امیر حسین ببرینش بیرون." هنوز تردید دارم که این کار بچه ها (یعنی بیرون بردن طرف) درسته یا نه. شخص میکروفون به دست با آرامش به دانشجوها قول توضیح میده. پسر تپلی در ردیف کناری از جا بلند شده و در حالی که خندش گرفته با خونسردی سعی می کنه که شعار بده ولی کسی پیگیر نمیشه. (ضایع میشه). دست هاش رو گره کرده و فتوا میده:" تا اون دانشجو رو برنگردونین جلسه رسمیت پیدا نمی کنه." باز هم کسی بهش محل نمیده و باز هم ضایع میشه. شخص میکروفون به دست جلوی سکو از دانشجوها به خاطر حفظ نظم و آرامش تشکر میکنه و توضیح می ده: دوستان بسیج ...دوستان انجمن اسلامی ...دوستان جامعه اسلامی....نماینده هاشون تو جلسه هستن و می تونن شهادت بدن. این دانشجویی که بردنش بیرون مشکل روانی داره و چند وقت پیش می خواسته خودش رو از طبقات بالای دانشکده پرت کنه پایین و خودکشی کنه که به کمک برادرای بسیج و انتظامات دانشکده حل شد. تا حالا چند بار قصد خودکشی داشته و ایراد از انتظاماته که راهش دادن تو. مسئله یه مسئله ی روان پزشکیه.(نفس راحتی میکشم و به تنهایی برای این مدریت بحران مسئول اسبق بسیج دانشجوی دانشکده کف می زنم که کسی جز خودم نمی فهمه.) یه آقای تپل دیگه ای که کت و شلوار پوشیده و عینک هم زده یکی از دانشجویان دانشگاه آزادی است که انگار به جای دادن شهریه یه شهریه ای هم دریافت می کنه. هی و هی پا میشه و شروع میکنه هوار زدن. خیلی انگار هوادار رئیسشونه. حامیان نظم رو کلافه کرده. گروه دانشجویان دانشگاه آزادی حامی دانشگاه یه قسمت رو به خودشون اختصاص دادن که همیشه میزبان برادران حامی نظم هستن. در ردیف پله های پایین تر ما که به سکو نزدیک تر میشه چند پسر لاغر اندام جنب و جوش توی چشمی دارن. یکیشون که یه لباس سبز آبی پوشیده هی میاد بالاتر و هی بر می گرده پایین. دو ردیف پایین تر از ما ییلاقشه و ردیف سوم از اول قشلاقش. یه بار که به ییلاق اومده یکی از دوستان حامیه نظم میاد و رو زمین کنار دستش میشینه.غافل از اینکه ناخواسته نشسته کنار دست یه دختر چادری که مثل خودم سر این مسائل حساسه.(چون به حالت اعتراض ناک پا می شه و تازه اخوی ما متوجه می شه که چه گاف گنده ای داده) جناب زیباکلام باید برن. مسئول بسیج دانشکده میره روی سکو و لوحی به عنوان تشکر بهشون تقدیم می کنه و استادشون هم تشکر می کنن. آقای تپلی جایگزین آقای زیبا کلام میشن و در ابتدای کار شروع می کنن یه دل سیر همه ی جریان رو مسخره کردن. گویا ایشون مدیر کل امور فارغ التحصیلان دانشگاه آزاد هستن(آقای سیفی). کنایه پرانی ها و بی اخلاقی ها شدت می گیره و بی نظمی هم همیطور. و مجری همچنان شنیده نمی شه. از دوستانم که میزبان هستن می پرسم این چه مجری ایه که گذاشتین؟ حرفی برای گفتن ندارن..... و همچنان بی نظمی ها ادامه داره که تو همین هاگیر و واگیر یکهو مدیر بحران جای مجری رو می گیره.( شجاعت بچه ها رو بابت تغییر مجری تحسین می کنم. از اولش هم باید یه نفر با تجربه رو می فرستادن بالا. مثلاًمناظره هم هست.) مجری جدید در شلوغی های تالار از دانشجوها درخواست میکنه: "لطفاً هیچ کس ساکت نباشه". همه میزنن زیر خنده. خودش هم خندش گرفته. اصلاح میکنه :"لطفاًهمه ساکت باشن....گفتن مجری خسته است عوضش کنیم من رو فرستادن.مجری جهنمی باشه اینجوری میشه دیگه" (جمله ی آشنایی بود. قبلاً البته در جمع داخلی هم این نکته رو گفته بودن که: تا هیچ کس نیست میگن"جهنم...تو برو" (منظور:جهنمه ضرر) یک ایراد اجراییه مشکل آفرین بی میکروفونی مجری بود. مجبور می شد هی میکروفون یکی رو -که بدبختانه همیشه میکروفون جناب سیفی بود- بکشه طرف خودش....هی پیش خودم میگم:بابا انقدر مال اینو نکش یه بار هم مال سلیمی رو بکش....کم کم حامیان دانشکاه آزاد نسبت به این موضوع حساس می شن و داد میزنن که "میکروفون اون رو بکش."...مجری هم میگه: دست راستی هستم. باشه از این به بعد از اون یکی هم استفاده می کنم. (صادقانه بود. پس خوب بود.) جناب سیفی بسیار لارج و با مزه حرف میزنه. به بچه های میزبان پیشنهاد میکنم جذبش کنن. مجری جهنمی حواسش به وقت هست و نمیذاره که حقی ضایع بشه(دانشجوی حقوقه آخه) جناب سیفی از جناب مجری تعریف میکنه:"مجری خوبه. خیلی خوبه". (بحث آرامی که ما نمی شنویم اون بالا بین دو جناب پیش میاد. انگار جناب مجری برداشت دیگه ای کرده...تموم میششه...بی سروصدا) آرامش به جلسه برگشته. اما عده ای مرغشون یه پا داره.... طرفین مناظره بحث رو ادامه میدن در مورد: پسر آقای سلیمی نمین - که بنده ی خدا نه سر پیازه نه تهش- و یک حساب ۴رقمی که تمام بچه های دانشگاه آزاد حاضر در جلسه شماره اش رو از برن و اینکه چرا دانشگاه آزاد به مجلس اجازه ی تحقیق و تفحص نداده؟ و اینکه آقای سلیمی نمین چه کاره ی این بحث است؟ و اینکه آقای سلیمی نمین پول سفر هایش رو از کجا میاره ؟ و اینکه جناب جاسبی تا کی می خواهد در این منسب باقی بمونه؟ و اینکه دولت برنامه ی اقتصادیش رو با توجه به شهریه ی دانشگاه آزاد تعیین کنه. و......... در این میان صاحبان مرغان یک پا به راه خود ادامه میدن و هر بار یکی بلند بلند شروع می کنه به فکر کردن و برادران حامی نظم نمی دونم چرا همگی با هم به محل اعزام می شن؟(هرچند برخورد دوستانه ای دارن اما صورت خوشی نداره) یکی دلش می خواد بره پشت تریبون و صحبت کنه که یکی از حامیان نظم همینطور که با گامهای بلند به طرفش میره(و بیننده ممکنه فکر کنه الانه که دست به یقه بشن) در مسیر و جوری که همه بشنون توضیح میده که:" تریبون آزاد نداریم چون برنامه مجوز تریبون آزاد رو نداره. " یکی از ردیف های جلو که دقیقاًجلوی سکو هم هست با مجری بگو مگو میکنه. مجری می گه: من خودم اداره می کنم. (حضار که متوجه شدن ساکت می شن تا بشنون)...طرف میگه :پس اداره کن....مجری با همون آرامش می گه:"من دارم اداره ام رو می کنم و به کسی ربطی نداره" (همه هو می کنن...خیلی با مزه می شه. اما انصافاً آدمی هم یه آستانه ی تحملی داره دیگه) پسر لاغری که لباس سبز ابی پوشیده بود و اهل کوچ بود(شاید اسمش پرستو باشه)حالا یه جایی روبروی سکو نشسته. تالار ساکته و جناب سیفی مشغول صحبت هستن: "....مگه مملکت قانون نداره؟" پرستو قاطع و بلند و غلیظ و با مزه می گه :"نع" جناب سیفی یکه می خوره. پرستو ادامه می ده:"دانشگاه آزادش نداره." ...دلش می خواد بیشتر حرف بزنه پس این کار رو می کنه..... و دوباره حامیان نظم.... و در تمام این مدت کنار اون دری که معمولاً مهمانها ازش وارد می شن و در پایین تالار قرار گرفته جمع کثیری از بزرگواران دارای شأن مسئولیت ایستاده اند و نظاره گر اوضاع هستن. این جمع همگی منتخبین خودمون هستن. یکیشون هر از چند گاهی بسیار خرسند می شه ولی احساساتش رو کنترل می کنه و سوژه دست هیچ شکارچی ای نمی ده(که خوب کاری می کنه.چرا که تجربه بهم میگه بعضی از شکارچی ها خیلی نامردن.) ولی سایرین خیلی به این نکته که کم هم قابل توجه نیست چندان توجهی ندارن. ساعت از ۵ گذشته....قرار بود برنامه تا ۵ باشه.... اتفاق بامزه ی دیگه ای می افته: پرستو روی سکو و پشت سر اون ۳نفر وایستاده. حامیان نظم تازه متوجه شدن ...میرن بالا ....سعی می کنن که بیارنش پایین...بین راه خودش رو به میز تریبون قلاب می کنه و دو طرف میز رو به نحو شکیلی می گیره....حامی قد بلندی به مدل خودش اینطرف یعنی پشت به تالار می ایسته.... بالاخره میارنش پایین و میبرنش بیرون...... هنوز چند دقیقه نگذشته که پرستو دوباره بر می گرده و جلوی ما می شینه..... دیگه خسته شدم...ساعت ۶ شده....مجری با دردسر مشغول جمع کردن برنامه است.....اون قسمت تالار که دست حامیان دانشگاه آزاد بود به یکباره قیام می کنن و به سمت درب خروج می رن....مجری اشاره میکنه که معلوم شد که یک عده به صورت سازماندهی شده وارد جلسه شده بودن و همونها جلسه رو به هم می زدن.(پر بیراه هم نمی گه....اکثر داد و فریادها از همون قسمت بود.) مجری ختم جلسه رو اعلام می کنه و به جناب سلیمی نمین هم یک لوح میدن..... جناب سیفی مهمان نا خوانده بودن و بعد از استعلام که دقیقه ۹۰ صورت گرفت قرار شد وارد ماجرا بشن(به قول خود بچه ها با حسن نظر بچه های بسیج) و به همین دلیل هیچی بهش ندادن...... بعد از ختم برنامه دیگه هرکی هم که تا حالا جلوی خودش رو گرفته بود صداش رو رها کرد و داد و فریاد و شیون و جیغ و واویلا و....... یه عده هم که انگار در عمر شریفشون کسی رو برای حمایت کردن نداشتن شعار میدن که: سلیمی ...سلیمی ....حمایتت می کنیم.(من با این شعار های حمایتی همیشه مشکل دارم.بعد که طرف آبرو ریزی کرد....بیا و جمعش کن...)
بعدن نوشت قابل توجه: گویا بعد از برنامه ای که وصفش آمد..... جناب جاسبی دستور تعطیلی دفاتر بسیج دانشجویی چند واحد تهران(دانشگاه آزاد) را طی نامه به این دفاتر اعلام کردن. اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم
+ نوشته شده در سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 11 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی
|
|
|