تبليغاتX
حجره ی دانشجوئی یک بسیجی

بچه های اتوبوس سفیدِ از راه رسیده اند و دم در خوابگاه مشغول شعار دادن هستند:" ...! ...! ماشین ندی خائنی! "

خنده و شوخی بچه ها با شکایتشان از رانندگی افتضاح راننده ی اتوبوس سفید با هم قاطی شده. طبق معمول بعد اعزام ها بچه ها بسته ی خاطرات اعزام را ولو می کنن کف خوابگاه.

-"خاک بلند شده بود اصلا جلوی شیشه معلوم نبود چه برسه به جاده. راننده هم تخت گاز می رفت. اون قسمت مسیر هست جاده باریکه پرتگاهه چرخ ماشین لبه ی پرتگاه بود. خدائیش اشهدمونو خوندیم. خدا رحم کرد والا الان مفقود شده بودیم."

-"آره...شهید می شدیم.... کلی به نفع طرح می شد.... کلی مسئولا کمکتون می کردن....."

هرکسی یک تیکه ای می اندازد و .....

وسط شوخی ها ترس برم می دارد.

 ...."شهید!!!"

********

عملی انجام بدهی و حینش توضیحش را بدهی قطعاً بچه طفلی بهتر متوجه می شود.

برایشان یک نماز ۲ رکعتی می خوانم. با توضیحات هر قسمت. روی این چندتا زیلویی که بچه ها هر روز می آورند فقط می شود مستطیلی نشست. من ایستاده ام این سر کلاس. آن ته کلاس که می شود  آن یکی ضلع کوچک مستطیل!! بچه ها دفترچه خاطراتشان را که داده بودند برایشان یادگاری بنویسم به هم نشان می دهند.

بعد چند سال کار با کودک دیگر می توانم کلاس را کنترل کنم(انصافا باید در مورد کودک مطالعه داشت والا کلافه میشوی)

اما این دفترچه ها را تا به هم نشان ندهند آرام نمی شوند. خودم اشتباه کردم اول کلاس دادم. تا آخر کلاس حواسشان به آنها است. جلویشان را هم بگیرم موضوع زیرزمینی می شود. اما کمی وقت اجازه نمی دهد بهشان فرصت بدهم تا کنجکاویشان را مرتفع کنند. کلاس را شروع می کنم.

نمازم را شروع می کنم. اگرچه برایشان نیّت را توضیح می دهم اما خودم نیّت نمی کنم.

بچه ها هنوز هم آن ته پچ پچ می کنند.

نمازم تمام می شود. با آرامش رو می کنم به ته مستطیل و با لبخند از بچه ها می پرسم:«بچه ها من برای کی نماز می خوندم؟» (منتظرم که دوزاری هاشان بیفتد!!)

بچه ها جواب می دهند: -« برای "خدا"... خانم»

انگار یکی محکم زده باشد پس گردن حواسم!

" اگرچه برایشان نیّت را توضیح می دهم اما خودم نیّت نمی کنم!!!!!!"

- « آره بچه ها... ما نمازمون رو برای "خدا" می خونیم...»

دوزاری بچه ها افتاده. خوب هم افتاده. انقدر که صدای افتادنش هر بار که دستهام را می برم طرف گوشم برای نیّت توی گوشم می پیچد...: «برای "خدا" ....خانم»

وسط شوخی ها ترس برم می دارد. ...."شهید؟؟؟!!!"

-من از اولش برای چه تصمیم گرفتم که بروم طرح؟!

 -من هر روز را به چه هوایی می روم روستا؟!

-من اینجا چه کار می کنم؟

«رده کودک امسال مسئول نداره... کار کودک رو زمین مونده... طرح... رده...»

اگر من وسط راه سقط شده بودم! نفله حساب میشدم.

ترس برم می دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 1 قبل از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 
قبلا نوشت:

تازه بعد از ۲۴ ساعت به خودم می آیم که :"بچه ها واقعا رفته اند جنوب و من نه" .


یادهایم از طرح خدمت رسانی به مناطق محروم (دیشموک۲):

دوازده(۱۲):

 خیلی از عمره نمی گذرد.

هنوز برگه ی هواپیمایی به دسته ی چمدان باقی ست.

من اصلا خودم را نمی شناسم. هیچ از این اوضاع راضی نیستم. کلافگی تار عنکبوت روحم شده. امان از این مقاومت و کشسانی تار عنکبوت.

با خودم فکر می کنم که من با این حالم اصلا به درد طرح که هیچ به درد خودم هم نمی خورم.

هی سعی می کنم که حال خودم را بهتر کنم و هی بدترش می کنم. هی به خودم فشار بیشتری تحمیل می کنم و هی وسواس مثل خوره به جانم می افتد و هی اوضاع بدتر می شود.

 به حج فکر نمی کنم. میدانم که حالم مربوط به حج است. مربوط به نارضایتیم از حج. از همان اولش هم از اینکه این اوضاع پیش بیاید می ترسیدم. و حالا پیش آمده . بدجور هم پیش آمده .

بهم می گوید: "طرح به تو احتیاج داره". و من خیال برم می دارد که اگر نباشم طوفان حادثه ها طرح را در هم می شکند. خیال برم می دارد که "من" .

عزمم را توی کوله بار خیالم می ریزم که راهی شوم.چمدان کوچک حج را می بندم و ....

................

فولاد طبق معمول پیش از اردوها شلوغ است. ولی من هنوز کلافه ام.انقدر که از آن شلوغی ها هیچ یادم نمی آید!!!

شب به بلندی نیم ساعت آخر کلاس استاد های دوست نداشتنی می گذرد.

و صبح و حرکت و "توجیهی"

................

به شدت محتاج اینم که یک نفر یک چیز مناسب حالم بگوید و من را از این گردابی که دارم توش خفه می شوم نجات دهد.

از آن ۳تا نکته که فرهنگی طرح برایمان داشت ۲تاش یادم هست:

**حدیثی از حضرت رسول(ص):«همانا در روزهای عمرتان نسیم های رحمتی از جانب خدا برایتان می وزد.به هوش باشید که آنها را از دست ندهید!»

من دوباره یاد حج از دست رفته ام می افتم. و دوباره وسواس به جانم می افتد که باید از موقعیت طرح استفاده کنم. نباید نسیمش از دستم برود.

**و آن ماجرای ادعاهای سلمان که مدعی می شود تمام روز ها را روزه می گیرد و تمام شب را به عبادت طی می کند و هر روز یک ختم قرآن می کند. و آن اعتراض ها که از نادانیست و یا از ناباوری. از ناسلمانی. و آن توضیحات سلمان که از اعتقادش است. از باورش. از سلمان بودنش.

"شاید ما اول این طور فکر کنیم چقدر اینها روش های خوبی برای زیر آبی رفتنه. سه بار توحید می خونیم و یک ختم قرآن حساب میشه. با وضو می خوابیم و ثواب شب زنده داری رو می بریم. یک روز در ماه روزه می گیریم و خدا سه برابر حساب می کنه و انگار کل ماه رو روزه بودیم. اما اگه بیشتر دقت نیم می بینیم که اینها به خاطر اعتمادیه که سلمان به خدا داره. اگه من شب رو با وضو بخوابم و فردا کسی ازم سوال کنه دیشب رو شب زنده داری کردی من می گم :"نه". اما سلمان می گه آره . چون اون به قولی که خدا داده اعتماد داره. ما به اندازه ای که به حرف یک دیوانه اعتماد می کنیم به حرف خدا اعتماد نمی کنیم."

(فرهنگی طرح امام حسین(ع))

از قضا همه ی نکته ها تکراری است!


بعدن نوشت۱:

استاد: "شاید با یک مقایسه بهتر متوجه شویم .: اگر یک میله از جنس تار عنکبوت بسازیم در کنار یک میله ی فلزی و بخواهیم با این دو یک هواپیما رو بکشیم. اگر اون میله ی فلزی بشکنه توانایی میله تار عنکبوتی انقدر هست که این کار رو برای ما انجام بده."

بعدن نوشت۲:

شاید باید این همه از حج بگذرد. از توجیهی دیشموک ۲. از بسته ی فرهنگی طرح امام حسین(ع) تا من بالاخره به این نکته برسم که:

 "تو مگر چقدری؟! مگر چقدر حالیت می شود؟! مگر چقدر از خودت سر در می آوری؟! مگر چقدر بلدی خودت را و دنیای این همه متغیر دار اطرافت را تبیین کنی؟! مگر اگر همه ی اینها را بلد باشی چقدر تدبیر سرت می شود؟! خیلی چلاق تر از این حرف هایی بیچاره!!!

تو مگر بی صاحبی؟! تو مگر خدا نداری؟! بی اعتقاد! بی اعتماد! نا سلمان!

چی خیال کرده ای؟! خیال برت داشته که دست خودت است که بخواهی نسیم های خدا را بقاپی؟! خیال کرده ای اصلا تو حالیت می شود که نسیم چه رنگ و بویی دارد؟! اگر خواب بودی چه؟!

تو زورت نمی رسد وقت خواب پلکت را نگه داری. سرت به تنت سنگینی می کند. یک کسی هست که دنیا را روی یک انگشت می چرخاند. یک کسی هم هست که اراده اش "فیکن" می کند.

تو چی؟! تو که هیچکدام اینها نیستی. عرضه داشته باش و لا اقل به این چیزها معترف باش. اعتراف توی همه ی دادگاه ها برای مجرم تخفیف می آورد."

بعدن نوشت۳:

حالا تکراری هم بود و تو چندباره می شنیدی و اینطوری شد. اینهمه طول کشید تا جا بیفتد.

«همان غذاهای طبیعی هم شب به شب عوض می شود و ما دو شب غذای واحد نخورده ایم. حتی اگر دو وعده را از یک غذا بخوری باز آن دو غذا یکی نیست. نه ساعتش آن ساعت است نه غذایش. آن گوشت قبلی را خوردی این یک گوشت دیگر است. خودت هم از آن غذا تا این غذا عوض شده ای. در دنیا هیچ چیزی تکراری نداریم. غذاهای ایمانی هم اینطور است والا نمازهایی که ما هر روز می خوانیم تکراری بود. در حالی که ما تکراری نداریم. همه اش تازه است. حواست را جمع کن هر بسم الله که می گویی تازه است! »   (حاج آقا دولابی)

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 9 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 
یادهایم ار طرح خدمت رسانی به مناطق محروم(قوشخانه)

یازده(۱۱):

هنوز هم همانجاییم و هنوز تاریکی ست.

راننده شروع می کند و ما شروع می کنیم.

راننده استارت را و ما صلوات را.

راننده رها می کند و ما رها می کنیم.

راننده می رود سراغ موتور و ما می رویم سراغ خودمان.

راننده دستی به دل موتورش می زند و ما دستی به دل خودمان.

راننده بر می گردد و امیدوار...

ما برمی گردیم و دلواپس....

راننده استارت می زند و روشن می کند....

ما...........

می ترسم.... اگر نشود! اگر روشن نشوم!

*********

همانجا است که کم کم نزدیک می شوی.

همانجا است که به لحظه شماری می افتی.

همانجا است که رخت بر می بندی.

راه می افتی و می روی که شروع کنی.

قبل از رسیدن باید شروع کنی. قبل از رسیدن باید آماده شوی.

 قبل از این که برسی وارد شده ای.

هنوز کلی راه مانده که برسی ولی وارد می شوی.

      

باید مکث کنی.

مکث می کنی که نیت کنی.

نیت تأمل می خواهد.

مکث می کنی که چیزی را بگویی.

بایدی است. باید یک چیزی را بگویی. باید همان چیزی را که خودش گفته بگویی.

باید بگویی: "لبیک اللهم لبیک. لبیک لا شریک لک لبیک. ان الحمد و النعمة لک والملک. لا شریک لک لبیک."

باید حواست را جمع کنی که چه کاره ای. باید حواست باشد که فقط برای او حاضری از این کارها بکنی. باید حواست باشد که ممنونش باشی که همه چیزت را ازت گرفته که فقط مال خودش بشوی. باید حواست باشد که همه ی اینها از اوست. باید حواست باشد که اینجا هم مال اوست. آنجایی که داری می روی هم . 

خیال کردی که به همین راحتی ها است؟

مگر صدایت در می آید؟ وقتی که دل می لرزد حنجره می ترسد. خدا رحم می کند و دلت را به آب اشک می سپارد که آرام شود. حالا حنجره شروع می کند به تپیدن. :"لبیک اللهم لبیک. لبیک لا شریک لک لبیک. ان الحمد و النعمة لک والملک. لا شریک لک لبیک."

همان حس غریبی که برایت تعریف کرده بود:«احساس می کنی که عروس خدا شدی»

حالا محرم شده ای. مثل کودکی که در قنداق می پیچند. همه ی حواسش به تو است.

بچه های توی قنداق بس که ناتوانند شیرینند. بس که محدودند. بس که هیچ کاره اند.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 آذر1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 
یادهایم از طرح خدمت رسانی به مناطق محروم.....قوشخانه ۱......

ده(۱۰):

تلق و تلوق پنکه ها هیچ از هوای دم کرده ی نماز خانه کم نمی کند . نمازم را تند می خوانم و می زنم بیرون.

از ساختمان ترمینال خارج می شویم . اتوبوس ها توی تاریکی پارک کرده اند و بچه ها توی چمن ها منتظر غذا هستند.

مرد هوار می کشد:« تهران......بوفه»

.................

کم کم  باورت می شود که داری می روی یک جای خاصی. یک جوری می شوی. یک حس جدیدی دلت را و حتی فکرت را قلقلک می دهد.

جاده می کشد توی دل کویر. تاریکی مطلق. وسط بیابان. ۲باند ساده بدون هیچ چیز اضافه ای.

احساس تنهایی می کنی. با اینکه با بغل دستی ات مشغول بحث عقیدتی هستی. با اینکه با بغل دستی ات خیلی رفیقی.

"یا رفیق من لا رفیق له"

..................

اتوبوس می ایستد. خاموش می کند. چراغها را هم. پرده را میزنی کنار. تاریک تاریک. یاد خاطره ات می افتی. یاد نگاهت. یاد انگاشتت از آن خاطره. یاد آن رنگ تکراری که تازه شناخته بودیش.

        "وقتی که خیلی نزدیک می شوی. وقتی که می رسی بهش. وقتی که می ایستی پایش. وقتی دست می کشی و حس مخملین غریبی پیدا می کنی. رنگش برایت آشناست. خیلی تجربه اش را داشته ای. رنگ تنهایی های توست. رنگ همه ی آن وقتهایی که از بی کسی چشمهایت را روی هم گذاشته ای. سیاه سیاه. فقط سیاهی زیر پلک هایت هست.

حالا دیگر هر وقت که چشم هایت را روی هم می گذاری یاد آن پارچه ی سیاه می افتی که به دیوار خانه اش آویزان بود.فکر می کنی که صورتت را چسبانده ای به پرده. فکر می کنی که تنهایی تو رنگ خدا دارد."

.................

وسط جاده گیر افتاده ایم. فقط اتوبوس ما توی جاده است. تنها توی تاریکی. آنتن ها هم خالی است.

هرکسی یه چیزی می پراند. تیکه ای...شوخی ای. توی دلم از بچه ها ممنونم که کسی مکاشفات خودش را روی اعصاب بقیه آوار نمی کند. 

احتمال قوی می دهم که توی دلشان بلوایی است. 

مکث.....فرصت.....

"تهران.....بوفه" 


قالب موقت است. هنوز با هم حجره ایم رایزنی نکرده ام.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387ساعت 11 قبل از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 

یادهایم از طرح خدمت رسانی به مناطق محروم (دیشموک)

نه(۹):

یک در دو لنگه که بسته است. طرف راستت به سبک ادارات تابلوی فلزی زده اند که رویش نوشته :

                        بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران

                                                   حوزه خواهران

قبلاً هم آمده ای اینجا - برای مصاحبه -.

اما چون تازه دومین بارت است مرددی که زنگ بزنی یا نه.آدم نمی داند که با این جماعت بسیجی ها چه جوری باید تا کند. یادت می آید که دفعه ی قبل بهت گفته اند که "نمی خواد زنگ بزنید. زنگ برای آقایونه" (و احتمالاً یادت می افتد که نیششان هم تا بناگوش باز بود)

در را که باز می کنی روبرویت روی دیوار عکس چسبانده اند. آشناست. هان....همین عکس ها بود که بین مسجد و کتابخانه مرکزی ریسه کشی کرده بودند. بلکم همه اش هم کار همین عکس ها باشد. از نگاه معصومانه ی این بچه ها هیچ چیز بعید نیست. بدجوری می رود توی چش وچال آدم.

راهنمایی ات می کنند به "مهدیه". "مهدیه" یک اتاق است که فقط از بقیه ی اتاقها بزرگتر است. همین. پشت در نوشته اند:

         شنیده ام هر سال را بچه ها به نام بزرگی راهی شده اند.

         کسی که برای خدا خیلی عزیز است.

         و امسال که نوبت من است.......

         .................................................................................................

        بارها دست به سینه ایستاده ام و سلام داده ام و اشک دویده توی نگاهم

        اذن دخول خوانده ام که راهم بدهید به حریمتان

        باز هم قصد زیارت دارم آقا

        صحن و سرایتان این بار اما سنگ مرمر و چلچراغ ندارد

        دلم روشن است که دستم به ضریحتان می رسد این بار .....

        وسط این صحن و سرای خاکی

                                     یا ضامن آهو


بعدن نوشت۱: این اصلاً کجاش یادم از دیشموک بود؟

بعدن نوشت۲: عزیزی پرسیده بود "بالاخره رضوی شدی؟"

بعدن نوشت۳: برایم از تجربه ی حجش می گفت. انقدر که فرصتی نداشتم فقط جای شنیدن بود.

                    از خیلی جاها گفت.

                    مرور هول هولکی حجش تمام شد.

                   وقت برگشتن بود.

                   اگر تجربه کرده باشی خوب می فهمی.......

                   وقتی بر می گردی....با اینکه شاید تهران فرود بیایی اما بدجوری این حس را داری.

                   ته دلت انگار قند آب می کنند.

                  خوشحالی که دوباره بر می گردی زیر سایه ی خودش.

                  دلت بدجوری لک زده بود که نان خور امام رضا(ع) باشی.

بعدن نوشت۴: از نظر دوستان رؤسا که رفتنم حتمی شده.

                    از نظر آن بقیه را نمی دانم. خودشان میدانند.

                   شاید یکهویی دلشان خواست بنده شان را قلقلک بدهند. به بنده چه؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 11 قبل از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 
یادهایم از طرح خدمت رسانی به مناطق محروم(دیشموک)

هشت:

پارسال رفیقش...امسال خودش...

هی تماس می گرفتم که آخه چرا؟؟؟ خواهش می کردم.

"خبریه؟"

 "نه بابا"

"پس چی؟"

".........."

هنوز اردو توجیهی بودیم( کرج). هنوز راه داشت. کارش یه ساک بستن بود.

بس که بهش گزارش داده بودم و التماسش کرده بودم دیگه .....

آماده شده بودیم که راه بیفتیم. بدون اون. دلم خیلی گرفته بود. بدون اون صفا نداشت(برای من).

رئیس اومد و گفت:" راننده ها زدن زیر قولشون و ما رو تا یاسوج بیشتر نمی برن. آقایون دنبال راننده های جدیدی هستن. ان شاء الله فردا صبح حرکت می کنیم."

فردا شد و اون نیومد و ما رفتیم.

****

همون جای پارسالی.

 چون زیادتر شده بودیم توی راهرو هم موکت شده بود. حتی طبقه ی پایین هم استفاده می شد. نماز خونه انتقال پیدا کرده بود پایین.

کفش ها رو ورودی ساختمون در میاوردیم. اینجوری خیلی بهتر بود....از ۲ جهت:

۱- هم شهید فهمیده راحت تر وظیفش رو انجام می داد.

۲- هم کسی بعد از نماز صبح اشتباهی" نعلین حاج آقا" رو پاش نمی کرد.(دوستان ما اصلاً در مورد شماره پا توجیه نیستن)

****

هنوز هم تماس ها به قوت خودش باقی بود.

ایکاش می اومد.

بعضی حرف ها رو نمی شد زد. می بایست می نوشت. تکنولوژی چیزی دارد به اسم پیام کوتاه که گاهی بلند می شود.

نوشته بود: وقتی "امام حسین (ع)" راهم نداده......

نوشته بودم:

                چه به خونم بکشانی          چه به خوانم بنشانی

                نه من آنم که برنجم             نه تو آنی که برانی

                روز اول که خدا خلق نمود جان و تنم را

                عهد کردی که بیایی و دلم را بستانی

                من که از کوی تو بیرون نرود پای خیالم

                نکند فرق به حالم "چه بخوانی... چه برانی"

     

براش نذر کردم. مثل پارسال که برای رفیقش نذر کرده بودم. مثل همیشه نذر کرده بودم.

"نذر آقا سید" = زیارت عاشورای صد لعن و صد سلام

****

چند روزی گذشته بود. تماس گرفتم. خاموش بود. شماره خونه رو گرفتم. گفتن پرواز داشته به "یاسوج"

****

یادم رفت بگم ......طرح پارسال به اسم "امام حسین(َع)" بود.

****

عوارضی تهران رد کردیم.

گنبد چشم ر گرفت.

یه هویی زد به سرم.

" رئیس می شه من پیاده شم؟"

امانتی آقا سید رو هم تحویل دادیم.

هرچند که حرم امام.....

هرچند بهشت زهرا.....

اما "دیشموک" یه چیز دیگه است.


بعدن نوشت:

قبلی حساسیت ایجاد کرد. ولش....

این یکی شاید به روز تر باشه:

      "اوباما" یا "هیلاری"؟         

            أَللّهُمَّ ، بَيِّضْ وَجْهى يَوْمَ تَسْوَدُّ فيهِ الْوُجُوهُ

            [و لاتُسَوِّدُ وَجْهى يَوْمَ تَبَيُّضُ فيهِ الْوُجُوهُ]

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 
یادهایم از طرح خدمت رسانی به مناطق محروم(دیشموک)

هفت:

سال قبل این روستا نیامده بودیم.

روستای صبح گروه ما بود.

۲ هفته صبح ها٬"ده قاضی"

روستا دشتی نبود. خانه ها توی شیب تند روی سر هم سوار بودند.

روز اول نشستیم روی سطح سیمانی جلوی در خانه ی افسانه.چهار زانو نشسته بودم. هی سر میخوردم پایین و دوباره خودم را می کشیدم بالا.برادر کوچکش در را باز و بسته میکرد و یک ریز گریه می کرد. من و دختر بچه هایی با لباسهای رنگی منگی و خاک و خولی و پاره ماره. همه شان توی دهنم را نگاه می کردند. دهن خودشان هم باز بود. پروانه هم حتماً می خواست کنار من بشیند.  

                

جای خوبی نبود. کاملاً تو مسیر بود.

چند روز رفتیم روی سقف طویله. مدام دلواپس بودم که نکند بچه های کوچک که دیگر دختر و پسر نداشتن٬ از آنطرف بیفتند پایین. آفتاب هم که می خورد وسط مغزمان و تا خود تالاموس می رفت تو.

یک روز نوبت روستای ما بود که بچه های تیم پزشکی(شاید بشود ترجمه اش کرد "گردان"،اگر کل بچه های طرح را یک لشگر حساب کنیم) بیایند و ملت را معاینه کنند. یکی از بچه های تیم طلبه هم همراهمان بود. بچه چیه؟ خودش بچه داره. حاج آقا.مردم روستا را غریب گیر آورده بودیم و می خواستیم یکهویی نسخه ی دنیا و آخرتشان را یکجا بپیچیم و اینطوری وجدان قلمبگی خودمان را ماساژ داده باشیم.

جناب عکاس باشی هم افتخار داده بودندو از بد یا خوش روزگار همان روز همراه شده بودند. می خواستیم چی را ثبت کنیم؟ خاطراتمان را؟ یا خودمان را؟

انگار حرص و لج من از دریچه ی دوربین به چشم نمی آمد. ول کن چش و چال چرک و پوست پوست این دختر بچه های فنقلی من نمی شد که نمی شد. حواسشان همش پیش این لنز گنده و کیف کمری حاجی بود. تا بالاخره...(برای سلامتی علمای اسلام بلند صلوات بفرست.خدا خیرت بده حاج آقا)

آخرش جای خودمان را بعد از چند روز پیدا کردیم. زیر تاک ها. جای بدی نبود. تو چشم نبود. سر راه هم نبود. آفتاب هم دیگر توی مخمان نبود. اما ۴ تا گروه سنی کنار هم؟ نمی شود حواس بقیه را پرت کنی که؟ با بچه ها هم که نمی توانی بازی نکنی(که). بچه شلنگ تخته دلش می خواهد. بچه که الاغ نیست ۲ساعت بایستد کنار دیوار و فقط پلک بزند. بچه بچه است.

"ابتکار عمل خیلی خوب است"

"کار گروهی هم خیلی خوب است"

"به بچه یاد بدهی فکر کند هم خیلی خوب است"

"آموزشت هم غیر مستقیم باشد٬ بهتر جواب می دهد"

"رنگ٬ باعث تقویت یادگیری می شود"

"لذت٬ یادگیری را افزایش می دهد"

" یادگیری٬ ایجاد لذت می کند"

حالا وقتش است که یاد بگیری توی منطقه ی محروم چطور باید از کمترین امکانات استفاده کنی.(بیشتر و بهتر)....می نشینیم روی پله هایی که می رود طرف پشت بام. بچه ها دیدند طبقه ای است٬ کردنش کتابخانه. به این می گویند همان خلاقیت. همیشه پله ها همی نجوری اند. اما همیشه اینجوری نمی دیدیمش. حالا نکش و کی بکش. هی شکل می کشیم. بی ربط به هم. آخرش هم می رویم توی نوبت تا برایمان بدهند کپی کنند.

حالا مگه مریضی؟ بکش عکس اون چیز ها را بده بهشان بگو :"پاکیزه باشید"........ من این همه روضه خواندم که همین را نگویی. تو اصلاً چه کاره ای که این بچه را از بزهایش جدا کرده ای آورده ای سر کلاس خسته کننده ات؟ بچه٬ بازی می خواهد. باید حالش را ببرد. باید کیفش را کند. تو چه حق داری که بچگی را از بچه ای بگیری؟ برو شهر خودت اصلاً.

برایشان چند تا دفترچه درست می کنم. آبرنگ بچه های فرهنگی را هم جلو رویشان کش می روم و دفترچه هایشان را گل منگلی می کنم. چسب و مداد رنگی هم که توی تدارکات خودمان هست.

چقدر ذوق کرده بودند. اولش دلشان می خواست که هر کدامشان تنهایی باشند. چند گروهشان کردم و برایشان توضیح دادم که باید چه کار کنند. افسانه قهر کرده بود. ولی زیر چشم و همه هوش و حواسش پیش ما بود. .....(ـ " افسانه تو توی این گروهی. اما اگه دلت نمی خواد مجبور نیستی بازی کنی.")....بچه ها را جوری گروه بندی کرده ام که کسی زیر دست کسی از مظلومی بی کار نماند.

-بچه ها حالا برای گروه خودتون یه اسم بذارید......

زهره یک سر و گردن از بقیه سر بود. خیلی دوست داشتنی بود. با همه مهربان بود. خیلی مؤدب بود. کلی با بقیه فرق می کرد. کمکم حساب می شد.

- زهره اسم گروه شما چیه؟

- خانم می شه اسم گروه ما "یانگوم" باشه؟


یه خبری دیدم که شاید بهانه شد تا این خاطره را بنویسم. خاطره ای که کلی درگیرم کرده بود و در نظر داشتم حتماً بنویسمش.

جراید ایران ۱۴۰۴:" از فردا گشت ارشاد در سطح شهر به جمع آوری خانم هایی می پردازد که چشمانشان پف دارد. جمهوری اسلامی می پندارد که این موضوع از نشانه های تهاجم فرهنگی شرق است. جمهوری اسلامی کلی زحمت کشیده برای فرهنگ."


کشف انواع دارد.

آدم می تواند خیلی چیزها کشف کند.

آدم باید کشفیاتش را در اختیار خلق الله بگذارد.

آدم ممکن است که یک تفکر را کشف کند که توی یک وبلاگ است و بقیه ازش سود نمی برند.

تفکر با چاشنی خنده

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 
یادهایم از طرح خدمت رسانی به مناطق محروم(دیشموک۱)

شش:

نمی دونم در کل چند نفریم...

بلند گویی در کار نیست...ما میریم اون طرف و تا جایی که می شه از صف آخر آقایون فاصله می گیریم.!!!

دم در آبدار خونه تکیه داده به دیوار...مثل بی چاره ها...آدم دلش می سوزه...

نمی تونه بیاد...باید بره همایش سالانه مسئولین بسیج دانشجویی کل کشور

دمت گرم حاج آقا...اگه این رو نگفته بودی ...

- فردا راه می افتین...اول میرین قم خدمت خانم اجازه می گیرین....بدون اجازه که نمی شه رفت...یکیتون هم میره گزارش کار میبره خدمت آقا امام رضا(ع)...

                                                                                                                                          

.....................

حس جهادی عجیبی دارم...فردا صبح حرکت می کنیم....

مقصد: دیشموک

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 5 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 
یادهایم از طرح خدمت رسانی به مناطق محروم(دیشموک۱)

پنج:

...هی یه گوشی گیر می آورد و آمار می گرفت که رفیق شفیقش میاد یا نه...

من هم که کلی اعتماد به نفسم بالا رفته بود ادای حاج آقا ها رو در می آوردم که :میاد ان شاءالله....می خواهی من واسش نذر کنم؟....رد خور نداره جون تو....

اون هم دیگه به طور خودکار همه ی پیشنهادها رو قبول می کرد..

.....

یه چند نفر از بچه ها می خواستن از تهران بیان....قرار شد با اونها بیاد. یه هفته از طرح می گذشت...

نتونست بهشون برسه...

-تو هم با اون آقا سیدت...آقا سید تو هم دیگه کار نمی کنه...

-ولی من مطمئنم که میاد...

-برو بابا....

.....

اومد سراغم ...

-شنیدم کاز توئه که من اومدم...حالا من باید واسه این آقا سید شما چی کار کنم؟ 

-یه زیارت عاشورای ۱۰۰ لعن و ۱۰۰ سلام

                             

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 
یادهایم از طرح خدمت رسانی به مناطق محروم(دیشموک۱)

چهار:

رسول الله سنگ می خوردند و هدایت می کردن.

...همین برای توجیه شدن کافی بود.

اگه اشتباه نکنم ۲روز رفتیم دانشکده کشاورزی کرج که توجیه بشیم!!!

کلی آدم اومده بودن که ما رو بیارن تو باغ...اما...

جلسات دخترونه توی خوابگاه واقعاً لازم و مفید بود و اگه کسی این جلسات رو نمی اومد معلوم نبود توی روستاها چه دسته گلهایی به آب داده می شد...

اما از اون جلسات محترمانه که تو آمفی تئاتر برقرار بود فقط این یه جمله به دل و روح سرکش ما نشست:"رسول الله سنگ خوردند و هدایت کردند" ....(خدایش رحمت کناد گوینده این لطیفه را که سابق بر این مسئول بسیج دانشجوئی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران بود و دست بر قضا از جمله معدود دانشجویان الهیاتی دانشکده الهیات) 

البته نه اینکه خدای ناکرده گمان کنید که گوینده قصد داشته ما رو با یکی یه دونه خدا مقایسه کنه ...نه.  و البته نه اینکه گمان کنید مردم با صفای مقصد ....نه.

ولی برای من یکی که این همه به همه فخر فروخته بودم که دارم می رم طرح خدمت رسانی به مناطق محروم و کلی بیشتر از بی امکاناتی و دور بودن مسیر برای خلق الله سخن گفته بودم .........

این ضربه ناغافل نرم و ترد کلی به نفس پرورده ما چسبید و کلی معنویت در شریان های روحمان تزریق شد و به بافت ها رفت و سپس توسط وریدها جمع آوری شد و میرفت که خود را به آن تلمبه پر کار برساند و از آنجا هم به ریتین برود و هوای دمی را که به کیسه های هوایی می آمد سرشار از روشنی کند...(این توضیح لازم است که من ۳واحد فیزیولوژی اندام گذرانده ام)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 
یادهایم از طرح خدمت رسانی به مناطق محروم(دیشموک۱)

سه:

عیدی عید خدمت رسانی...

میدون انقلاب شلوغه...ملت به خاطر پیروزی عسلین حزب الله جشن گرفتن...

آتش نشانی هم مستقر در محله که خدای نکرده کسی دچار ۴شنبه سوزی نشه...

معرفی نامه رو ازش می گیرم ...سربرگ بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران...چه سربرگ مهمی...

"الان من چه کار کنم خانم؟...چرا متوجه نیستید؟...این نامه از مرکز بسیج دان.........."

"این نامه برای ما ارزشی نداره...فقط اگه رئیس خوابگاه اجازه بده... ما ساعت ۹:۳۰ به بعد مهمان قبول نمی کنیم..

بی خیال ریا بشه:"خانم من فردا صبح باید برم طرح خدمت رسانی به مناطق محروم..."

"ما نمی تونیم کاری بکنیم...اجازه نداریم..."

انصافاً دختر خوش برخوردیه.همیشه ازش خوشم می اومد.

زنگ میزنم به حاجی مرکز خواهران...

"خانم زینب اسماعیلی می تونن بیان تو"...صدای نگهبانه...جای من نبودید وگرنه قبول می کردید که چه احساسی داره که نگهبان خوابگاه اذن دخولتون رو اعلام کنه....تازه کلی فخرتون می گیره اگه مسئول کل خوابگاه های دانشگاه تهران تماس گرفته باشه...

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 
یادهایم از طرح خدمت رسانی به مناطق محروم(دیشموک۱)

دو:

ماشاءالله گلوله اعتماد به نفس...

وهم برم داشته که ما خدمون صاحب مجلسیم و دیگه ثبت نام نیاز نداریم و اسممون ذاتاً تو لیسته...

دوستان هم بی انصافی نمی کنن و می گن:باید ثبت نام می کردی.

ان شاءالله سال آینده!!!!

هرچند که به کسی نمی گم ولی پیش خودم ادعام می شه که من ویزای طرح رو گرفتم و الان همه مدیون من هستن...

امتحانات تموم می شه و بر می گردم ولایت و به هیچ عنوان به روی پرروی خودم نمیارم که راهم ندادن و من الان در تعریف حکم سنگ روی یخ رو دارم...

۲روز مونده به اعزام که حاجی اون انسان های مدیون که هم او شوق طرح رو در این قلب سلیم من انداخته بود از فولاد(مرکز خواهران)تماس می گیره که:میای طرح؟!!!

عصر روز بعد بلیت تهران می گیرم و...پیش به سوی "طرح خدمت رسانی به مناطق محروم-بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران" 

+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 
یادهایم از طرح خدمت رسانی به مناطق محروم(دیشموک۱)

یک: 

همه چیز تق و لق بود...جلسه بعدی تکلیف رو روشن می کرد...

تاریخ و ساعت جلسه رو ازش می پرسم...

سوار مترو میشم و یک راست بهشت زهرا(س)...

"آقا سید!یه کاری بکن...همه چیز رو هواست...اگه تصویب نشه...مگه ما دل نداریم؟ تا نوبت ما شد سفره رو جمع کردن؟ آخه این انصافه؟ شما یه کاری بکن...من هم قول یه زیارت عاشورای ۱۰۰ لعن و ۱۰۰سلام رو می دم..."

به فاطمیه که می رسم زنگ می زنه...خدایا یعنی نتیجه چی شده؟...

دلم می خواد دوباره برگردم و یه دمت گرم اساسی به خود نازنینش بگم...

"طرح تصویب شد"

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 11 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  |