|
دل شهرنشینان پرستویی در قفس است.پرستو را با گرما عهدی است که هر بهار تازه میشود.وطنِ پرستو،بهار است و اگر بهار،مهاجر است ازپرستو مخواه که بماند... شهید سید مرتضی آوینی
............................... بهارت مبارک پرستوی مهاجر! من اگر شهرنشینم پس چرا مانده ام؟!
+ نوشته شده در پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 10 قبل از ظهر  توسط زهرا- الف
|
جايی خوانده بودم که تو سوره ی حمد و صدقه و نماز جماعت در مسجد را نعمت ميدانی و بسيار دوستشان داری!
اما من... در تمام دنيا تو رااز همه دوست تر ميدارم !در تمام دنيا خدا را شاهد ميگيرم که نازنين تر از تو يافت نکرده و نميکنم که تو از يوسف زليخاپسند خيلی برتر و مليح تری!دلم می خواست تابستان هشتاد و شش ميمردم ولی مرا از مدينه بيرون نميکردی..دلم می خواست همانجا آخرالزمان ميشد.مهدی، پسرت را ميگویم،می آمد و من آنجا ماندنی ميشدم... بگذريم،جای شکايت نيست خوش آمديد به همراه صادقتان!
حتما نوشت: يا رسول الله!روزگار غريبی است،کی به فرياد غربت ما ميرسيد؟! ما اگر خدا بخواهد بر مذهب صادق آل محمديم!روا نيست بدون چاه اين همه غريب باشيم!! مردم به يمن آمدن عيد همه شادمانند اما من..هر سال عيد جای خالی کسی و بی خيالی کسانی قلبم را سخت می آزارد...
+ نوشته شده در یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 9 قبل از ظهر  توسط زهرا- الف
|
ای دل همه رفتند و تو ماندی در راه کارت همه ناله بود و بارت همه آه! کوتاه کنم قصه که این راه دراز ازچاه به چاله بود و از چاله به چاه...!
........................................................ پیوست:ما یا برنمی گردیم یا بازهم دست از پا درازتر و سرافکنده تر از همیشه می آییم! ما را دعاکنید که لایق خادمی و رفتن باشیم که ماندن واقعا بسی سخت تر است در این روزگار غیبت...
+ نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 8 بعد از ظهر  توسط زهرا- الف
|
در ادامه ی رفتن رقص کنان زیر شمشیر غمش!!
این لینک را ببین و هرجا می تونی فریادش بزن. یا حسین هیهات من الذله مرگ بر اسرائیل مرگ بر سعودی صهیونیسم مرگ بر سکوت...
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 دی1387ساعت 8 بعد از ظهر  توسط زهرا- الف
|
به یاد نوای دلنشین جبهه ها و آن رزمنده ای که آرام آرام می خواند و بر سر میزد و زمستان هم بود گمانم،چون ازهمان کلاه کش بافهای سبز سپاهی سرش بود! :
نسیمی جان فزا می آید بوی کرب و بلا می آید
بوی کرب و بلا می آید بوی کرب و بلا می آید....
محرم علی رغم شلوغی ظاهریش تماماً سکوت است یا به قول حاج آقا یکتای خودمان که همیشه ما را به این سفارش میکند،ذکر ،فکر،سکوت است! و چه سکوت صدا داریست این محرم که هنوز هم که هم هنوزه هر سال بیشتر از سال پیش گوشمان را می نوازد! خدا میداند که چقدر انتظار این ایام را میکشیدم،انتظار پوشیدن پیراهن عزایت را حسین... که هر سال که میگذرد بیشتر ضجه میکشم که کاش خدا این نازنین را نمی آفرید که گرفتتش این همه غمگینمان کند که اگر حسین در این زمانه می بود... یاد آقا سید مرتضی آوینی بخیر(ناخود آگاه به ذهنم می آید!) .......................... امروز بعد از نماز داشتم از کنار مسجد دانشگاه رد میشدم.کاش می توانستم همه اش را بشنوم اما نشد. مکبر مسجد با آن صدای خوشش ابتدا سلام آخر زیارت عاشورا را زمزمه کرد وسپس این بیت را خواند که تمام محرم را دروجودم حل کرد! :
سلام من به محرم به ماه دلبر زینب.... (آتش خیمه های امام تمام وجودم را گرفت)
السلام علی الحسین وعلی علی بن الحسین وعلی اولاد الحسین وعلی اصحاب الحسین و سلام برتنها علمدار همیشگی تاریخ، قمر بی مثال بنی هاشم ........................ پی نوشت: سلام بر عاشقان اباعبدالله(علیه السلام) در ابتدا و انتها ومیانه ی تاریخ کربلا ما را نیز در خیل کربلائیان بپذیر...
+ نوشته شده در چهارشنبه 4 دی1387ساعت 11 بعد از ظهر  توسط زهرا- الف
|
(جرقه اش از وبلاگ ارمیا به ذهنم رسید:دل من شکسته تر از شیشه های شهر شماست.../)
۵شنبه ی پیش بود گمانم ... صبح بهشت زهرا بودم.جایتان اصلا خالی نبود!همان بهتر که هیچ کدامتان نبودید که ناسزا که نه!سزا هایی را که مادران شهدا به مسئولین یکسان سازی(تخریب)قبور شهدا میدادند را بشنوید!و جالب اینجا بود که پیمانکاران می گفتند اکثریت خانواده ی شهدا راضی اند!!!ومن ماندم که آیا من راضی ام؟یا آن مادران شهدا که نفرین می کردند و میگفتند مگر اینکه از روی جنازه ی ما رد شوید... و آن مادر شهیدی که سواد نداشت و قبر پسرش را از طاقچه ی زمان جنگش می شناخت و آن یکی که در جریان تخریب تمام محتویات طاقچه شوهرش را از اطراف جمع کرده بود(در حالیکه مدیر کل بهشت زهرا در مصاحبه اش گفته بود:تمام متعلقات شهید را در جایی نگه داری می کنیم و بعد تحویل میدهیم!گویا منظورش از بعد قیامت بود!) و آن دیگری که میگفت اگر خراب کنید شبانه می آیم و تمام سنگ های نویی را که گذاشتید می شکنم و....و... و تمام اینها آخر به نام همان هایی تمام میشود که بی هیچ چشم داشتی جگر گوشه ی خود را به جبهه فرستادند و بعد از آن برچسب گرفتن یخچال و ماشین لباس شویی به آنها زدند!حالا هم آنها که هیچ گاه عادل نبودند میگویند باز هم پولهای این ملت مظلوم خرج کشته های 30 سال پیش شد! خدا به داد غربت ما برسد! و اگر خواست یا دلش به حالمان سوخت یوسفش را روانه کند.... ------------------------------------------ بعداْ نوشت۱: پنجشنبه ۲۳/۳/۸۷ دهها تن از مادران شهدا در اعتراض به طرح بازسازی مزار شهیدانشان در مقابل ساختمان خانه شهید تجمع و مسئولین این مرکز را که روحشان هم از این داستان خبر ندارد ، به شدت تهدید کردند ، سپس با حضور مسئولین سازمان بهشت زهرا (س) و مذاکره ای بی نتیجه و ادامه تهدیدات خانواده های شهدا رسیدگی به درخواست آنها به هفته های بعد موکول شد . (از وبلاگ زائر شهید:چرا بازسازی؟!) ----------------------------------------------------- بعداْ نوشت۲:غرضم از آوردن دوباره ی این مطلب این بود که یادمون نره یه زمانی نسبت به این مساله معترض بودیم ولی دوباره خاموش شدیم!نمی دونم چمون شده؟!دانشجو هم دانشجوی پیرو خط امام! کامنت احتیاج نیست لطفاْ فقط تامل کنید... اینم عیدی عید غدیر: فردوس نقشه ايست ز ايوان كوي تو يوسف اسير جلوه و مبهوت روي تو
شيعه خبرنگار غدير است در جهان كفش تمام شيعه نثار عدوي تو سلامتی شهدا صلوات
+ نوشته شده در چهارشنبه 27 آذر1387ساعت 11 بعد از ظهر  توسط زهرا- الف
|
من مثل هم حجره ایم عادت به نوشتن درونیات ندارم!ترجیح میدهم اشاره ای به از دست رفته های ناگزیر بکنم و گلایه ای از بودنم... اولین روز دبستان بازگرد باز گرد ای خاطرات کودکی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط زهرا- الف
|
آقا اجازه؟! آقا اجازه!اين دو سه خط را خودت بخوان،پيش از هجوم سرزنش و حرف ديگران! آقا اجازه!پشت به ما كرده قلبتان؟بارِ دگر نمي دهد به دلم روي خوش نشان! آقا اجازه!سنگ شدم مانده در كوير،باران بيار و بباران از آسمان! باشد صبور مي شوم اما تو لا اقل،دستي براي من بده از دورها تكان!.... ……………………………………………………………….. پيوست: آقا جان،حالا كه همه رفته اند!جاي خالي شما بيشتر احساس مي شود! متي ترانا و نراك؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در جمعه 18 مرداد1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط زهرا- الف
|
یادگاران 5! پنجمین دوره طرح خدمت رسانی به مناطق محروم بخش دیشموک-استان کهکیلویه و بویراحمد بسیج.دانشجویی.د.ت.ع.پ تابستان 86 (گاه نوشته های طرح) از فولاد راه افتادیم.یه 2 روزی کرج بودیم،بعد راه افتادیم سمت یاسوج.سمت دیشموک،شهری در آسمان...
حرف های ما هنوز نا تمام... حالا امسال باز هم می روند اما بی ما! باز هم جا ماندیم! کربلائی نشدم خجلت از این غم دارم تا ابد در دل خود شور محرم دارم یا حق
+ نوشته شده در سه شنبه 18 تیر1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط زهرا- الف
|
ارميا پروژه اي پايان ناپذير بدون مقدمه (براي خودم)به بهانه ي ارميا الهي هب لي کمال الانقطاع اليک... ديگر نمي خواهم زنده بمانم،من محتاج نيست شدنم… دردم از يارست و درمان نيز هم مصراع بعدي را نمي نويسم چون دروغ است.مثل تمام ظواهر اين دنيا.هر چه فکر مي کنم صحنه اي را يادم نمي آيد که دل و جانم فداي او شده باشد!کجايي مصطفي من؟! شوق رسيدن به او هست اما پاي رفتن،نه! ارميا هم شوق داشت،هم پا!مسير را هم بلد بود.مسير خيلي گم است.از ميان وجود مي گذرد.وجود تاريک است،نور مي خواهد.وجود اگر روشن شود مسير هم روشن مي شود. ايران و آمريکا ندارد که!يک جنگ داخلي ست،جهاد اکبر را مي گويم! مسلم!کاري به دنياي بيرون نداشته باش.تا قيام قائم همين است که مي بينيم.بيرون را هم بايد ساخت اما بعد از ساختن مملکت درون! امام روح الله حرفي با اين مضمون دارد که:بکوشيد مفسده در مملکت درون راه نيابد…! با همه ي اين اوصاف،اين زندان تنگ را که به وسعت تمام آفريده هاي اوست،بايد تحمل کرد،چرا که اگر پاک زي لبخندش را مي بيني و اگر دنيا را به تو نداده بود يا ناپاک مي زيستي ديگر بعد از اين همه مصيبت حتي زلفش را هم نشانت نمي دادند!!يعني…تمام اين سختي هاي به واقع شيرين را تحمل بايد!حتي کج فهمي هاي خشي ها و جماعت خواندن هاي آرميتا را!و يا حتي سخت تر از آن اتوي کت وشلوار و يقه بسته ي گاورمنت ها را!همان حسيني که کربلايش آرزوي ماست،اگر جهادگر خوبي باشيم خريدارمان مي شود!جهاد یعنی حتی وقتی تمام فضای دیسکو ریسکو را عرق پر کرده تو سهرابت را داشته باشی!همین!فقط شما دو نفر بدون هیچ عشق مجازی دیگری مثل آرمیتا ویا حتی بدون نیم نگاهی به حرکات موزون سوزی! ارميا جهادگر خوبي بود که اين همه سال دوام آورد!حتي از زير پاي مردمان نجاتش دادند تا شيريني بالاتري را در غربت بچشانندش! آمريکا هم شيرين است!حتي بيشتر از ايران!اصلا بيوتن بودن به هر معنايي که تفسيرش کني شيرين است!اگر… ارميا بمان(خودم را مي گويم)… کوير هم با درد و رنج و آفتابش،جزئي از زندگي ست اما.. باران حتما روزي به کوير دل مي بارد..روز رهايي،روز لقاء
+ نوشته شده در سه شنبه 11 تیر1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط زهرا- الف
|
|
|