تبليغاتX
حجره ی دانشجوئی یک بسیجی
برای خودم دو نظر متفاوت درباره ی برنامه ای که قرار است داشته باشیم دارم:

*از طرفی اینکه برنامه تریبون آزاد دارد٬ خوشحال کننده است. اینکه همکلاسی های معترضمان جایی رسمی برای حتی فریاد زدنشان و بد و بی راه گفتنشان داشته باشند خوب است. (البته کافی نیست.) اگرچه همین همکلاسی های ما توی نشریاتشان تا دلتان بخواهد٬ به هرکه دلشان بخواهد لطف!! میکنند. ولی انصافاً به اندازه تریبون آزاد آدم را آرام نمی کند.

*از طرف دیگر احساس می کنم به اندازه ی کافی در مورد "تهمت تقلب" پاسخگویی و روشن سازی صورت گرفته و برگزاری برنامه ای با این عنوان صحیح نیست. بس است هرچقدر این موضوع وقت مملکت را گرفت و مسئولان و دانشگاهیان را از پرداختن به امور مهم و تلاش برای پیشرفت و فکر کردن های عمیق بازداشت.

اگرچه شاید هم حق با بچه ها باشد. این همکلاسی های ما که از پای شبکه های عزیزان آنور مرزی بلند نمی شوند. از نشریات داخلی هم که همان چیزی را می خوانند که از ماهواره ها یاد گرفته اندو ..... . خداییش چه گلی می شود به سر گرفت؟!! شاید نیاز باشد که جایی به جز صدا و سیما به این موضوع پرداخته شود. البته اگر......

در ضمن نظرم یک طرف دیگر هم دارد و آن این است که عقیده دارم که آقای صفار هرندی(وزیر سابق فرهنگ و ارشاد اسلامی) گزینه ی مناسبی برای این برنامه نیستند. چون به نظرم با آرامشی که ایشان دارند و با آن شور و هیجانی که همکلاسی های ما٬ احتمالا ایشان را خواهند خورد.

همان بهتر که قسمت تریبون آزاد را باید سر کلاس باشم. اگر در جلسه حضور داشتم٬ احتمالاً دهنم کف می کرد از بس که لعنت می کردم آنهایی را که این بهانه های نه اساساً کم را دست همکلاسی های من داده اند. تا دیروز واقعا خودشان هم نمی دانستند که به چه چیزی گیر بدهند. امروز اما به همت والای عزیزان لعین٬ خوب می دانند که چه بگویند. (اما بعضی هایشان اصلاً بلد نیستند از این فرصت استفاده کنند و همچنان حرف های بی ربط می زنند.)

برنامه قرار بوده که ۱شروع شود و حدود ساعت ۲:۳۰ است که کلاسمان تمام می شود و می رویم دانشکده روبروئیمان(دانشکده فنی) -همسایه ی همیشه شلوغ و خبرساز - . جلوی فنی خبری نیست اما داخل دانشکده که می شویم و پله ها را بالا می رویم٬ معلوم می شود که تالار پر است. جمعیت تا بیرون در آمده. و امکان ورود ٬ سهل نیست.

بالاخره میرویم داخل و می نشینیم همان جای همیشگیمان. سمت راست تالار که طبق قراری که هیچوقت گذاشته نشده اکثراً قسمت دخترانه تالار شهید چمران است.(البته در برنامه های بسیج)

آقایی که آقای صفارهرندی نیست٬ پس قره باغی است٬ مشغول صحبت هستند. اعلام می دارند که ۸ سال در زندان های رژیم بعث عراق بوده اند و فرزندان واقعی خمینی زیر شکنجه٬ تغییر عقیده نمی داده اند و روحیه شان را نمی باخته اند. چون راهی که انتخاب کرده بوده اند٬ آگاهانه بوده.

هر از چند گاهی ما کف می زنیم و همکلاسی هایمان هو می کنند و آنها شعار می دهند و ما شعار می دهیم و....  پیش خودم فکر می کنم که این اوضاع باید تا کی ادامه داشته باشد؟! (برگرد پدر!!)

آقای سخنران از خط امام و شعارهای امام می گویند. از موضع ضد آمریکایی و ضد اسرائیلی امام. .....همکلاسی ها شعار می دهند:« نه غزه٬ نه لبنان٬ جانم فدای ایران» . در چنین لحظه ای ۲چیز می تواند مرا آزار دهد:

اول این روحیه ی ملی گرایی که چقدر برای جهان اسلام آفت است و چقدر حضرت امام درباره ی این مسئله هشدار داده اند.

دوم هم اینکه آن موقعی که ایران عزیز ما به فداکاری نیاز داشت٬ چه کسانی رفتند و جانشان را فدا کردند؟! (حرفم این نیست که کسانی که الان در آن طرف قرار گرفته اند٬ همه شان آن روز ها قایم شده بودند و .... نه٬ حرفم چیز دیگری است که "دردم نهفته به ز طبیبان مدعی" ) اما واقعاً خیلی از این همکلاسی ها حتی از دور هم دستی بر آتش جنگ نداشته اند و خیلی از غصه ها را هیچوقت نچشیده اند و امروز......

دخترهای دور و بری ام جواب این شعار را می دهند٬ اما صدایشان به گوش برادران نمی رسد و شعار٬ "دم گرفته نمی شود".

سخنرانی به دلیل شعارهای پیاپی همکلاسی ها شور گرفته. پای بسیج وسط می آید و همکلاسی ها شعار می دهند:«بسیجی واقعی٬ همت بود و باکری»

در این باب باید بگویم:" این سوء استفاده هایی که از شهدا در انتخابات شد٬ نتیجه ی عملکرد اشتباه در معرفی  دفاع مقدس بود. ما خودمان زمینه ی این اتفاقات را و بستر این شعارها را طی تمام سالهای بعد از جنگ فراهم کردیم. برنامه ها٬ کتاب ها٬ نشریات٬ عکس ها٬ خاطرات٬ برنامه های تلویزیونی٬ یادواره ها٬ اردوها٬ و... ٬ همه و همه تنها به نام و یاد فرماندهان شهید. همانطور که پرداخت حداکثری به هموطنان تهرانی باعث می شود که آنها باور کنند٬ تنها ساکنان ایران بزرگ هستند٬ پرداخت انحصاری به فرماندهان شهید در عوض کار کردن مبنایی در باب مفهوم "شهادت" ٬ "دفاع" و "جهاد"٬چنین عواقبی خواهد داشت." (اساساً نوش جان خودمان).

-:« اگه قرار باشه کسی٬ همت و باکری رو تعریف کنه٬ اون منم که همسنگر اونها بودم. نه شما.» این جوابی بود که سخنران به این شعار می دهد.

دلم می خواهد یکی از آقایون داد بزند: "برای شادی روحشان صلوات" و من که تحمل ندارم ببینم بعضی ها منافقانه پشت اسم امام و شهدا قایم می شوند٬ دلم آرام بگیرد. اما کسی این کار را نمی کند. هرچند صلواتی که در دل برایشان می فرستم٬ آرامم می کند.

در وقتی از برنامه همکلاسی ها شعار مشهور "یا حسین....میر حسین" سر می دهند که سخنران آرزو می کند که این "یا حسین" گفتن ها از ته دل و از روی اعتقاد باشد و بحث نمازگزاران عجیب نمازجمعه کذایی را پیش می کشند. و این سؤال را مطرح می کنند که این حسین٬ کدام حسین است؟؟!!

هرچند یک واقعیتی به صورت سؤال توسط شعرا قبلاً مطرح شده که: "این حسین (ع) کیست که عالم همه دیوانه ی اوست؟! " ولی راه اربابمان همان راه اسلام است. اسلام هم یک سری اصول مشخص دارد که مورد اختلاف مراجع هم نیست.

از طرفی همین همکلاسی ها٬ وقتی توی همین تالار آغاجری را دعوت می کنند٬ برایش یقه چاک می زنند. واقعاً کدام "حسین" ؟!

خلاصه وقت سخنران اول تمام می شود. یک برادری بسیار مصر هست که برود بالا و صحبت کند. داخل پرانتز این که تریبون آزاد اول برنامه بوده. دوستان ما هم رأفت اسلامی شان گل می کند و می فرستندش بالا. همکلاسی می فرمایند: «ما چطور شکایتمان را به شورای نگهبان ببریم٬ در حالی که آقای جنتی٬ آقای یزدی و (یک آقای دیگری را هم گفتند که من یادم نیست) ٬ قبل انتخابات حمایتشان را از احمدی نژاد اعلام کرده بودند؟!!»  

من حقیقتاً از این استدلال متعجب می مانم. انگار اصلش بر این بوده که شورای نگهبان از ربات هایی تشکیل بشود که اساسا٬ رأی و نظری هم نداشته باشند. (!!!!!)

همکلاسی همچنین می فرمایند که ۳۰ سال است مملکت دست آخوندها است و این همه فساد در مملکت وجود دارد.

(مملکت دست امام معصوم هم که بود٬ بی فساد نبود)

دوستان وقتی می بینند که چند نفر دیگر هم می خواهند بروند و صحبت کنند٬ تازه متوجه می شوند که نباید به هم ایشان هم اجازه می دادند صحبت کند.

اوضاع شلوغ است. اینوری ها و اونوری ها٬ پی در پی شعار مرحمت می کنند.

آقای صفار هرندی وارد تالار می شوند و می روند روی سکو. ما بلند می شویم و کف میزنیم. همکلاسی ها هم ایشان را مورد لطف قرار داده و شعاری در باب "وزیر فرهنگ" سر می دهند. آقای صفار با خنده پاسخ می دهند :" به آقای حسینی اهانت می کنید. ایشون الان وزیر فرهنگ هستند."

بنده به سوتی همکلاسی ها می خندم.

آقای صفار هرندی رو هو می کنند و ایشان رفتار پیشینه این جمع را در ۱۶آذر آخرین سال ریاست جمهوری آقای خاتمی و رفتار آقای خاتمی را با پیشینگان یادآوری می کنند. همکلاسی ها در حمایت از "خاتمی" شعار می دهند.

 همکلاسی هایمان وقتی با شعارهای مقابل و کف زدن های ما مواجه می شوند٬ از دستمان کفری شده و شعار می دهند: « دانشجوی سهمیه٬ همینه٬ همینه.»

 جواب این اظهار لطف عزیزان هم آماده است:

 نفاق صادقانه

هی آنها حال ما را گرفتند و ما حال آنها را.

برای بعضی شعارهاشان پاسخ تولید شده:

- از جمله شعار دوستان ما که دفعه ی قبل "دم گرفته نشد":

 « هم غزه٬ هم لبنان٬ جانم فدای اسلام»

- «یا حسین٬ کربلا» (یا حسینش را همه ی تالار با هم می گفتیم)

.....«آزادی اندیشه٬ با لنگه کفش نمی شه».... و من متوجه یک لنگه کفش در دست دخترهای ردیف وسط میشوم که گویا از قسمت عقب که دست همکلاسی ها است٬ آمده.

همکلاسی ها هم جواب این شعار ما را می دهند. شعارشان را که البته آقای صفار هرندی پاسخ خوبی بهش می دهند٬ مطرح نمی کنم.

برایم سؤال پیش می آید که : «حالا اندیشه ای هم وجود دارد که دو طرف سرش چانه می زنند.؟!» ما که تولید اندیشه ای نداریم. آنها هم که اندیشه هاشان کپی است و اساساً مال خودشان نیست. همچین اندیشه اندیشه می کنیم٬ انگار ملاصدرائیم!!!

یک قسمت جالب برنامه٬ ماجرای سفر به شهرستانها٬ با خرج آقای صفار هرندی بود. همان بحث تکراری اما مهم و اماتر همچنان مظلوم "ایران فقط تهران نیست" .

من به نوبه ی خودم بچه های طرح خدمت رسانی امسال(+ یک نفر) را دعوت کردم که انتهای ترم به خرج ایشان ببرمشان شمال خودمان. (خونه ی خودمون هم نمیریم که ثوابش یکجا برسه به ایشون.)

طبق معمول برنامه ها٬ "حسن باقری" وجودم پررنگ شده . متوجه یک آقای میان سالی شده ام که روی پله ها هندی کم به دست ایستاده و مشغول تصویربرداری از همکلاسی ها است. به یکی از مسئولین مرکز می گویم. حساسیت موضوع را هم. اما هیچ. می روم چند ردیف پایین تر و موضوع را به مسئول مرکز خواهران می گویم. مثل من رفته تو نخ ماجرا. که آقایون هم متوجه می شوند. طرف٬ بچه ها را اساساً حساب نمی کندو الان است که یکی هم بخواباند دم گوششان. مجری کار درستی می کند و می رود پشت تریبون و با کلی دردسر به اطلاع جمع می رساند که این آقا از حراست دانشکده فنی است و ما خواستیم جلوشان را بگیریم اما دارند کار خودشان را می کنند. این مسئله به بسیج مربوط نمی شود.

من البته اگر جای آقایان بودم٬ قید هر چیزی را می زدم و فیلم دوربین را در می آوردم و سر به نیست می کردم .

جداً متوجه خیلی از حرفهای سخنران دوم نمی شوم. به دو دلیل: ایشان احتمالاً اصولاً بلند صحبت نمی کنند(بر خلاف اکثر قریب به اتفاق مردها). و ما و همکلاسی ها در شعار دادن کم نمی آوریم.

من بعد از توهین های مستقیمی که به آقای صفار هرندی می شود و برخوردهای اخلاقی ایشان و البته کم نیاوردن هایشان٬ نظر اولیه ام در مورد این سخنران برنامه٬ عوض می شود. اتفاقاً خیلی هم خوب از عهده بر آمدند و رفتار پدرانه ای با همکلاسی ها داشتند.

برادران در پاسخ به شعار توهین آمیزی که در مورد سخنران مطرح میشود٬ فریاد برمی آورند: " صفار هرندی٬ دوست داریم ما٬ دوست داریم ما"..... من مات و مبهوت مانده ام که این چه شعاری است؟! واقعاً از ما انتظار دارند که همراهیشان کنیم؟!  همین احساس را وقتی شعار "ای ولله٬ حزب الله" را می شنوم٬ دارم.

 

من خسته شده ام. هم آن موقعی که برنامه یکپارچه شعار شده بود و هم الان که این همه نوشته ام.

(خبر این برنامه در فارس)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 10 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 

بچه های اتوبوس سفیدِ از راه رسیده اند و دم در خوابگاه مشغول شعار دادن هستند:" ...! ...! ماشین ندی خائنی! "

خنده و شوخی بچه ها با شکایتشان از رانندگی افتضاح راننده ی اتوبوس سفید با هم قاطی شده. طبق معمول بعد اعزام ها بچه ها بسته ی خاطرات اعزام را ولو می کنن کف خوابگاه.

-"خاک بلند شده بود اصلا جلوی شیشه معلوم نبود چه برسه به جاده. راننده هم تخت گاز می رفت. اون قسمت مسیر هست جاده باریکه پرتگاهه چرخ ماشین لبه ی پرتگاه بود. خدائیش اشهدمونو خوندیم. خدا رحم کرد والا الان مفقود شده بودیم."

-"آره...شهید می شدیم.... کلی به نفع طرح می شد.... کلی مسئولا کمکتون می کردن....."

هرکسی یک تیکه ای می اندازد و .....

وسط شوخی ها ترس برم می دارد.

 ...."شهید!!!"

********

عملی انجام بدهی و حینش توضیحش را بدهی قطعاً بچه طفلی بهتر متوجه می شود.

برایشان یک نماز ۲ رکعتی می خوانم. با توضیحات هر قسمت. روی این چندتا زیلویی که بچه ها هر روز می آورند فقط می شود مستطیلی نشست. من ایستاده ام این سر کلاس. آن ته کلاس که می شود  آن یکی ضلع کوچک مستطیل!! بچه ها دفترچه خاطراتشان را که داده بودند برایشان یادگاری بنویسم به هم نشان می دهند.

بعد چند سال کار با کودک دیگر می توانم کلاس را کنترل کنم(انصافا باید در مورد کودک مطالعه داشت والا کلافه میشوی)

اما این دفترچه ها را تا به هم نشان ندهند آرام نمی شوند. خودم اشتباه کردم اول کلاس دادم. تا آخر کلاس حواسشان به آنها است. جلویشان را هم بگیرم موضوع زیرزمینی می شود. اما کمی وقت اجازه نمی دهد بهشان فرصت بدهم تا کنجکاویشان را مرتفع کنند. کلاس را شروع می کنم.

نمازم را شروع می کنم. اگرچه برایشان نیّت را توضیح می دهم اما خودم نیّت نمی کنم.

بچه ها هنوز هم آن ته پچ پچ می کنند.

نمازم تمام می شود. با آرامش رو می کنم به ته مستطیل و با لبخند از بچه ها می پرسم:«بچه ها من برای کی نماز می خوندم؟» (منتظرم که دوزاری هاشان بیفتد!!)

بچه ها جواب می دهند: -« برای "خدا"... خانم»

انگار یکی محکم زده باشد پس گردن حواسم!

" اگرچه برایشان نیّت را توضیح می دهم اما خودم نیّت نمی کنم!!!!!!"

- « آره بچه ها... ما نمازمون رو برای "خدا" می خونیم...»

دوزاری بچه ها افتاده. خوب هم افتاده. انقدر که صدای افتادنش هر بار که دستهام را می برم طرف گوشم برای نیّت توی گوشم می پیچد...: «برای "خدا" ....خانم»

وسط شوخی ها ترس برم می دارد. ...."شهید؟؟؟!!!"

-من از اولش برای چه تصمیم گرفتم که بروم طرح؟!

 -من هر روز را به چه هوایی می روم روستا؟!

-من اینجا چه کار می کنم؟

«رده کودک امسال مسئول نداره... کار کودک رو زمین مونده... طرح... رده...»

اگر من وسط راه سقط شده بودم! نفله حساب میشدم.

ترس برم می دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 1 قبل از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 

**این چهارسال

یادم می آید از چهار سال پیش که پایم به دانشگاه و "ب. د. د ت" وا شد بچه مذهبی ها ۱دست و پایشان را گم کرده بودند. "دولت" و "احمدی نژاد" شده بودند "اسمشو نیار" های جمع های ما. یک بار یادم هست قرار بود یک آدم خیلی روشن الحال!! رو دعوت کنیم. خودم شاکی شدم که این آقا یه جورایی سخن گوی نظام حساب می شه که!! دوست روبروییم هم با نگاهش تأییدم کرد. یکی هم البته جواب داد "خوب باشه. مگه جرمه؟ یعنی چی؟"

ما سه سال (بی ادبیم را ببخشید ولی:) لال شده بودیم. این لال گردیدگی اگرچه در یک اقدام همگانی و خوشایند و به نظر حرفه ای به پای مجموعه نوشته می شد. اما واقعیت چیز دیگری بود. ما "کبک" بودیم و مجموعه ی زبان بسته ی بسیج را هم عوض از "برف" گرفته بودیم.

سه سال بود که "امام خامنه ای(دامة برکاته)  "یکه تاز از عملکرد مثبت دولت حمایت می کرد ولی ما فقط پیام "نقد منصفانه دولت" ایشان را شنیدیم. این اواخر اما در فضای انتخابات هر نشریه ای که در می آمد از حمایت های ایشان به نوعی سوء استفاده می کرد.

این یک سال اخیر که انتخابات در پیش داشتیم تازه "وظیفه" یادمان آمده بود. مناظره پشت مناظره. نشریه پشت نشریه. بحث پشت بحث.

به نظرم ما باید در یک روز دل انگیز برای این هویت حقیقی و حقوقیمان یک فکری بکنیم و تکلیفشان را با هم روشن کنیم. تا کی می خواهیم "بی اطلاعی" و "ترس" و "روشنفکری!!!" و "عدم ولایت پذیری" و "دلسوزی های احمقانه"ی خودمان را پشت اسم "بسیج" پنهان کنیم؟! بسیج نیرو نداشته باشد خیلی خوش به حالش تر است.

 

**گفتنی ها و نگفتنی ها

کن فی الفتنة کابن اللبون. لا ظهر فیرکب و لا ضرع فیحلب.

(حکمت ۱- نهج البلاغه)

من اگر می فهمیدم  فتنه چه شکلی است و چه چیزی بگویی اوضاع بهتر می شود و چه بگویی بدتر که حضرت امیر(ع) می شدم نه زینب اسماعیلی.

نتیجه ی انتخابات دوم خرداد را که به خاطر می آوردم نه درست به همان اندازه اما بازهم ناراحت می شدم. ۲۳ خرداد که یکی از دوستانم تماس گرفت و با بغض از تقلب در انتخابات با من درد دل کرد با خودم فکر می کنم "چه بسیار چیزهایی که ما شر می پنداریم در حالی که خیرند". اگر جمهوری اسلامی هیچوقت رئیس جمهوری مثل "آقای خاتمی" را تجربه نکرده بود می شد بهش تهمت بست. می شد گفت که محال است. می شد او را به تقلب و دستکاری آراء مردم متهم کرد. اگر در فهرست نمایندگان مجلس بعضی اسامی نبودند می شد ادعا کرد که این همه یکنواختی در مسئولین و منتخبین بعید است. اما "اللهم لک حمد حمد الشاکرین. لک علی..."

این تهمت۲ تقلب در انتخابات را می شود حداکثر با یک ربع بحث با فرد معترض (اگر آدم لجبازی نباشد) رفع کرد. به خیلی از حرف و حدیث هایی که این ایام نقل محافل و مجالس است می شود پاسخ منطقی داد. اما انصافا به بعضی از اشتباهات با هیچ منطقی نمی شود پاسخ داد.   رفتارهای"مخلصانه ی ابلهانه" ی عده ای با شور بی شعور که متأسفانه به پای نظام نوشته خواهد شدتا همیشه  هیچ توجیهی نخواهد داشت. من اگر دستم می رسید چنان سیلی محکمی خدمتشان تقدیم می داشتم که دینم را به خون شهدا ادا کرده باشم.

 

**به این موضوع نزدیک نشوید!!

مطرح شد که یک سری جلسات پیرامون مسئله "ولایت فقیه" داشته باشیم. یکی از دوستان فرمودند: "ولایت فقیه در مجموعه ی ما نیاز چندانی به کار نداره. بچه ها الحمدلله ولایت فقیه رو قبول دارن." یکی دیگه از دوستان که به نظر می رسید کمی تا قسمتی از این اظهار نظر برافروخته پاسخ دادند:"اعتقاد دارن؟ یا علاقه دارن؟"

من حالا که این فتنه ها را دیده ام تازه می فهمم که "قبول داشتن" یک چیز سطحی و سلیقه ایست. من باید یک فکری به حال "اعتقادم" بکنم. به حال "ایمانم". به حال "باورم".

شنیدم یک بنده خدایی که البته دوستان  به من نگفتند چه کسی! اظهار داشته اند: "ما دیگه این ولی فقیه رو قبول نداریم". جداً خوش به حال کسانی که زودتر مرز بین عقیده و سلیقه شان را پیدا کردند و خیلی قبل تر ها "فهمیدند" وقتی پای عمل به مصادیق در میان باشد دیگر حاضر به ادامه "بازی" نیستند. خوش به حال کسانی که تظاهر و ادعا نکردند. خیلی بد است کسی برای آینده ی خودش آرزوی "مرگ" را پیشاپیش فرستاده باشد. با شعار "مرگ بر ضد ولایت فقیه"

جای "سید حسن نصرالله" در قلب ماست. بگذارید بگویم جایش روی سر من است. روی چشم هام. از این که در عشق به مقتدا و ره برم چنین رقیبی دارم در پوست خود نمی گنجم. او الحق که به اندازه ی هزار خم از من مست تر است. بعد از انتخابات پارلمانی لبنان سخن رانی ای داشت که مثل همیشه فوق العاده بود. به تهمت هایی که گروه رقیب در مورد "مقاومت اسلامی" مطرح کرده بود  چنان پاسخی داد که من اصلا ظرفیت شوق شنیدنش را نداشتم. گروه رقیب برای خراب کردن چهره ی "مقاومت اسلامی" ادعا کرده بود که ما نگران چهره ی عربی لبنان هستیم. سید در پاسخ اولش به بی تفاوت بودن این مدعیان در برابر خطر رژیم صهیونیستی اشاره کرد و بعد با مطرح کردن "سیادت" حضرت امام خمینی(رحمة الله علیه) و امام خامنه ای(دامة برکاته) راه بهانه گیری را بر هر عرب بهانه گیری بست. و در ادامه به قانون اساسی لبنان و آزادی در انتخاب دین و احترام به عقاید مذهبی در لبنان اشاره کرد و تأکید کرد که مسئله ی ولایت فقیه جزء اعتقادات مذهب شیعه است و به مطبوعات لبنان هشدار داد که به این مسئله نزدیک نشوند.
یک بزرگواری که خیلی با عزیزان مقاومت اسلامی لبنان سروکار دارد در تعریف این شیر مردان اولین و پررنگ ترین ویژگی که برایم گفت همین ولایت پذیری شان بود. کلی هم از اینکه بچه بسیجی های ما در این مسأله از بچه های شیعه ی لبنان عقب اند غصه می خورد. غصه خوردن دارد. خیلی هم دارد. امید که دست ما را هم بگیرند!!!!!

 

**نامه حضرت امیر(ع)به عبدالله بن عباس آن هنگام که او را برای بحث با خوارج فرستاد:

لا تخاصمهم بالقرآن. فان القرآن حمال ذو وجوه. تقول و یقولون. ولکن حاججهم بالسنة فانهم لن یجدوا عنها محیصا.

 

**برای خواهر شهیده ام "مروه"

بعد از چهارسال نشستن سر کلاس های زیست شناسی به اندازه ی خودم که بی شک اندازه ی کمی ست می فهمم که خدا از چند میلیارد سال پیش اراده بر خلقت جهان کرد و پله پله ظرفیت پذیرش خلیفه ی خود را در آن ایجاد کرد. میلیاردها سال جهان در تب و تاب است تا "انسان" را "تاب بیاورد". من اگر بندگی این خدا را نکنم از "پارامسی"۳ هم کمترم. خیلی کمتر.

"انسان" آرمان آرام آرام اراده ی خداست. دانشمندان علم "زیست شناسی" شاید بی آنکه خود بدانند از این حقیقت سخن می گویند. آنان اگرچه ممکن است گاهی آرزو کنند که کاش تبار"  Homo sapience sapience " (نام علمی انسان به عنوان یک گونه ی جانوری) که از فلان جانور جدا شده از جانور دیگری که مثلا توانمندی خاصی دارد جدا میشد اما خودشان هم معترفند که جهان هستی در هر صورت بهترین مسیر را طی کرده. و این را به "انتخاب طبیعی" نسبت می دهند. همان قدر که به انتخاب طبیعی باورمندم معتقدم که "انتخاب طبیعی" "مجرای اراده ی خدا" ست.

من می پندارم"Homo sapience sapience " حاصل میلیاردها سال انتخاب طبیعی ست و همچنین می پندارم که او یک جایی یک وقتی در یک نقطه ی عطفی مسیرش از سایر گونه های جاندار ساکن بر کره ی زمین جدا شده. از نزدیک ترین گونه های جانوری حتی. همان وقتی که "ملائک در میخانه زدند". پندار شیرینی ست. باور کنید که خیلی شیرین است. خیلی....

اما دریغ که "انسان" روی دیگر سکه ی باارزش وجودش را گاهی بیشتر می پسندد. همان روی جسمانی اش. همان رویی که نامش " Homo sapience sapience " است. این ترجیح ممکن نمی بود اگر که او روی "روحانی" وجود خود را فهم می کرد. اگر شیطان آن قسم را نخورده بود.

هرچقدر که "انسان" به " Homo sapience sapience " پرداخته است و او را محترم می شمرد. این "  Homo sapience sapience" بویی از انسانیت نبرده. به جرأت می گویم که "Homo sapience sapience  " در میان تمام گونه های جاندار کره ی زمین جفاکارترینشان به "زیست شناسی" است. به قوانین حاکم بر جهان ماده. و اگر "انسان" او را رام نکند او بی شک جهان را ویران خواهد کرد.

همه این ها را گفتم که بگویم:

من از " Homo sapience sapience " ها انتظار ندارم که "مروه" را فهم کنند. چرا که مروه عیار سکه ی وجودش را در روی روحانیش یافته بود و در معاملات بازار "  Homo sapience sapience" ها این رو ارز رایج نیست.


۱:متشکل از حامیان احمدی نژاد و غیر اینها.

۲: می گویم تهمت که بار شرعی مسئله گم نشود.

۳: یک تک سلولی

+ نوشته شده در  جمعه 19 تیر1388ساعت 11 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 
ما بقیش:(از دفعه قبل)

همه ی کاندیداها آشنا بودند جز یکی.....

برخی از گزینه ها را می شود به راحتی حذف کرد. اما امان از این گزینه های انحرافی!

می نشینم پای تمام برنامه هاشان.(کنکور هم دارم تازه) تمام بروشورهای تبلیغاتی شان را هم می خوانم.

     * سبک تبلیغات بعضی عزیزان مخاطب را آزار می دهد. از اینکه کسی گمان کند که من از تشخیص انسانی برخوردار نیستم بسیار بسیار زیاد رنج می برم. از اینکه کسی برای چشم های من کار کند و نه برای نگاهم. اصلاً از اینکه کسی برای من کار کند. از اینکه کسی خیال کند هنوز زمان جاهلیت است و هنوز خدا دردانه اش را راهی نکرده و هنوز خدا به بشر نهیب نزده که "و لباس التقوی ذلک خیر". 

     * بعضی ها هم که انگار اساساً معتقد به این هستند که اگر وارد عرصه شوند حجت را بر همگان تمام کرده و خیالشان جمع است که ملت وظیفه دارند نام تابناک آنان را بر برگه های رأی زرنوشت کنند. این دسته از بزرگان صد البته آزاردهنده تر روی سیستم اعصاب مرکزی مانور قدرت می دهند.

      *برخی گزینه ها هم حضورشان در انتخابات از جهات مختلفی شیرین است. هرچند من کودک تر که بودم عقیده داشتم یک دست های پشت پرده ای این ها را تأیید صلاحیت می کنند که براندازی نرم مرتکب شوند. گمان می کردم که امام مرده است.

      *بعضی ها برای اینکه متفاوت جلوه کنند شأن خودشان را هم زیرپا می گذارند. ادای روشنفکر دینی ها را در می آورند. جای شهید آوینی خالی که بیاید خیلی نورانی برایشان جا بیندازد که از این خبرها نیست. این خبرها خیلی هم تاریک است. خیلی هم گور است.

      *بعضی ها هم که .... . اعتماد به نفس عنصر عجیب غریبی است.

      * و البته یک گزینه هست که من هرچند احتمال کمی می دهم که رأی بیاورد اما خیلی ازش خوشم می آید خیلی...

اینکه خودش است و اینکه خودش خیلی عجیب و غریب و دور از ذهن و شلوغ نیست. اینکه خودش صاف است و ساده و همینجایی برایم انقدر شیرین است که از وجودش کلی ذوق زده شده ام.

برای من خیلی نتیجه گیری های شیرین دارد. خلاصه اش اینکه :

"اگرچه نیت خوبیست زیستن اما***خوشا که دست به تصمیم بهتری بزنیم" 

من اما دنبال گزینه ای می گردم که در معادلات سیاسی وزنه ای محسوب شود که بتواند روی دست بعضی ها بلند شود. من باید رأی مفیدتری بدهم. رأی تعیین کننده. من از این بابت خیلی ناراحتم.

با اینکه احتمالا به کاندیدای محبوبم رأی نمی دهم اما پیگیر برنامه هاش هستم. از تنها ستاد انتخاباتی که جوان های شهر راه اندازش هستند برایم فیلم های تبلیغاتیش را می آورند. تبلیغاتی نیست. توضیحاتیست. توی خانواده تنهاست اگرچه همگی انتخابش را قبول داریم و تحسینش می کنیم. انتخاب نسل پس از انقلاب را. انتخاب نسل پس از جنگ. اتنخاب فرزندان پدر ندیده ی روح الله. انتخاب "پیشگامان رهایی".

زمان هرچند که خیلی تند از دست فرار می کند ولی من آرام دارم رأیم را پیدا می کنم. من دارم آرام خودم را پیدا می کنم. باید انتخاب کنم: "توی پیله و در امان یا پرواز و خطر؟؟!!"

من دیگر نیازی به آمار تأییدی ندارم. من خیالم جمع است که رأی من اگر هم کرسی ریاست جمهوری را در اختیار نگیرد اما معنایی دارد که نباید توی بازی سیاست گم شود. رأی من در درون خود حرفی دارد که باید شنیده شود. باید فریاد شود. من یک فرصت مهم دارم که بگویم :

    "خمینی یک حقیقت همیشه زنده است."


   بعدن نوشت:  

توی شلوغی شتابدار و یکنواخت خیابان راه باز می کرد. شاید این آژیرها کاری کنند. شاید این ماشین ها صدای دلهره ی آژیر را اعتنایی کنند.

***

مرد سنگینی غیرت بغضی را روی سکوت نازک شیشه هوار کرده بود.

مرد آرام و من بی تاب....

آژیر کشان می گذرد و من برای غریبه ای که آن پشت خوابیده به رسم مروت حمد می خوانم. به شوق شفا. و چشم هایی که بی اراده بدرقه اش می کند.

"بنیاد شهید و امور ایثارگران"

و تپش هایی که دم می گیرند... سنگین و حزین... و دوباره زبان الکن می ماند... و دوباره...

حسین...حسین...حسین...حسین...

اما آیا هنوز گوشی هست که صدای خس خس صدر عظیم تو را شرح کند؟ "و بارکنا حوله" همین صدر صبور توست. آیا هنوز....؟

مرد آرام و من بی تاب....

 **************************

 هر دو مطلب را می بایست می نوشتم.  هیچ ربطی بینشان جستجو نکنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 10 قبل از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 
 آینده که هیچ به حال هم نمیتوانستم دلخوش باشم. انقلاب همانقدر برایم دور از ذهن بود که رزم رستم و اسفندیار کتاب فارسی.

انصافا که دوره نوجوانی دوره تناقض های بزرگ روحی و رفتاری است.   

همه ی دلخوشی ام غرق شدن در "حال و هوای جبهه و جنگ" بود. از زمان حال بیرونم می کشید و چی بهتر از این؟!  هرچند که پرداختن به این موضوع هم مشکل خودش را بعدها نشان داد و آن هم ایجاد یک سوال ساده اما بزرگ بود که نه تنها آن موقع ها که همین الان هم کسی نیست بهش پاسخگو باشد(آن موقع ها پاسخگویی خیلی مد بود) و آن اینکه:«چرا تمام خاطرات و عکس ها و یادواره های جنگ مختص فرماندهان جنگ است؟!» 

 دوره "باور کردن جوان ها" بود و ما متأسفانه هنوز جوان نشده بودیم.

"دانستن" حق مردم بود و ما شاید هنوز مردم نشده بودیم.

"انتخابات شورای اسلامی شهر و روستا" بود و من در اوج ناامیدی از اوضاع کشور و به شدت منتقد وضع موجود. هیچ تناسبی بین افکار و گفتار و کردار مسئولین و ماهیت "نظام جمهوری اسلامی" نمی یافتم و همین باعث می شد که اساسا اینطور فکر کنم که :«جمهوری اسلامی وجود ندارد که من بخواهم بهش معتقد باشم یا نباشم.»

تناقضات نوجوانی البته سرجای خودش بود. و این تناقض در تفاوت نگاه همکلاسی ها و خانواده نمود می کرد. همکلاسی هایم مرا نماینده نظام می پنداشتند و خانواده مانده بود با این فرزند ناخلفش چگونه تا کند.

   ساعات آخر انتخابات بود و ....

   مامان نشسته بود سر سجاده و هی سعی می کرد که رگ غیرت انقلابی ام را بجنباند و من پایم را توی یک کفش کرده بودم که:«رأی مال خودم است و خودم باید برایش تصمیم بگیرم.» مامان می گفت:«رأی سفید بده. ولی رأی بده». و من کماکان عقیده داشتم که "نه". مامان از "آقا" مایه می گذاشت و من انگار نه انگار. مامان آخرش به گریه افتاد و من نمی توانستم تشخیصم را فدای احساساتم کنم!!!! مامان حتی از حق وتو ویژه مادران استفاده کرد و پای حلال و حرامی تغذیه دوساله اول زندگی را وسط کشید و من همچنان مصمم. پس همچنان نه. یادم نمی آید قهرش چند روز طول کشید.

ولی بالاخره من اولین حق رأیم را دور ریختم و ناراحت هم نبودم.(هنوز هم ناراحت از دست دادن آن رأی نیستم.)

رأی دوم "مجلس شورای اسلامی" و من هنوز منتقد اما با کمی تغییرات .....بالاخره با اکراه بسیار رأی دادم. اما وقتی خبر پیروزی کاندیدای مورد رأی را شنیدم هیچ احساس خاصی نداشتم. عقیده ام این بود که به احتمال زیاد راه رسیدن به دروازه های قدرت و ثروت را برای یکی دیگر هموار کرده ام.

و اما رأی سوم. "انتخابات ریاست جمهوری"

عدم حضور قطعی شخص خاصی در انتخابات یک آرامش خاطر خفیف بهم می داد. اما هیچ خبری از شور انتخاباتی و این حرفها نبود. البته تصمیم ایندفعه شرکت قطعی در انتخابات بود. با بی میلی و ناامیدی دنبال آنچه یافت می نشد بودم. همه ی کاندیدا آشنا بودند جز یکی.....

                                                                                  مابقیش بعداً.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 9 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 
میزها سپید پوشیده اند.

شاید رنگ دیگری را نمی توان به "عدالت" و شاید هم "حق" نسبت داد.

 ۲ نفر سمت راست و ۲ نفر سمت چپ. یک نفر وسط و روبروی تالار.

لباس وکلا تنشان است.

فردی که وسط نشسته متنی را می خواند. از "جنون" می نالد. و بعد در مورد شأن نزول جلسه صحبت می کند. در مورد تاریخچه ی"دادگاه بین المللی کیفری"

رئیس دادگاه از جناب دادستان تقاضا می کند که کیفرخواست را قرائت کند.

دادستان از آرمان می گوید. از روزی که عدالت جای ظلم را می گیرد. می گوید و می گوید. از چکمه های کاپیتالیسم. از اهداف مشمئزکننده ی مادی. فریاد می زند.

دادستان خیلی دوست داشتنی ست.

دادستان از ظلم می گوید. از بی رحمی. از نا انسانی.

و  وکیل مدافع اعتراض می کند. :«آقای رئیس! اعتراض دارم. دادستان قصد تشویش اذهان عمومی رو دارند.»

رئیس:«اعتراض وارد نیست. شما هم برای دفاع وقت خواهید داشت»

دادستان دوباره می نالد. ناله ی از سر عجز نه. از سر عزت.

دادستان برای شاهد حرف هاش کلیپ پخش می کند.

(تالار تاریک می شود. آهنگ غمگینش هم نباشد فرقی نمی کند. عکس هاش....)

(روشنایی تالار برمی گردد. یکی از قضات یواشکی اشکش را پاک می کند)

رئیس(با لبخند):«آقای وکیل مدافع! شما حرفی ندارید؟!»

وکیل مدافع:«خیمه شب بازی بود.»

دادستان:....

رئیس:....

وکیل مدافع:....

......


توی فیلم ها دادگاه ها شاهد هم دارند. متهم هم توی دادگاه حاضر می شود. و..... اولیاء دم.....!!!!

شاهد.... و این همه حرف ناگفتنی. و این همه درد. و این همه بی پناهی. و این همه....

و اولیاء دم...که نبودند و هیچ نگفتند.


دادگاه بین المللی کیفری به خیالش نسل کشی شده. یک نفر را که نکشته اند. یک خانواده نبوده که برایش شاکی خصوصی بیاورند. دادگاه بین المللی کیفری همه ی دو دو تایش را براش نوشته اند. با عقل زمینی اش راه می رود. با اعتقاد آسمانی اش که پرواز نمی کند!! 

من دلم می خواهد با تمام فرکانس صوتی اشک فریاد بزنم که :

«وا محمداه....... وا علیاه......»

دلم می خواهد از عمق جگر ضجه بزنم :

« چقدر برادران و خواهرانم را بی کس گرفته اید!!

پدر! بیا و خون خواهی کن پدر. بیا و به خاطر حق طلب قصاص کن پدر. دادگاه این مردمان قصاص سرش نمی شود.

پدر ! مگر قرار نشد که دادستان از ذریه ی تو باشد ؟!! مگر قرار نشد که دادستان معصوم باشد؟!! مگر نگفتی که دادستان از قاضی حق رأی دارد؟!! مگر ............

خسته شده ام پدر از این دنیای ناموزون نا نجیب. از این همه بی پدری. از این همه بی دادستانی. از این همه بی...... 

بس است پدر! تو به عنایتت ببخش! غلط کردم پدر! غلط کردم. بس است. تو را به خدا دیگر بس است.....


بعدن نوشت۱:   امروز(سه شنبه۱۳ اسفند ۸۷) توی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دادگاه دانشجویی محاکمه ی جنایتکاران رژیم صهیونیست بود.

 بعدن نوشت۲:   امروز عصر هنوز چند روز مانده به طلوع؟!!

 بعدن نوشت۳:   "انا و علی ابوا هذه الامة"   (حضرت پدر(ص) )

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 
قبلا نوشت:

تازه بعد از ۲۴ ساعت به خودم می آیم که :"بچه ها واقعا رفته اند جنوب و من نه" .


یادهایم از طرح خدمت رسانی به مناطق محروم (دیشموک۲):

دوازده(۱۲):

 خیلی از عمره نمی گذرد.

هنوز برگه ی هواپیمایی به دسته ی چمدان باقی ست.

من اصلا خودم را نمی شناسم. هیچ از این اوضاع راضی نیستم. کلافگی تار عنکبوت روحم شده. امان از این مقاومت و کشسانی تار عنکبوت.

با خودم فکر می کنم که من با این حالم اصلا به درد طرح که هیچ به درد خودم هم نمی خورم.

هی سعی می کنم که حال خودم را بهتر کنم و هی بدترش می کنم. هی به خودم فشار بیشتری تحمیل می کنم و هی وسواس مثل خوره به جانم می افتد و هی اوضاع بدتر می شود.

 به حج فکر نمی کنم. میدانم که حالم مربوط به حج است. مربوط به نارضایتیم از حج. از همان اولش هم از اینکه این اوضاع پیش بیاید می ترسیدم. و حالا پیش آمده . بدجور هم پیش آمده .

بهم می گوید: "طرح به تو احتیاج داره". و من خیال برم می دارد که اگر نباشم طوفان حادثه ها طرح را در هم می شکند. خیال برم می دارد که "من" .

عزمم را توی کوله بار خیالم می ریزم که راهی شوم.چمدان کوچک حج را می بندم و ....

................

فولاد طبق معمول پیش از اردوها شلوغ است. ولی من هنوز کلافه ام.انقدر که از آن شلوغی ها هیچ یادم نمی آید!!!

شب به بلندی نیم ساعت آخر کلاس استاد های دوست نداشتنی می گذرد.

و صبح و حرکت و "توجیهی"

................

به شدت محتاج اینم که یک نفر یک چیز مناسب حالم بگوید و من را از این گردابی که دارم توش خفه می شوم نجات دهد.

از آن ۳تا نکته که فرهنگی طرح برایمان داشت ۲تاش یادم هست:

**حدیثی از حضرت رسول(ص):«همانا در روزهای عمرتان نسیم های رحمتی از جانب خدا برایتان می وزد.به هوش باشید که آنها را از دست ندهید!»

من دوباره یاد حج از دست رفته ام می افتم. و دوباره وسواس به جانم می افتد که باید از موقعیت طرح استفاده کنم. نباید نسیمش از دستم برود.

**و آن ماجرای ادعاهای سلمان که مدعی می شود تمام روز ها را روزه می گیرد و تمام شب را به عبادت طی می کند و هر روز یک ختم قرآن می کند. و آن اعتراض ها که از نادانیست و یا از ناباوری. از ناسلمانی. و آن توضیحات سلمان که از اعتقادش است. از باورش. از سلمان بودنش.

"شاید ما اول این طور فکر کنیم چقدر اینها روش های خوبی برای زیر آبی رفتنه. سه بار توحید می خونیم و یک ختم قرآن حساب میشه. با وضو می خوابیم و ثواب شب زنده داری رو می بریم. یک روز در ماه روزه می گیریم و خدا سه برابر حساب می کنه و انگار کل ماه رو روزه بودیم. اما اگه بیشتر دقت نیم می بینیم که اینها به خاطر اعتمادیه که سلمان به خدا داره. اگه من شب رو با وضو بخوابم و فردا کسی ازم سوال کنه دیشب رو شب زنده داری کردی من می گم :"نه". اما سلمان می گه آره . چون اون به قولی که خدا داده اعتماد داره. ما به اندازه ای که به حرف یک دیوانه اعتماد می کنیم به حرف خدا اعتماد نمی کنیم."

(فرهنگی طرح امام حسین(ع))

از قضا همه ی نکته ها تکراری است!


بعدن نوشت۱:

استاد: "شاید با یک مقایسه بهتر متوجه شویم .: اگر یک میله از جنس تار عنکبوت بسازیم در کنار یک میله ی فلزی و بخواهیم با این دو یک هواپیما رو بکشیم. اگر اون میله ی فلزی بشکنه توانایی میله تار عنکبوتی انقدر هست که این کار رو برای ما انجام بده."

بعدن نوشت۲:

شاید باید این همه از حج بگذرد. از توجیهی دیشموک ۲. از بسته ی فرهنگی طرح امام حسین(ع) تا من بالاخره به این نکته برسم که:

 "تو مگر چقدری؟! مگر چقدر حالیت می شود؟! مگر چقدر از خودت سر در می آوری؟! مگر چقدر بلدی خودت را و دنیای این همه متغیر دار اطرافت را تبیین کنی؟! مگر اگر همه ی اینها را بلد باشی چقدر تدبیر سرت می شود؟! خیلی چلاق تر از این حرف هایی بیچاره!!!

تو مگر بی صاحبی؟! تو مگر خدا نداری؟! بی اعتقاد! بی اعتماد! نا سلمان!

چی خیال کرده ای؟! خیال برت داشته که دست خودت است که بخواهی نسیم های خدا را بقاپی؟! خیال کرده ای اصلا تو حالیت می شود که نسیم چه رنگ و بویی دارد؟! اگر خواب بودی چه؟!

تو زورت نمی رسد وقت خواب پلکت را نگه داری. سرت به تنت سنگینی می کند. یک کسی هست که دنیا را روی یک انگشت می چرخاند. یک کسی هم هست که اراده اش "فیکن" می کند.

تو چی؟! تو که هیچکدام اینها نیستی. عرضه داشته باش و لا اقل به این چیزها معترف باش. اعتراف توی همه ی دادگاه ها برای مجرم تخفیف می آورد."

بعدن نوشت۳:

حالا تکراری هم بود و تو چندباره می شنیدی و اینطوری شد. اینهمه طول کشید تا جا بیفتد.

«همان غذاهای طبیعی هم شب به شب عوض می شود و ما دو شب غذای واحد نخورده ایم. حتی اگر دو وعده را از یک غذا بخوری باز آن دو غذا یکی نیست. نه ساعتش آن ساعت است نه غذایش. آن گوشت قبلی را خوردی این یک گوشت دیگر است. خودت هم از آن غذا تا این غذا عوض شده ای. در دنیا هیچ چیزی تکراری نداریم. غذاهای ایمانی هم اینطور است والا نمازهایی که ما هر روز می خوانیم تکراری بود. در حالی که ما تکراری نداریم. همه اش تازه است. حواست را جمع کن هر بسم الله که می گویی تازه است! »   (حاج آقا دولابی)

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 9 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 
"بخوان فل اعوذ برب الفلق که این سرخی از خون فرزند رسول خدا حسین بن علی(ع) رنگ گرفته است." (شهید آوینی)

**

غم به خیمه می ماند که از ازل بر نهایت هستی میخش را کوبیده اند.

غمی که عادتمان شده است.

عادت ها رنگشان مات است. عادت ها دیگر خودش نیستند.

 هر سال برایت روضه قتلگاه می خوانند. روضه ی باز . روضه ی نهی شده. و عادت شده که هر ساله شده. و گرنه همان اول بار حقش بود که جان بگذاری سر معرفتت.

عادت شده برایت که بشنوی این جملات را:«                                         »

همین می شود که هنوز هم که هنوز است .........

عصر عادات است. کم کمک خودت هم برای خودت عادت می شوی.خودت و هستی ات. فراموش می کنی که: "من" هستم. "من" را "او" خواسته که باشم. "او" "من" را نگاه کرده و به "من" گفته باش.

همین می شود که همینجوری به خودت ادامه می دهی.

همین می شود که آن شوق عظیم را دیگر فی وجهت نمی توان دید.

**

غمی که همه ی عناصر خلقت را به لبیک گرفته است.

باد را آنگاه که آه می شود. آب را همانوقت که اشک می شود. آتش را آنگاه که دلت را می سوزاند. و خاک را آنگاه که........

"هر شهیدی کربلایی دارد که خاک آن کربلا تشنه ی خون اوست و زمان انتظار می کشد تا پای آن شهید به آن کربلا رسد و آنگاه........." (شهید آوینی)

**************

آن شوق عظیم اگر برایت عادت نشود همه تن لبیک می شوی. محرم که رسید محرم می شوی. غمش روی دلت سنگینی می کند. هی دلت می خواهدش. دلت می خواهد که دوباره از همان نگاه ها بهت بیندازد که فقط مال خودت است. دلت به فلق می نشیند. به طلوع می رسی. به رقص در می آیی. به سرخی می افتی. به خودت می رسی. خودت شده ای. مثل همان اول بار که هیچکس نبود و او نگاهت می کرد.


بعدن نوشت:

اگر عادت نشده بود که امروز غذا از گلویم پایین نمی رفت.

عادت شده که خبرش برسد:«امروز هم در فلسطین..........  »

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 دی1387ساعت 4 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 

 وقتی خبرها را زیر و رو می کردم فقط از آن ۲۰ -۳۰ نفری که شلوغ بازی (واقعاً بازی) در آورده بودند خبر بود.

تالار شهید چمران فنی پر بود. ما روی پله ها نشسته بودیم و کلی از دست این دوربینهای .... شاکی بودم و معذب. اما.........

یکی نبود به ما بگوید این چه وضعش است؟؟!!

جمعیت مال ما بود و خبرها مال آنها.

جمعیت مال ما بود و صدایی که از دانشگاه بیرون می رفت مال آنها.

ما توی تالار نگاهمان به جناب سخنران بود و آنها دم نرده ها و نگاه مردم به آنها.

۱۶ آذرهای سالهای قبل را این چیزها تلخ می کرد.

کأنه ماست!!!!!!!

............

 تبلیغاتش بالاخره آمد.

               "آیا به سکوت می توان ایمان داشت؟!"

شنبه ۱۶ آذر- ساعت ۱۲:۳۰- تالار شهید چمران دانشکده فنی دانشگاه تهران

بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران

الحمد لله و المنة که برنامه آخر وقت ۴شنبه نیست!!!

............

دیرم شده.

دم در نگهبانها را که می بینم خنده ام می گیرد. از این نوارها که اول مهر آقا پلیس ها می زنند روی لباسشان دارند.

۱۶ آذر را بهمان تبریک گفته اند.

خنده دار تر اینکه............نفری یک عدد رز سرخ...............

کارت می زنم و تا به خودشان بجنبند در می روم که مجبور نشوم بگویم :"نمی خوام"

توی آزمایشگاه بچه ها که البته همه هم از گل ها استقبال کرده اند نظرشان این است که می خواهند ....مان کنند.

من هم با بچه ها موافقم.

هنوز صبح است اما از ورود هر دانشجوی غیر دانشگاه تهرانی جلوگیری می شود.

ساعت ۱۲:۳۰ است که برمی گردم دانشگاه و  جلوی در چندین نفر بدون کارتند و پس بیرون می مانند.

جلوی فنی همیشه ی خدا شلوغ است. این روزها هم که دیگر خوراک تجمع و از اینها بازی است.

می روم توی تالار. از شواهد بر می آید که از برنامه استقبال خواهد شد.

هنوز چند ردیف بیشتر پر نشده. اما سرعت ورود بالاست.

دست بچه ها خط می خورد و من و یکی از رفقا را می گذارند ته تالار که مثلاً راهنمایی کنیم و از این حرف ها. ما هم هی از خودمان عکس می اندازیم. از اعتماد به نفس زیاد رنج می بریم.

سرعت پر شدن تالار ما را به خود می آورد.

روی پله ها ردیف و چفت هم نشسته اند. اما باز هم جمعیت وسط تالار به سختی ایستاده اند.

تالار در حال انفجار است.

سرود ملی

کلیپ(احمدی نژاد می زند توی دهن آمریکا و تالار کف می زند)

قرآن

مجری(که چفیه روی دوشش است و لباس مشکی پوشیده)

مجری از دانشجوها می خواهد که به احترام شهادت امام باقر(علیه السلام) به جای کف زدن از صلوات و تکبیر استفاده کنند.

بخش هیجان انگیز برنامه:

تریبون آزاد دانشجویی

از صحبت های اولین نفر هیچی نمی فهمم. آرام و آرام

دومین نفر از بچه های انجمن اسلامی سوال دارد:" رگه های وابستگی؟؟!!!! ادعای آزادی؟؟؟!!!!"

سومین نفر عقیده دارد که احمدی نژاد نمی تواند. انتقاد به احمدی نژاد هم انتقاد به اسلام نیست.(در اینجا معلوم میگردد که جمعی از دوستان حاضر در تالار با این دوستمان هم عقیده اند. کف می زنند.)

چهارمین نفر عقیده دارد که سوین نفر اشتباه می کند. چهارمین نفر خاتمی را مرور می کند.(بقیه ی تالار که غالب جمعیتند صلوات می فرستند.)

پنجمین نفر حرفهای پیرمراد شیرین زبانمان را گوش زد می کند. از انقلاب فرهنگی می گوید که دانشگاه دچارش نشد. از اینکه ما چرا از اساتید نمی خواهیم؟ دلش می خواهد خلقت خدا را الهی ببیند. الهی یادش بگیرد.

ششمین نفر عقیده دارد که اگرچه ۱۶ آذر روز استکبار ستیزی نام گرفته اما ماهیتش "اعتراض به حکومت"!!!! است.(یعنی ما اعتراض می کنیم پس هستیم!!!!یعنی ما در کل معترضیم!!!؟؟؟)

بخش اول صحبت های هفتمین نفر که توصیه به رفقای انجمنی بود یادم نیست.(با من که نبود)در ادامه از لاریجانی پرسید که چرا ........؟

هشتمین نفر پیش گویی کرد که طرفداران جامعه ی مدنی باید ۵ سال دیگر متمدن بمانند و به رأی مردم احترام بگذارند.

و اینکه حمایت ما از احمدی نژاد حمایت از گفتمان اوست که همان گفتمان انقلاب است.

و اشکال گرفت به مدعیان "دانستن حق مردم است" که چه طور دست آوردهای نظام را به مردم خبر نمی دهید . پرتاب حامل ماهواره را حتی.....

آخرین نفر هم هشدار داد که مردم مراقب باشید که دینتان را دست کی می دهید.

میان این صحبت ها هی کف و صلوات و تکبیر بود که بلند می شد .

تریبون آزاد تمام شده بود و یک پسر گلی وسط جمعیت می خواست حرف بزند.

مجری به دوستمان ۳۰ ثانیه وقت داد و دوستمان گفت:"این تذهبون؟!..... احمدی نژاد و خاتمی را رها کنید......به فکر خودمان باشیم..."  (همین)

حالا هم قصد دارد از تالار خارج شود. جمعیت آن وسط سرپا ایستاده اند و هیچ راهی نیست. کمی شلوغ می کند.

ملت حواسشان هست. تکبیر می فرستند.

صدای الله اکبر هر صدای دیگری را ساکت می کند.

صدای الله اکبر آرامش پویایی می دواند توی رگ جمعیت.

صدای الله اکبر بلند و کوبنده و با عزت.

جمعیت آرام می شود.

دیگر برای سرپا ایستان هم جا نیست. یکسری می روند روی سن و پای میز سخنرانی می نشینند.

 

و استاد سعید زیبا کلام

موضوع یک کار پژوهشی ست. دانشجو.

از درب پایین می روم بیرون و سر و گوشی آب می دهم. چیز خاصی نیست جز شلوغی.

ساعت نزدیک ۱۵ است و قرار است که از جلوی فنی تجمعی از دانشجویان مسلمان به راه بیفتند.

با استاد نامه نگاری می کنندو استاد بزرگوارانه می پذیرند.

احساس شرمندگی می کنم که بحث ایشان ناتمام ماند......

جمعیت از در بالا خارج می شوند و من از در پایین !!!!!

جمعیت شروع می کند به شعار دادن.

          

و طبق معمول بلندگوی خراب بسیج........

جمعیت راه می افتد و از جلوی کتابجانه مرکزی و بعد ادبیات و بعد هنرها و بعد می رود سمت سردر اصلی.

           

دوباره سخنران دانشجویی.

جمعیت دور می زند. از جلوی حقوق - علوم سیاسی رد می شودو دوباره کتابخانه و این بار می رود سمت مسجد.

نوحه می خوانند و سینه زنی . غلط بکنیم عرض ارادت نکنیم. چی هستم اگر امام نداشته باشیم؟

" ...و مگر از درون این خاک اگر نردبانی رو به آسمان نباشد جز کرم هایی فربه و تن پرور بر می آید؟!"(شهید آوینی)

دعای فرج

و تمام

و امیدی که در راه است.

و ادامه

و مسیری که پیش روست

و طوبی

گزارشي از تجمع دانشجويان در دانشگاه تهران (خبرگزاری فارس)

 

+ نوشته شده در  شنبه 16 آذر1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 
زیر قدم هایت باران می زند......

زیر نگاهت دوباره همان همیشه ی نم ناک .....

توی این فصل غمین که پر است از ابر و باران و سرما.....

و من که هنوز توی این عریانی درخت ها دنبال مردی مرد.......

می روی هرچند تنها......

می روی که امروز مرا به خودت دلگرم کنی ای مرد.......

جنگل به یمن قیام تو پابرجاست. و دریا به شوق نگاه تو آبی........

تمام شرف دیار منی "میرزا". تمام آبروی "گیلان".........

                  

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آذر1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 
یادهایم ار طرح خدمت رسانی به مناطق محروم(قوشخانه)

یازده(۱۱):

هنوز هم همانجاییم و هنوز تاریکی ست.

راننده شروع می کند و ما شروع می کنیم.

راننده استارت را و ما صلوات را.

راننده رها می کند و ما رها می کنیم.

راننده می رود سراغ موتور و ما می رویم سراغ خودمان.

راننده دستی به دل موتورش می زند و ما دستی به دل خودمان.

راننده بر می گردد و امیدوار...

ما برمی گردیم و دلواپس....

راننده استارت می زند و روشن می کند....

ما...........

می ترسم.... اگر نشود! اگر روشن نشوم!

*********

همانجا است که کم کم نزدیک می شوی.

همانجا است که به لحظه شماری می افتی.

همانجا است که رخت بر می بندی.

راه می افتی و می روی که شروع کنی.

قبل از رسیدن باید شروع کنی. قبل از رسیدن باید آماده شوی.

 قبل از این که برسی وارد شده ای.

هنوز کلی راه مانده که برسی ولی وارد می شوی.

      

باید مکث کنی.

مکث می کنی که نیت کنی.

نیت تأمل می خواهد.

مکث می کنی که چیزی را بگویی.

بایدی است. باید یک چیزی را بگویی. باید همان چیزی را که خودش گفته بگویی.

باید بگویی: "لبیک اللهم لبیک. لبیک لا شریک لک لبیک. ان الحمد و النعمة لک والملک. لا شریک لک لبیک."

باید حواست را جمع کنی که چه کاره ای. باید حواست باشد که فقط برای او حاضری از این کارها بکنی. باید حواست باشد که ممنونش باشی که همه چیزت را ازت گرفته که فقط مال خودش بشوی. باید حواست باشد که همه ی اینها از اوست. باید حواست باشد که اینجا هم مال اوست. آنجایی که داری می روی هم . 

خیال کردی که به همین راحتی ها است؟

مگر صدایت در می آید؟ وقتی که دل می لرزد حنجره می ترسد. خدا رحم می کند و دلت را به آب اشک می سپارد که آرام شود. حالا حنجره شروع می کند به تپیدن. :"لبیک اللهم لبیک. لبیک لا شریک لک لبیک. ان الحمد و النعمة لک والملک. لا شریک لک لبیک."

همان حس غریبی که برایت تعریف کرده بود:«احساس می کنی که عروس خدا شدی»

حالا محرم شده ای. مثل کودکی که در قنداق می پیچند. همه ی حواسش به تو است.

بچه های توی قنداق بس که ناتوانند شیرینند. بس که محدودند. بس که هیچ کاره اند.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 آذر1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 

دستانمان به هم نمی رسد. هرچه سعی می کنم نمی شود.

دستش را به طرفم دراز کرده ولی دستم بهش نمی رسد.

توی دلم یک ترسی هست. توی دلم یک چیزی می دانم. توی دلم منتظر اتفاق بدی هستم. توی دلم رخت می شورند.

روی خاک. یک جای تاریک عجیب غریب.

توی چشمهای عجیبش خیره می شوم. نه از آن خیره شدن ها که از سر فرصت است. نه از آن خیره شدن ها که از سر دلدادگی است. از سر شرمندگی خیره می شوم. از سر درماندگی. از سر اینکه :"ببخشید". از سر اینکه :"می دانم خیلی مسخره ات کرده ام". 

توی دلم می فهمم که آن اتفاق بد نزدیک می شود. توی دلم ........

!!!!!!!!!!!!!!!!

آخرش هم دستم بهش نرسید.

یادم نمی آید که چی ازم می خواست.

توی دلم هنوز رخت می شورند.

سرم داغ شده. شقیقه هایم دارد می ترکد.

چشمهای عجیبش یادم نمی آید.

شرمندگی خودم را هر روز جلوی چشم می بینم. توی دست دوستم. روی دوش دوستم. توی سوپرمارکت. توی بوفه. روی دیوار مترو. روی سفره ی مهمانی. وقت غذای اردوها. توی روابط خارجه ی زیرزمینی. توی تحلیل های روشنفکرانه.

چشمهای عجیبش یادم نمی آید.

شرمندگی خودم را اما توی گلویم احساس می کنم. شرمندگی ام توی گلویم خفه خون گرفته. شرمندگی ام توی گلویم لال شده. شرمندگی ام توی گلویم حتی گریه نمی شود. شرمندگی ام توی گلویم دروغ می گوید. شرمندگی ام توی گلویم شعار می دهد(سالی یک بار)

یادم می آید که به من امید داشت.

یادم می آید که دلم امام می خواهد.

اینها که دیگر خواب نیست.

"کمپ دیوید" که دیگر خواب نیست.

...........................

اصل نوشت:                                                               

 ۱:          

              

  ۲:                                                         

س۲۶۳:آیا بر مسلمسن خرید کالاهای اسرائیلیکه در سرزمین اسلامی به فروش می رسند جایز است؟

ج: بر آحاد مسلمین واجب است که از خرید و استفاده از کالاهایی که سود تولید و فروش آنها عاید صهیونیست ها که با اسلام و مسلمین در حال جنگ هستند- می شود- اجتناب کنند.

رساله اجوبة الاستفتاءات- جلد۲ امام خامنه ای(مد ظله العالی)  

                                  ....................

بعدن نوشت۱:

راس امور

بعدن نوشت۲:

Google- تصاویر- کالاهای اسرائیلی

کار مشکلی نیست.

هرچند که "آرمانخواهی انسان" مشکل است بردار نیست.

هرچند شاید شوکه شوید. 

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 آبان1387ساعت 6 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 
اگر تازگی ها نگاهت سیاهی برود....

اگر مشکوک شده باشی به داشتن گواتر و یا دریافت Stereptococuse pyogenes...... (خیلی که غیر ممکن نیست. می شود. بعدن تر روشنت می کنم که می شود.)

اگر احساس کنی که درد شدیدی روی قلبت چنبره زده .....

اگر چند مدت باشد که برای عقده های اشکیت اضافه کاری جور کرده باشی.....

.................

           زندگی!!!!!

همه چیز این عالم به هم ربط دارد. هر جوری که دلت می خواهد فکر کن....آزادی.

"نگاهت که سیاهی می رود" یعنی ضعف کرده ای. فشارت افتاده. یا "شیرینی" آنچه به مغزت می رسد کافی نبوده...یا "نمکش".یا اصلاً حجم آنچه که به مغزت می رسد کافی نیست. حجم همان "خون".

"گواتر" که می گیری به خاطر این است که "ید" کمی به بدنت رسیده و این "تیروئید" با وجدان هی بزرگ می شود که بتواند بیشتر کار کند و همان اندک ید را از دست ندهد. "ید" را هم که خودت می دانی توی "نمک" است.

Stereptococuse pyogenes مگر چه کار می کند؟ گلویت را چرکی می کند. به قول استاد:"عامل گلودرد چرکی"

  حالا اگر این "گلودرد چرکی" را درمان نکنی!! ......"رماتیسم قلبی" می گیری. جالب اینجا است که در این مورد کار بیش اندازه ی "سیستم ایمنی" است که گرفتارت می کند.

جالب تر اینکه "درد شدیدی روی قلبت چنبره زده".

کار "عقده های اشکی" در اصل محافظت از چشم های شماست. توسط "اشک". چشم های ما نیاز به یک محیط همیشه مرطوب دارند. البته اشکی که از این عقده ها ترشح می شود "نمک" دارد و "لیزوزیم".(لیزوزیم:یک ترکیب باکتری کش است که در تمام ترشحات بدن به جز عرق وجود دارد.)

.....................

با این شرایط بدنت برای زنده نگه داشتن تو "بسته های پیشنهادی" مختلفی را امتحان می کند.

در کل "هومئوستازی" می کند. (یعنی با به کار گرفتن مسیرهای مختلف که تو اصلاً حواست بهشان نیست و خیلی ها را هم نمی دانی...تغییرات "محیط داخلی" و "محیط خارجی" را با هم هماهنگ می کند. تا تو یک "محیط پایدار" داشته باشی. تا تو زنده بمانی.)

.....................

حالا منطقی است که توی این واویلا هلک و هلک بروی و عکس محبوب دست نیافتنی و یار سفر کرده ات را از آن سوراخ شیشه ای بگیری تو و به طرف بگویی: «آقا! "دعوت" لطفاً.» ؟

.....................

«...................................»

استاد ها بعد این همه واحد که برایمان از شگفتی ها گفته اند...نگفته اند که "حالی که خدا به بنده اش می دهد" کجای هومئوستازی تعریف می شود.

بعد از این همه "بشارت" و "انذار".......هنوز حتی تأثیر یک "دوست خوب" را در ایجاد یک "محیط پایدار" برای "ادامه ی حیات" پاس نکرده ایم. چه رسد به ............

......................

روی "محیط پایدار" کلی حرف دارم. آیا واقعاً.....؟؟؟؟؟


بعدن نوشت۱:امیدوارم که توانسته باشم روشن کنم. چه چیزی را؟؟؟ خودم دقیقاً نمی دانم.

بعدن نوشت۲: بهانه نگیر که تخصصی بود. قرائت متفاوتی بود که سعی می شد "بومی" باشد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 11 قبل از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 
یادهایم از طرح خدمت رسانی به مناطق محروم.....قوشخانه ۱......

ده(۱۰):

تلق و تلوق پنکه ها هیچ از هوای دم کرده ی نماز خانه کم نمی کند . نمازم را تند می خوانم و می زنم بیرون.

از ساختمان ترمینال خارج می شویم . اتوبوس ها توی تاریکی پارک کرده اند و بچه ها توی چمن ها منتظر غذا هستند.

مرد هوار می کشد:« تهران......بوفه»

.................

کم کم  باورت می شود که داری می روی یک جای خاصی. یک جوری می شوی. یک حس جدیدی دلت را و حتی فکرت را قلقلک می دهد.

جاده می کشد توی دل کویر. تاریکی مطلق. وسط بیابان. ۲باند ساده بدون هیچ چیز اضافه ای.

احساس تنهایی می کنی. با اینکه با بغل دستی ات مشغول بحث عقیدتی هستی. با اینکه با بغل دستی ات خیلی رفیقی.

"یا رفیق من لا رفیق له"

..................

اتوبوس می ایستد. خاموش می کند. چراغها را هم. پرده را میزنی کنار. تاریک تاریک. یاد خاطره ات می افتی. یاد نگاهت. یاد انگاشتت از آن خاطره. یاد آن رنگ تکراری که تازه شناخته بودیش.

        "وقتی که خیلی نزدیک می شوی. وقتی که می رسی بهش. وقتی که می ایستی پایش. وقتی دست می کشی و حس مخملین غریبی پیدا می کنی. رنگش برایت آشناست. خیلی تجربه اش را داشته ای. رنگ تنهایی های توست. رنگ همه ی آن وقتهایی که از بی کسی چشمهایت را روی هم گذاشته ای. سیاه سیاه. فقط سیاهی زیر پلک هایت هست.

حالا دیگر هر وقت که چشم هایت را روی هم می گذاری یاد آن پارچه ی سیاه می افتی که به دیوار خانه اش آویزان بود.فکر می کنی که صورتت را چسبانده ای به پرده. فکر می کنی که تنهایی تو رنگ خدا دارد."

.................

وسط جاده گیر افتاده ایم. فقط اتوبوس ما توی جاده است. تنها توی تاریکی. آنتن ها هم خالی است.

هرکسی یه چیزی می پراند. تیکه ای...شوخی ای. توی دلم از بچه ها ممنونم که کسی مکاشفات خودش را روی اعصاب بقیه آوار نمی کند. 

احتمال قوی می دهم که توی دلشان بلوایی است. 

مکث.....فرصت.....

"تهران.....بوفه" 


قالب موقت است. هنوز با هم حجره ایم رایزنی نکرده ام.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387ساعت 11 قبل از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 
شأن انسان در ایمان و هجرت و جهاد است و هجرت مقدمه ی جهاد فی سبیل الله است.

هجرت...هجرت از سنگینی هاست و جاذبه هایی که تو را به خاک می چسباند.

چکمه هات را بپوش...رهتوشه ات را بردار ...و هجرت کن.حضرت امام حسین (ع) در صحرای کربلا انتظار تو را می کشد.

چکمه هات را بپوش...رهتوشه ات را بردار ...و هجرت کن که پیامبران نیز همه آمده اند تا تو را از سنگینی ها رها کنند و زنجیر جاذبه ی خاک از دست و پای اراده ات بگشایند.

شأن انسان در این است که هجرت کند و از زمان و مکان و مقتضیات آنها فراتر رود و غل و زنجیر جاذبهی دنیا را از دست و پای روح خویش بگشاید و در آسمان لا یتناهای ولایت پرواز کند.

و کسی این مقام را در خواهد یافت که از خود و آنچه دوست دارد بگذرد و سر تسلیم به آسمان قربان بسپارد و مقرب شود و خداوند در جوابش:

"ان هذا لهو بلاء المبین و هدیناه بذبح عظیم"  نازل کند.

سلام علی ابراهیم


بعدن نوشت۱: چه حرفی برای گفتن دارد مسافری که به امید راهی می شود. مسافری که اگر او نخواهد به مقصد نمی رسد. و مقصد و مقصودش را هم کاش خود "او" ببرد.

بعدن نوشت۲: هجرت بانوان البته پیش نیازهایی دارد که معمولاً بزرگوارانی از پاس شدنش جلوگیری می کنند. خدا عوض می دهد. شاید بزرگواران اگر می دانستند از سر حسودی هم که شده از این عوض ها برای بانوان ردیف نمی کردند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 6 قبل از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 

یادهایم از طرح خدمت رسانی به مناطق محروم (دیشموک)

نه(۹):

یک در دو لنگه که بسته است. طرف راستت به سبک ادارات تابلوی فلزی زده اند که رویش نوشته :

                        بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران

                                                   حوزه خواهران

قبلاً هم آمده ای اینجا - برای مصاحبه -.

اما چون تازه دومین بارت است مرددی که زنگ بزنی یا نه.آدم نمی داند که با این جماعت بسیجی ها چه جوری باید تا کند. یادت می آید که دفعه ی قبل بهت گفته اند که "نمی خواد زنگ بزنید. زنگ برای آقایونه" (و احتمالاً یادت می افتد که نیششان هم تا بناگوش باز بود)

در را که باز می کنی روبرویت روی دیوار عکس چسبانده اند. آشناست. هان....همین عکس ها بود که بین مسجد و کتابخانه مرکزی ریسه کشی کرده بودند. بلکم همه اش هم کار همین عکس ها باشد. از نگاه معصومانه ی این بچه ها هیچ چیز بعید نیست. بدجوری می رود توی چش وچال آدم.

راهنمایی ات می کنند به "مهدیه". "مهدیه" یک اتاق است که فقط از بقیه ی اتاقها بزرگتر است. همین. پشت در نوشته اند:

         شنیده ام هر سال را بچه ها به نام بزرگی راهی شده اند.

         کسی که برای خدا خیلی عزیز است.

         و امسال که نوبت من است.......

         .................................................................................................

        بارها دست به سینه ایستاده ام و سلام داده ام و اشک دویده توی نگاهم

        اذن دخول خوانده ام که راهم بدهید به حریمتان

        باز هم قصد زیارت دارم آقا

        صحن و سرایتان این بار اما سنگ مرمر و چلچراغ ندارد

        دلم روشن است که دستم به ضریحتان می رسد این بار .....

        وسط این صحن و سرای خاکی

                                     یا ضامن آهو


بعدن نوشت۱: این اصلاً کجاش یادم از دیشموک بود؟

بعدن نوشت۲: عزیزی پرسیده بود "بالاخره رضوی شدی؟"

بعدن نوشت۳: برایم از تجربه ی حجش می گفت. انقدر که فرصتی نداشتم فقط جای شنیدن بود.

                    از خیلی جاها گفت.

                    مرور هول هولکی حجش تمام شد.

                   وقت برگشتن بود.

                   اگر تجربه کرده باشی خوب می فهمی.......

                   وقتی بر می گردی....با اینکه شاید تهران فرود بیایی اما بدجوری این حس را داری.

                   ته دلت انگار قند آب می کنند.

                  خوشحالی که دوباره بر می گردی زیر سایه ی خودش.

                  دلت بدجوری لک زده بود که نان خور امام رضا(ع) باشی.

بعدن نوشت۴: از نظر دوستان رؤسا که رفتنم حتمی شده.

                    از نظر آن بقیه را نمی دانم. خودشان میدانند.

                   شاید یکهویی دلشان خواست بنده شان را قلقلک بدهند. به بنده چه؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 11 قبل از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 
یادهایم از طرح خدمت رسانی به مناطق محروم(دیشموک)

هشت:

پارسال رفیقش...امسال خودش...

هی تماس می گرفتم که آخه چرا؟؟؟ خواهش می کردم.

"خبریه؟"

 "نه بابا"

"پس چی؟"

".........."

هنوز اردو توجیهی بودیم( کرج). هنوز راه داشت. کارش یه ساک بستن بود.

بس که بهش گزارش داده بودم و التماسش کرده بودم دیگه .....

آماده شده بودیم که راه بیفتیم. بدون اون. دلم خیلی گرفته بود. بدون اون صفا نداشت(برای من).

رئیس اومد و گفت:" راننده ها زدن زیر قولشون و ما رو تا یاسوج بیشتر نمی برن. آقایون دنبال راننده های جدیدی هستن. ان شاء الله فردا صبح حرکت می کنیم."

فردا شد و اون نیومد و ما رفتیم.

****

همون جای پارسالی.

 چون زیادتر شده بودیم توی راهرو هم موکت شده بود. حتی طبقه ی پایین هم استفاده می شد. نماز خونه انتقال پیدا کرده بود پایین.

کفش ها رو ورودی ساختمون در میاوردیم. اینجوری خیلی بهتر بود....از ۲ جهت:

۱- هم شهید فهمیده راحت تر وظیفش رو انجام می داد.

۲- هم کسی بعد از نماز صبح اشتباهی" نعلین حاج آقا" رو پاش نمی کرد.(دوستان ما اصلاً در مورد شماره پا توجیه نیستن)

****

هنوز هم تماس ها به قوت خودش باقی بود.

ایکاش می اومد.

بعضی حرف ها رو نمی شد زد. می بایست می نوشت. تکنولوژی چیزی دارد به اسم پیام کوتاه که گاهی بلند می شود.

نوشته بود: وقتی "امام حسین (ع)" راهم نداده......

نوشته بودم:

                چه به خونم بکشانی          چه به خوانم بنشانی

                نه من آنم که برنجم             نه تو آنی که برانی

                روز اول که خدا خلق نمود جان و تنم را

                عهد کردی که بیایی و دلم را بستانی

                من که از کوی تو بیرون نرود پای خیالم

                نکند فرق به حالم "چه بخوانی... چه برانی"

     

براش نذر کردم. مثل پارسال که برای رفیقش نذر کرده بودم. مثل همیشه نذر کرده بودم.

"نذر آقا سید" = زیارت عاشورای صد لعن و صد سلام

****

چند روزی گذشته بود. تماس گرفتم. خاموش بود. شماره خونه رو گرفتم. گفتن پرواز داشته به "یاسوج"

****

یادم رفت بگم ......طرح پارسال به اسم "امام حسین(َع)" بود.

****

عوارضی تهران رد کردیم.

گنبد چشم ر گرفت.

یه هویی زد به سرم.

" رئیس می شه من پیاده شم؟"

امانتی آقا سید رو هم تحویل دادیم.

هرچند که حرم امام.....

هرچند بهشت زهرا.....

اما "دیشموک" یه چیز دیگه است.


بعدن نوشت:

قبلی حساسیت ایجاد کرد. ولش....

این یکی شاید به روز تر باشه:

      "اوباما" یا "هیلاری"؟         

            أَللّهُمَّ ، بَيِّضْ وَجْهى يَوْمَ تَسْوَدُّ فيهِ الْوُجُوهُ

            [و لاتُسَوِّدُ وَجْهى يَوْمَ تَبَيُّضُ فيهِ الْوُجُوهُ]

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 
در خونه ی چند نفر از بچه ها خوابیده بود.

به روی خودم نمی آوردم.

قطعی نبود.

دلم خوش بود.

دل خوشی هم خوب بود.

.......

گفتنش راحت بود.

شنیدنش ....

نوبت من هم رسیده بود.

امروز آب پاکی رو ریختن رو دستم.

آب پاکی داغ بود.(شاید تا که میکروب ها رو از بین ببره)

آب پاکی توی گلوم گیر کرد.(ریخته بودن رو دستم که.....)

آب پاکی یه جمله بود.

"تو قرار نیست بیای طرح"

به این می گن:" .................. "

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 9 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 
یادهایم از طرح خدمت رسانی به مناطق محروم(دیشموک)

هفت:

سال قبل این روستا نیامده بودیم.

روستای صبح گروه ما بود.

۲ هفته صبح ها٬"ده قاضی"

روستا دشتی نبود. خانه ها توی شیب تند روی سر هم سوار بودند.

روز اول نشستیم روی سطح سیمانی جلوی در خانه ی افسانه.چهار زانو نشسته بودم. هی سر میخوردم پایین و دوباره خودم را می کشیدم بالا.برادر کوچکش در را باز و بسته میکرد و یک ریز گریه می کرد. من و دختر بچه هایی با لباسهای رنگی منگی و خاک و خولی و پاره ماره. همه شان توی دهنم را نگاه می کردند. دهن خودشان هم باز بود. پروانه هم حتماً می خواست کنار من بشیند.  

                

جای خوبی نبود. کاملاً تو مسیر بود.

چند روز رفتیم روی سقف طویله. مدام دلواپس بودم که نکند بچه های کوچک که دیگر دختر و پسر نداشتن٬ از آنطرف بیفتند پایین. آفتاب هم که می خورد وسط مغزمان و تا خود تالاموس می رفت تو.

یک روز نوبت روستای ما بود که بچه های تیم پزشکی(شاید بشود ترجمه اش کرد "گردان"،اگر کل بچه های طرح را یک لشگر حساب کنیم) بیایند و ملت را معاینه کنند. یکی از بچه های تیم طلبه هم همراهمان بود. بچه چیه؟ خودش بچه داره. حاج آقا.مردم روستا را غریب گیر آورده بودیم و می خواستیم یکهویی نسخه ی دنیا و آخرتشان را یکجا بپیچیم و اینطوری وجدان قلمبگی خودمان را ماساژ داده باشیم.

جناب عکاس باشی هم افتخار داده بودندو از بد یا خوش روزگار همان روز همراه شده بودند. می خواستیم چی را ثبت کنیم؟ خاطراتمان را؟ یا خودمان را؟

انگار حرص و لج من از دریچه ی دوربین به چشم نمی آمد. ول کن چش و چال چرک و پوست پوست این دختر بچه های فنقلی من نمی شد که نمی شد. حواسشان همش پیش این لنز گنده و کیف کمری حاجی بود. تا بالاخره...(برای سلامتی علمای اسلام بلند صلوات بفرست.خدا خیرت بده حاج آقا)

آخرش جای خودمان را بعد از چند روز پیدا کردیم. زیر تاک ها. جای بدی نبود. تو چشم نبود. سر راه هم نبود. آفتاب هم دیگر توی مخمان نبود. اما ۴ تا گروه سنی کنار هم؟ نمی شود حواس بقیه را پرت کنی که؟ با بچه ها هم که نمی توانی بازی نکنی(که). بچه شلنگ تخته دلش می خواهد. بچه که الاغ نیست ۲ساعت بایستد کنار دیوار و فقط پلک بزند. بچه بچه است.

"ابتکار عمل خیلی خوب است"

"کار گروهی هم خیلی خوب است"

"به بچه یاد بدهی فکر کند هم خیلی خوب است"

"آموزشت هم غیر مستقیم باشد٬ بهتر جواب می دهد"

"رنگ٬ باعث تقویت یادگیری می شود"

"لذت٬ یادگیری را افزایش می دهد"

" یادگیری٬ ایجاد لذت می کند"

حالا وقتش است که یاد بگیری توی منطقه ی محروم چطور باید از کمترین امکانات استفاده کنی.(بیشتر و بهتر)....می نشینیم روی پله هایی که می رود طرف پشت بام. بچه ها دیدند طبقه ای است٬ کردنش کتابخانه. به این می گویند همان خلاقیت. همیشه پله ها همی نجوری اند. اما همیشه اینجوری نمی دیدیمش. حالا نکش و کی بکش. هی شکل می کشیم. بی ربط به هم. آخرش هم می رویم توی نوبت تا برایمان بدهند کپی کنند.

حالا مگه مریضی؟ بکش عکس اون چیز ها را بده بهشان بگو :"پاکیزه باشید"........ من این همه روضه خواندم که همین را نگویی. تو اصلاً چه کاره ای که این بچه را از بزهایش جدا کرده ای آورده ای سر کلاس خسته کننده ات؟ بچه٬ بازی می خواهد. باید حالش را ببرد. باید کیفش را کند. تو چه حق داری که بچگی را از بچه ای بگیری؟ برو شهر خودت اصلاً.

برایشان چند تا دفترچه درست می کنم. آبرنگ بچه های فرهنگی را هم جلو رویشان کش می روم و دفترچه هایشان را گل منگلی می کنم. چسب و مداد رنگی هم که توی تدارکات خودمان هست.

چقدر ذوق کرده بودند. اولش دلشان می خواست که هر کدامشان تنهایی باشند. چند گروهشان کردم و برایشان توضیح دادم که باید چه کار کنند. افسانه قهر کرده بود. ولی زیر چشم و همه هوش و حواسش پیش ما بود. .....(ـ " افسانه تو توی این گروهی. اما اگه دلت نمی خواد مجبور نیستی بازی کنی.")....بچه ها را جوری گروه بندی کرده ام که کسی زیر دست کسی از مظلومی بی کار نماند.

-بچه ها حالا برای گروه خودتون یه اسم بذارید......

زهره یک سر و گردن از بقیه سر بود. خیلی دوست داشتنی بود. با همه مهربان بود. خیلی مؤدب بود. کلی با بقیه فرق می کرد. کمکم حساب می شد.

- زهره اسم گروه شما چیه؟

- خانم می شه اسم گروه ما "یانگوم" باشه؟


یه خبری دیدم که شاید بهانه شد تا این خاطره را بنویسم. خاطره ای که کلی درگیرم کرده بود و در نظر داشتم حتماً بنویسمش.

جراید ایران ۱۴۰۴:" از فردا گشت ارشاد در سطح شهر به جمع آوری خانم هایی می پردازد که چشمانشان پف دارد. جمهوری اسلامی می پندارد که این موضوع از نشانه های تهاجم فرهنگی شرق است. جمهوری اسلامی کلی زحمت کشیده برای فرهنگ."


کشف انواع دارد.

آدم می تواند خیلی چیزها کشف کند.

آدم باید کشفیاتش را در اختیار خلق الله بگذارد.

آدم ممکن است که یک تفکر را کشف کند که توی یک وبلاگ است و بقیه ازش سود نمی برند.

تفکر با چاشنی خنده

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 

چندیست که دچار اعصاب به همی با منشاء اینترنتی شده ام.(اللهم اشفع کل مریض)

به سرم زده بود یک وبلاگ برای خودم داشته باشم. راه انداختنش کاری نداشت.

موضوعش مهم بود. اسمش مهم بد. نشانیش مهم بود.

اسم بعضی وبلاگ ها به نظرم با سلیقه و لطیف بود. اسم های اینچنینی را دوست داشتم.

چند چیز داشتم که دلم می خواست سردر این خانه ی مجازی اسمشان باشد. چند چیز که برایم خیلی دوست داشتنی تر از سلیقه ی دخترانه ای بود که می شد خرج کرد.

اسم و نشانی هرکدام جدا تعریف شده بود. بهتر. می شد خودم را به چیزهای بیشتری بچسبانم.

دلم آن روز خیلی هوای دیشموک کرده بود.نشانی حل شد: "جاده دیشموک" .

نمی شد. هرچه کلنجار رفتم با این دلم آخرش هم رضایت نداد. به این شاید روشنفکرها بگویند "دگمی". خیالی نیست.

من چیز هایی دارم که هر کارش کنم نمی توانم ازشان دل بکنم. چیزهایی که نه حکومتی هستند و نه مسجدی. "که من از مسجد و از مدرسه بیزار شدم"(شاید مدرسه به جای حکومت آمده باشد)

""داییم تعریف می کرد که برایشان مهمان آمده بود. با مهمان هایشان رفته بودند بیرون. آبگوشت را هم از صبح بار گذاشته بودند....توی کتری!!!!!.... "" .....به نظرم آبگوشت تو کتری حجره های ساده ی طلبگی به کباب لاستیکی سلف های دانشجویی ما شرف دارد.(البته آن هم خلوص نیت می خواهد و ....این ها شاید بهانه باشد...)                        

                   

به قول الماس به دانشجوها حجره نمی دهند. دلم نمی خواست در این چارچوب بگنجم. مثل فحش می ماند برایم. از همان اولش هم به اتاقهای خوابگاه می گفتم :"حجره"

"حجره ی طلبگی" یا "حجره ی دانشجویی" ؟چندان فرقی نمی کند. این دانشجوی مدرن ما ترجمه ی همان طلبه ی آخوندهای متحجر!!!! است.(بماند که شاید ما هر دو نمی دانیم که چه را می جوییم و می طلبیم......شاید اصلاً کار به "چه" نرسد)

"دانشجوی بسیجی" یا "بسیجی دانشجو" ؟ چندان فرقی... می کند. این دو تا را پس و پیش کنی....دو تا نگاه متفاوت است پشتش. (این می شود که ما اصرار داریم که خودمان را معرفی کنیم:"یک بسیجی"

حالا یکی مرا و شما را روشن کند که من کدام یکی را لایقم؟

پای نوشتن که وسط آمد دیدم نه...خانه اسباب و اثاثیه می خواهد.

با یادهایم از دیشموک شروع کردم که آن روز دلم هوایش را کرده بود. نمی شود از دیشوک بنویسم و از بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران(ب.د.د.ت) ننویسم که. از دیشموک چه طور بنویسم اگر از صفای بچه های بسیج که برایم تازگی داشت ننویسم؟ از دیشموک بنویسم و از زندگی ننویسم؟ مگر من توی خوابگاه زندگی می کردم؟ من با بچه های بسیج زندگی می کردم.

هرچیزی هم که می نویسم....آخرش یا به مسجد ختم می شود یا به مدرسه. چه کارش می توان کرد؟ (من که از مسجد و مدرسه بیزار شده بودم. چه می دانم؟..... اصلاً همه اش تقصیر خمینی است.)

یادم می آید آن روزها دلمان خیلی برای امام و آقا تنگ شده بود. یکیمان برایشان می گفت که شاید روشن شوند:"بسیج این در و دیوار و میز و صندلی نیست. بسیج ماهاییم. بچه های کف دانشکده ها"  

"بچه های کف دانشکده ها" هم "پیوندهای وبلاگ".

  یکی دیگرمان برای اینکه آب پاکی را روی دستشان بریزد گفته بود:" ما رو از در بیرون کنید از پنجره میام. از پنجره بیرون کنید از دیوار میام. از دیوار بیرون کنید از لوله بخاری میام."

هرچیزی هم که می نویسم....آخرش با به مسجد ختم می شود یا به مدرسه. چه کارش می توان کرد؟ (من که از مسجد و مدرسه بیزار شده بودم.چه می دانم؟..... اصلاً همه اش تقصیر خمینی است.) این تازه پنجره اش است. خدا لوله بخاری را ختم به خیر کند.


همه ی آنچه که در این وبلاگ آمده است نظرات و دیدگاهها و یا شاید یاوه گویی های یک شخصیت حقیقی است.(زینب اسماعیلی) 

این وبلاگ تعلق به بسیج دانشجویی دانشگاه تهران ندارد.

مدیر این وبلاگ بسیار به چارت تشکیلات پایبند بوده و هرگونه در رفتگی تشکیلاتی را محکوم می کند.

مدیر بلاگ بر آن است تا زین پس با عزمی راسخ مراقب طرز حرف زدنش باشد.

مدیر وبلاگ خود را متعهد به معرفی دانسته تا به این ترتیب از استحاله در فضای مجازی برهد و خودش باشد.

مدیر وبلاگ در حال حاظر هیچ گونه مسئولیتی در "ب.د.د.ت" ندارد.

مدیر وبلاگ عاجزانه از تمامی بزرگوارانی که حجره ی کوچکش را قابل دانسته اند استدعا دارد تا مسائل تشکیلاتی را وارد این مجال نکنند.

مدیر وبلاگ از تمامی برادرانی که لطف نموده و با نظراتشان به رشد فضای ذهنی اش یاری می رسانند استدعای عاجزانه تری دارد.

مدیر وبلاگ همچنان نیازمند یاری سبز همه تان است.

مدیر وبلاگ سرش سوت می کشد.

مدیر بلاگ خدا حافظی می کند.

مدیر وبلاگ همان فراش است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 10 قبل از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 

داغ های همه ی تاریخ را ما به یکباره دیدیم...چرا که ما امت آخر الزمانیم و خمینی این ماه بنی هاشم میراث دار همه ی صاحبان عهد بود در شب یلدای تاریخ.

**********

ما را گمان این نبود هرگز که بی او بمانیم.

**********

ما را گمان این نبود که بعد از او بمانیم. اما او رفت و زمین ماند و ما نیز بر زمین..در این پهنه ی بی منتهایی که عقل راه به جایی نمی برد.

    

امام رفت و زمین ماند و ما نیز بر زمین ماندیم ...با داغ جراحتی سخت بر دل و باری سنگین بر دوش. امام رفت تا بار تکلیف ما بر گرده ی عقل و اختیارمان بار شود و همان سان که سنت لا یتغیر خلقت بوده است چرخه ی بلیات ما را نیز به میدان کشد و آزموده شویم ...

**********

اکنون این ماییم و امانت او. دست بیعت از آستین اخلاص برآریم و در کف فرزند و برادرش و تلمیذ مدرسه اش بگذاریم......

**********

دیدیم که می شناسیمش.... و تصویرش را از این پیش در خاطر داشتیم. دیدیم که می شناسیمش نه آنسان که دیگران را... و نه حتی آنسان که خود را. چه کسی از خود آشناتر؟

              

دیدیم که می شناسیمش و آن "عهد" تازه شد. شمع می میرد و پروانه می سوزد تا آن عهد جاودانه شود. عهدی که آتش او با بالهای ما بسته است.

**********

دیری نپایید که ماه برآمد...

**********

عزیز ما! ای وصی امام عشق! آنان که معنای "ولایت" را نمی دانند در کار ما سخت درمانده اند. اما شما خوب می دانید که سرچشمه ی این تسلیم و اطاعت و محبت در کجاست.

خودتان خوب می دانید که چقدر شما را دوست می داریم و چقدر دلمان می خواست آن روز که به دیدار شما آمدیم ...سر در بغل شما پنهان کنیم و بگرییم.......

{امام(ره) و حیات باطنی انسان**(شهید آوینی)**}

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 
فقط من و مائده تو تالاریم. بیرون در کتاب های امیر خانی رو پیچ پیچی چیدن رو میز. دلم می خواد زودتر بیاد. دلم می خواد خفش کنم. با خودم درگیرم. کجایی خمینی؟

کم کم به جمعیت اضافه می شه. ته تالار اندک سروصدایی می شه که این یعنی یه کس خاصی اومده. خودشه. دلم می خواد خفش کنم. با خودم در گیم. کجایی خمینی؟

دیگه باید برنامه شروع شه. تک...... . برق های تالار قطع می شه. اوندفعه برنامه ی حقوق...ایندفعه برنامه ی علوم پایه.... .  از کل دانشگاه خبر بی برقی می رسه. دیگه بچه ها یاد گرفتن که با شمع محفل رو عارفانه کنن. درهای پایین تالار رو باز می کنیم تا نور زیاد شه. سر جاهامون می شینیم. یعنی آماده ایم. برق ها میاد. (صلوات)

مجری میره پشت تریبون و شروع میکنه. شمع ها هم هنوز روشنن. پس از اندک شرحی از جناب امیرخانی و استاد یگانه دعوت می کنه که تشریف بیارن بالا.(یه ریز غرغر میکنم که قرآن نخوندین. هیچکس نمیشنوه خوب و گرنه حتماً.....)

همه ی نگاه ها دنبالش میکنن. به سرعت از انتهای تالارـاز کنار دیوارـ خودش رو می رسونه به سکو. ریش پری داره.(خوشم میاد که خودش رو اسیر ته ریش کافیه نکرده. هرچند شاید به من هیچ ربطی نداره.) یه کیف کوله ی مشکی دستشه ازاین شق و رق ها. یه پیراهن آستین بلند تیره پوشیده که آستین هاش رو تا زده. موهاش مجعد و اندکی بلنده. شلوار کتون پارچه ای سفید پاشه. و حالا که میره بالا معلوم می شه که کفشش کتونیه.  دلم می خواد خفش کنم. با خودم درگیرم. کجایی خمینی؟

استاد یگانه هم میان بالا. دو نفری پشت میز نشستن و جناب مجری میان پایین. یعنی خودتون هر گلی زدین به سر خودتون زدید.(روش مناسب و مفیدی نیست.)

استا یگانه شروع میکنن به صحبت و.....

ادامه دارد.......


ادامه:

 "کتاب برام جالب بود. نقد رو منفی در نظر نمی گیرم" دکتر یگانه اینجوری شروع میکنن.

همینطور حواسم به کسیه که دلم می خواد خفش کنم. دلم می خواد دکتر فرصت بدن که اون هم حرف بزنه.

پیش فرضم در مورد امیرخانی یه آدم مغرور از خود راضی خشک و آدم ضایع کنه. به این بچه ی خجالتیه سربه زیر که اینها نمیاد. البته.....تا مرد سخن نگفته باشد***عیب و هنرش نهفته باشد

حرف بزن ببینم چی میگی مرد سخن نگفته ی عیب و هنر نهفته!!!

بعد از حدود ۲۰دقیقه و شاید بیشتر نوبت امیرخانی میرسه...(درگیریم با خودم بالا گرفته. به دادم برس خمینی!)

مثل یک دوست به نطرم می رسه. حاظر نیستم یه دوست رو خفه کنم.  محجوب و آروم و مودب و آسون...  .ولی هنوز درگیری سر جاشه.

بهش حق میدم :"اگه قرار بود کتاب حرفی بزنه خودش میزنه. این که من بیام و بگم من اینجا می خواستم این رو بگم درست نیست. ۴۸۰ صفحه فرصت روده درازی و پر حرفی داشتی اگه می خواستی چیزی بگی می گفتی دیگه.(منظور خودشه)"

مگه همه ی کسانی که رمان رو می خونن نقدش رو می شنون؟ ولی من اومدم که آروم شم. امید دارم که چیزی بگه و من رو از این برزخ در بیاره. شاید هم اومدم خفش کنم.  

مجری میره بالا و چند تا سوال کتبی رو می پرسه. با حوصله جواب میده. سوال شفاهی هم میپرسن.(دروغ گفتم.می پرسم)

اولش میگم که رشته ام جانور شناسیه و نقد رمان بلد نیستم و یه خواننده ای هستم که هر وقت امیر خانی چیزی نوشته پیداش کردم و خوندم.(محجوب و سر به زیر می گه شما لطف دارین...حیوونکی!!...) بعدش خود زنی میکنم که نمی دونم اونهایی که میبایست بشنون شنیدن یا نه."یه نقدی به خودمون دارم که دانشجوئیم و همیشه توی دانشگاه که زمین خودمونه شأن توپ جمع کنی داریم و هیچ وقت خودمون بازی نمی کنیم و نمیاییم اون بالا".....امیر خانی که دو تا ساعدهای دستاش رو به هم قلاب کرده و روی میز خم شده(این یعنی حواسم به توست ای مخاطب) با لبخند دوستانه ای می گه "شما من رو دانشجو حساب کنین که این بالا ام."

اول جواب دادنش یه چیزی میگه که نمی فهمم. می گم من اینو نمی فهمم یعنی چی. بلافاصله و بدون اینکه به روی خودش بیاره از ترجمه استفاده می کنه.( دمت گرم.)

به یکی از سؤالهام جواب نمیده با این که برداشت من رو کاملاً تأیید می کنه و اون هم سؤالیه که در مورد سهراب می کنم. اونجا هم می گم که سهراب مثل الیاسه. میگه کاملاًدرسته.(بچه هایی که جلو نشسته بودن میگن که آروم میگه هرچند من این فیلم رو ندیدم.)   

بابا این سؤال تو گلوم گیر کرده. جوابم رو بده امیر خانی!

یکی از بچه ها یه نوشته ای فرستاده با این مضمون که ارمیا خود تویی! چند نفر دست میزنن.

نظر خودش اینه که معمولاً نویسنده ها توی کارهای اولشون خودشون رو می نویسن. منظورش اینه که از ناشیگریه.(امید وارم فقط ارمیای ارمیا خودش باشه نه ارمیای بیوتن)

یه کسی هم که مجری می گه انشا نوشته توی برگش یه علامت سجده ی واجب گذاشته.

یه آقایی که میکروفون سیار رو گرفته که سؤال کنه همون اول میگه که بیوتن رو نخونده و یکی از رفقای  ما پخی میکنه که چون تالار ساکته صداش رو همه می شنون.(یه رفیق درست و حسابیم آرزوست)

بعد از تموم شدن برنامه طبق معمول برادران حاظر در تالار دورش رو می گیرن.البته خانم ها کم نمیارن و اونها هم ...

یکی می پرسه:" کی سایتتون راه می افته؟" جواب میده:"نمیدونم. اگه خونه ساخته بودم تا حالا تموم شده بود."(سایت راه اندازی شده ی رضا امیر خانیم آرزوست)

بنده خدا حداقل کاری که می تونه بکنه اینه که ملت رو دعوت میکنه بیان بیرون.

یکی از دختر ها ازش در مورد نقش زن در آثارش می پرسه که چرا همیشه منفعله؟ تأید میکنه و علتش رو این می دونه که اینچنین شخصیتی رو ندیده که بتونه در موردش بنویسه. و می گه که دعا کنید بتونم یه همچین شخصیتی رو بنویسم. وسط حرفهاش به نفله بودن "آرمیتا" و عروسک بودن "مهتاب" اشاره می کنه.(خدا رو شکر که عمدی بود) 

دیرش شده. باید بره اصفهان. بی خیال می شم که سؤال رو گلوم رو بپرسم.

ته برنامه مطمئن هستم که اشتباهی شدهو فکر می کنم که امیرخانی نتونسته که منظورش رو درست برسونه. آخه ارمیا الگو فرض شده در صورتی که.....

دلم فقط خمینی می خواد! هنوز با خودم درگیرم. به دادم برس خمینی!

چه قدر مونده تا ماه رمضون که بدوبدو بریم بیت و دلتنگی هامون رو پشت سر آقا اقامه کنبم؟

"آقا خدا برامون حفظت کنه."


برای اینکه بیشتر بدونین حتماً به اینجا سر بزنید. البته این دوستان هم مثل روزنامه ی همشهری نوشتن"دانشکده ی علوم پایه". باور کنین که علوم پایه یک پردیس است متشکل از ۵ دانشکده:(۱.شیمی- ۲. زمین شناسی-۳. ریاضی.آمار و علوم کامپیوتر- ۴. زیست شناسی- و ۵. فیزیک که انتهای امیر آباد و روبروی انرژی اتمیه)

نظرات جناب دکتر یگانه و امیرخانی و پرسش ها و پاسخ ها


۲تا مطلب که یکی از اساسی و دیگری مهم است رو یادم رفت:

ا- فقط مهم -: از امیرخانی پرسیدن آیا درسته که بیوتن با نامه ی شخص وزیر ارشاد مجوز چاپ گرفته؟

                   جوابش این که: نزدیک نمایشگاه بود و اگه قرار بود تو صف ممیزی بمونیم کتاب به نمایشگاه نمی رسید. من هم رفتم پیش آقای صفار هرندی و خواستم فقط زودتر کار ممیزی ما انجام بشه.همین. ایشون هم نامه نوشتن که این کار سریع تر انجام شه.(انصافاً خودم هم فکر می کردم که پارتی بازی کردن) کلی هم خواهش کرد که وقت ملت رو با این بازی ها نگیریم.

۲- اساسی-: نمی دونم در مورد چی می گفت که به اینجا رسید:

                   حرف از نوشتن در مورد زندگی معصومین شد(یعنی خودش کشوند). می گفت (و راست می گفت): نمی شه اینجوری از معصومین نوشت. من چه می دونم الان که معصوم به اینجا رسیدن کدوم طرفی می رن؟ من شاید بتونم جای یکی از همراهان باشم و بگم الان من از این طرف می رم. مثلاً یکی از اسب ها.(به حدی از این کرنشش در ساحت ائمه-ع- لذت بردم که دلم می خواست از ته دلم تکبیر بگم.شاید هم کف بزنم. اصلاً نیمه ی مدرن و سنتی هر دوتا از خوشی فعال شده بودن.) 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 9 قبل از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 
         بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران برگذار می کند:

 مسجد جامع خرمشهر

   مسجد الاقصی                   

 

                 از بیت المقدس تا بیت المقدس

                                   با حضور

                      سردار جعفری                             

                          سردار جعفری

               فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

               زمان: ۱شنبه ۵/خرداد/۸۷ -ساعت۱۵الی۱۷

          مکان: تالار فردوسی دانشکده ادبیات دانشگاه تهران


بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران برگذار می کند:                                   

                                     نقد و بررسی کتاب

                                                           

                                      بیوتن      

                                            با حضور

                            رضا امیرخانی

                                      رضا امیر خانی

                                         جوادی یگانه

                     زمان: ۲شنبه-۶/خرداد/۸۷ -ساعت۱۴

               مکان: تالار شهید دهشور پردیس علوم پایه دانشگاه تهران    


دلم می خواد ارمیا رو از امیر خانی پس بگیرم.

دلم می خواد هیچ کس در مورد جنگ چیزی ننویسه.

دلم می خواد بچه های جنگ رو بیش تر از این.....

ارمیای خواب گرد سیب زمینی که از مسلمونی فقط نماز خوندن و حلال فود خوردن واسش مونده.

ارمیایی که امیر خانی قربانیش می کنه. فقط بخاطر اینکه می خواد در مورد زندگی در آمریکا بنویسه.

ارمیایی که اگه عاشق آرمیتا نشه امیر خانی نمی تونه ببردش آمریکا.

ارمیایی که معلوم نیست چه ربط بی ربطی به آرمیتا داره.

ارمیایی که همیشه باید بمیره چون امیر خانی حاظر نیست کسی برای سرنوشت اون تصمیم بگیره. 

ارمیایی که نمی دونم چرا امیر خانی فکر می کنه اون باید به جای خدا و مثل خدا به خلق الله نگاه کنه و بجای خدا هم در مورد اونها قضاوت کنه.

ارمیایی که توی هر چارچوبی می گنجه.

ارمیایی که باید بره دیسکو ریسکو تا امیر خانی بتونه در مورد رقص سوزی برای خواننده بنویسه و اینکه چه جوری جانی عرق روی تن سوزی رو پاک می کنه.

ارمیایی که در مورد همه ی آدم ها شناسایی بنده رو به خدا می سپره جز آقای گاورمنت.

ارمیایی که به آدم ها ی مثل من یاد میده که چه جوری سیب زمینی عقیدتی بشیم.  

ارمیایی که هر صبح دستش رو روی زانوش می گیره و می گه یا آرمیتا...یا سهراب.

ارمیایی که ...صد رحمت به خشی.      


   بعدن نوشت۱: برنامه ی اول چنگی به دلم نزد. به امید ..... 

+ نوشته شده در  جمعه 3 خرداد1387ساعت 4 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 

مشغول جلسه ی خودمونیم و فکر می کنیم که مثل تمام برنامه ها با تأخیر شروع می شه.

ساعت ۳:۴۵ می ریم به سمت دانشکده ی "حقوق و علوم سیاسی".

توی راه از کنار مسجد رد می شیم که ریسه کیشی شده و عکس های مربوط به طرح خدمت رسانی رو ردیف کردن رو هوا .روبرو - یعنی جلوی کتابخونه مرکزی- هم هست. چون دیرمون شده نگاه اجمالی به عکس هایی که از کنارشون رد می شیم میندازیم....مربوط به برادران گروه طلبه می شد.

مثل همیشه ی خدا فضای دانشکده  مخوف میزنه. و تازه وارد احساس می کنه الانه که دعوا بشه.

دم در تالار شیخ انصاری شلوغه و راه ورود نیست.

از بین جمعیت رد می شیم و بچه های میزبان  از آشناییمون سوء استفاده میکنن وخواهش می کنن که بشینیم روی پله ها(چون صندلی ها پر شدن).

روی سکو یه میزه که پشتش ۳ نفر تنگ هم نشستن. از سمت راست: عباس سلیمی نمین(رئیس دفتر مطالعات تاریخ ایران)...کسی که نمی شناسمش و گویا باید مجری بازی کنه...جناب صادق زیبا کلام(استاد دانشکده)....

خبری از آقای جاسبی نیست در حالی که ....(رجوع شود به دست نوشته های یک دانشجو )

تازه جاگیر شدیم. و مشغول شناسایی محیط پیرامون هستیم.(کاری که معمولاً خانم ها وقتی وارد جایی می شن انجام میدن. این یعنی خانم ها حسن باقری شون قویه)

اولین چیزی که دست گیرم می شه اینه که: طرفین مناظره اخلاق مدار نیستن.

جناب سلیمی نمین اصرار که:

آقای جاسبی برای حفظ موقعیت خودش به خیلی ها مدرک دکترا داده بدون اینکه طرف هزینه ای بپردازه و زحمت بکشه واین ظلم به سایر دانشجویان این دانشگاه است. بسیاری از نمایندگان مجلس و وزرا حین داشتن مسئولیت دانشجوی این دانشگاه بوده و هستن. و این نکته را قابل توجه می دانستن که این افراد یا نمره ی مفتکی و در نتیجه مدرک مفتکی گرفتن یا وظیفه ی خودشون رو در قبال مردم درست انجام ندادن. چرا که دکترا گرفتن زحمت داره.

جناب صاق زیبا کلام پاسخ می دن که:

بنده دوستی دارم که هم سخنگوی دولته و هم ........................................................................ ولی همه ی کارهاش رو هم خوب انجام میده.(لبخند معنی داری هم به صورت داره) 

بعضی کف می زنن....نویسنده هم تو دلش کف میزنه.....

و ادامه میدن که: شما کدوم دانشجوی دکترا رو میشناسید که حداقل یه جا سر کار نره؟

این رو قبول دارم....اما فکر می کنم نسبت به کنایه ی قبلی غیر کارآمد تر بود.....کار داریم تا کار.

 ملت حاضر در تالار که حالا معلوم شده که برخی شون دانشجویان دانشگاه آزاد هستن بیخود و بی جهت کف میزنن.

حضار محترم اهل خوردن حرف دلشون نیستن و به همین دلین هر دقیقه یکی از یه جای تالار فریاد بر می آورد. و چون اینجا دانشکده ی خاصی است برنامه چندین حامی نظم داره.

طرفین مناظره هم که هی همدیگر رو مسخره می کنن و کنایه بار هم می کنن.(گفتم که اخلاق مدار نبودن)

و مجری شخصی است که فقط دیده می شه و ابداً شنیده نمی شه.

و عکاسان و خبر نگاران منتظر هستن تا یه جایی یکی داد و بی داد کنه و این دوستان چیلیک چیلیک عکس بندازن.

جلسه ادامه داره که در ردیف وسط ۲نفر شروع می کنن به هم پنجول انداختن. حامیان نظم به سمت محل نزاع میرن. صدای آشنایی از بلندگو شنیده میشه.کسی میکروفون به دست جلوی سکو ایستاده و  با آرامش دانشجوها رو به آرامش دعوت می کنه و  با همون ارامش میگه: " امیر حسین ببرینش بیرون."

هنوز تردید دارم که این کار بچه ها (یعنی بیرون بردن طرف) درسته یا نه.

شخص میکروفون به دست با آرامش به دانشجوها قول توضیح میده.

پسر تپلی در ردیف کناری از جا بلند شده و در حالی که خندش گرفته با خونسردی سعی می کنه که شعار بده ولی کسی پیگیر نمیشه. (ضایع میشه). دست هاش رو گره کرده و فتوا میده:" تا اون دانشجو رو برنگردونین جلسه رسمیت پیدا نمی کنه." باز هم کسی بهش محل نمیده و باز هم ضایع میشه.

شخص میکروفون به دست جلوی سکو از دانشجوها به خاطر حفظ نظم و آرامش تشکر میکنه و توضیح می ده:

دوستان بسیج ...دوستان انجمن اسلامی ...دوستان جامعه اسلامی....نماینده هاشون تو جلسه هستن و می تونن شهادت بدن. این دانشجویی که بردنش بیرون مشکل روانی داره و چند وقت پیش می خواسته خودش رو از طبقات بالای دانشکده پرت کنه پایین و خودکشی کنه که به کمک برادرای بسیج و انتظامات دانشکده حل شد. تا حالا چند بار قصد خودکشی داشته و ایراد از انتظاماته که راهش دادن تو. مسئله یه مسئله ی روان پزشکیه.(نفس راحتی میکشم و به تنهایی برای این مدریت بحران مسئول اسبق بسیج دانشجوی دانشکده کف می زنم که کسی جز خودم نمی فهمه.)

یه آقای تپل دیگه ای که کت و شلوار پوشیده و عینک هم زده یکی از دانشجویان دانشگاه آزادی است که انگار به جای دادن شهریه یه شهریه ای هم دریافت می کنه. هی و هی پا میشه و شروع میکنه هوار زدن. خیلی انگار هوادار رئیسشونه. حامیان نظم رو کلافه کرده.

گروه دانشجویان دانشگاه آزادی حامی دانشگاه یه قسمت رو به خودشون اختصاص دادن که همیشه میزبان برادران حامی نظم هستن.

در ردیف پله های پایین تر ما که به سکو نزدیک تر میشه چند پسر لاغر اندام جنب و جوش توی چشمی دارن. یکیشون که یه لباس سبز آبی پوشیده هی میاد بالاتر و هی بر می گرده پایین. دو ردیف پایین تر از ما ییلاقشه و ردیف سوم از اول قشلاقش. یه بار که به ییلاق اومده یکی از دوستان حامیه نظم میاد و رو زمین کنار دستش میشینه.غافل از اینکه ناخواسته نشسته کنار دست یه دختر چادری که مثل خودم سر این مسائل حساسه.(چون به حالت اعتراض ناک پا می شه و تازه اخوی ما متوجه می شه که چه گاف گنده ای داده)

جناب زیباکلام باید برن. مسئول بسیج دانشکده میره روی سکو و لوحی به عنوان تشکر بهشون تقدیم می کنه و استادشون هم تشکر می کنن.

آقای تپلی جایگزین آقای زیبا کلام میشن و در ابتدای کار شروع می کنن یه دل سیر همه ی جریان رو مسخره کردن. گویا ایشون مدیر کل امور فارغ التحصیلان دانشگاه آزاد هستن(آقای سیفی).

کنایه پرانی ها و بی اخلاقی ها شدت می گیره و بی نظمی هم همیطور.

و مجری همچنان شنیده نمی شه. از دوستانم که میزبان هستن می پرسم این چه مجری ایه که گذاشتین؟ حرفی برای گفتن ندارن.....

و همچنان بی نظمی ها ادامه داره که تو همین هاگیر و واگیر یکهو مدیر بحران جای مجری رو می گیره.( شجاعت بچه ها رو بابت تغییر مجری تحسین می کنم. از اولش هم باید یه نفر با تجربه رو می فرستادن بالا. مثلاًمناظره هم هست.)

مجری جدید در شلوغی های تالار از دانشجوها درخواست میکنه: "لطفاً هیچ کس ساکت نباشه". همه میزنن زیر خنده. خودش هم خندش گرفته. اصلاح میکنه :"لطفاًهمه ساکت باشن....گفتن مجری خسته است عوضش کنیم من رو فرستادن.مجری جهنمی باشه اینجوری میشه دیگه"

(جمله ی آشنایی بود. قبلاً البته در جمع داخلی هم این نکته رو گفته بودن که: تا هیچ کس نیست میگن"جهنم...تو برو" (منظور:جهنمه ضرر)

  یک ایراد اجراییه مشکل آفرین بی میکروفونی مجری بود. مجبور می شد هی میکروفون یکی رو -که بدبختانه همیشه میکروفون جناب سیفی بود-  بکشه طرف خودش....هی پیش خودم میگم:بابا انقدر مال اینو نکش یه بار هم مال سلیمی رو بکش....کم کم حامیان دانشکاه آزاد نسبت به این موضوع حساس می شن و داد میزنن که "میکروفون اون رو بکش."...مجری هم میگه: دست راستی هستم. باشه از این به بعد از اون یکی هم استفاده می کنم. (صادقانه بود. پس خوب بود.)

جناب سیفی بسیار لارج و با مزه حرف میزنه. به بچه های میزبان پیشنهاد میکنم جذبش کنن.

مجری جهنمی حواسش به وقت هست و نمیذاره که حقی ضایع بشه(دانشجوی حقوقه آخه)

جناب سیفی از جناب مجری تعریف میکنه:"مجری خوبه. خیلی خوبه". (بحث آرامی که ما نمی شنویم اون بالا بین دو جناب پیش میاد. انگار جناب مجری برداشت دیگه ای کرده...تموم میششه...بی سروصدا)

آرامش به جلسه برگشته. اما عده ای مرغشون یه پا داره....

طرفین مناظره بحث رو ادامه میدن در مورد:

 پسر آقای سلیمی نمین - که بنده ی خدا نه سر پیازه نه تهش-

 و  یک حساب ۴رقمی که تمام بچه های دانشگاه آزاد حاضر در جلسه شماره اش رو از برن

 و اینکه چرا دانشگاه آزاد به مجلس اجازه ی تحقیق و تفحص نداده؟

 و اینکه آقای سلیمی نمین چه کاره ی این بحث است؟

و اینکه آقای سلیمی نمین پول سفر هایش رو از کجا میاره ؟

و اینکه جناب جاسبی تا کی می خواهد در این منسب باقی بمونه؟

 و اینکه دولت برنامه ی اقتصادیش رو با توجه به شهریه ی دانشگاه آزاد تعیین کنه.

 و.........

در این میان صاحبان مرغان یک پا به راه خود ادامه میدن و هر بار یکی بلند بلند شروع می کنه به فکر کردن و برادران حامی نظم نمی دونم چرا همگی با هم به محل اعزام می شن؟(هرچند برخورد دوستانه ای دارن اما صورت خوشی نداره)

یکی دلش می خواد بره پشت تریبون و صحبت کنه که یکی از حامیان نظم همینطور که با گامهای بلند به طرفش میره(و بیننده ممکنه فکر کنه الانه که دست به یقه بشن) در مسیر و جوری که همه بشنون توضیح میده که:" تریبون آزاد نداریم چون برنامه مجوز تریبون آزاد رو نداره. "

یکی از ردیف های جلو که دقیقاًجلوی سکو هم هست با مجری بگو مگو میکنه. مجری می گه: من خودم اداره می کنم. (حضار که متوجه شدن ساکت می شن تا بشنون)...طرف میگه :پس اداره کن....مجری با همون آرامش می گه:"من دارم اداره ام رو می کنم و به کسی ربطی نداره" (همه هو می کنن...خیلی با مزه می شه. اما انصافاً آدمی هم یه آستانه ی تحملی داره دیگه)

پسر لاغری که لباس سبز ابی پوشیده بود و اهل کوچ بود(شاید اسمش پرستو باشه)حالا یه جایی روبروی سکو نشسته.

تالار ساکته و جناب سیفی مشغول صحبت هستن: "....مگه مملکت قانون نداره؟"

پرستو قاطع و بلند و غلیظ و با مزه می گه :"نع"

جناب سیفی یکه می خوره.

پرستو ادامه می ده:"دانشگاه آزادش نداره." ...دلش می خواد بیشتر حرف بزنه پس این کار رو می کنه..... و دوباره حامیان نظم....

و در تمام این مدت کنار اون دری که معمولاً مهمانها ازش وارد می شن و در پایین تالار قرار گرفته جمع کثیری از بزرگواران دارای شأن مسئولیت ایستاده اند و نظاره گر اوضاع هستن. این جمع همگی منتخبین خودمون هستن. یکیشون هر از چند گاهی بسیار خرسند می شه ولی احساساتش رو کنترل می کنه و سوژه دست هیچ شکارچی ای نمی ده(که خوب کاری می کنه.چرا که تجربه بهم میگه بعضی از شکارچی ها خیلی نامردن.) ولی سایرین خیلی به این نکته که کم هم قابل توجه نیست چندان توجهی ندارن.  

ساعت از ۵ گذشته....قرار بود برنامه تا ۵ باشه....

اتفاق بامزه ی دیگه ای می افته:

پرستو روی سکو و پشت سر اون ۳نفر وایستاده. حامیان نظم تازه متوجه شدن ...میرن بالا ....سعی می کنن که بیارنش پایین...بین راه خودش رو به میز تریبون قلاب می کنه و دو طرف میز رو به نحو شکیلی می گیره....حامی قد بلندی به مدل خودش اینطرف یعنی پشت به تالار می ایسته.... بالاخره میارنش پایین و میبرنش بیرون......

هنوز چند دقیقه نگذشته که پرستو دوباره بر می گرده و جلوی ما می شینه.....

دیگه خسته شدم...ساعت ۶ شده....مجری با دردسر مشغول جمع کردن برنامه است.....اون قسمت تالار که دست حامیان دانشگاه آزاد بود به یکباره قیام می کنن و به سمت درب خروج می رن....مجری اشاره میکنه که معلوم شد که یک عده به صورت سازماندهی شده وارد جلسه شده بودن و همونها جلسه رو به هم می زدن.(پر بیراه هم نمی گه....اکثر داد و فریادها از همون قسمت بود.)

مجری ختم جلسه رو اعلام می کنه و به جناب سلیمی نمین هم یک لوح میدن.....

جناب سیفی مهمان نا خوانده بودن و بعد از استعلام که دقیقه ۹۰ صورت گرفت قرار شد وارد ماجرا بشن(به قول خود بچه ها با حسن نظر بچه های بسیج) و به همین دلیل هیچی بهش ندادن......

بعد از ختم برنامه دیگه هرکی هم که تا حالا جلوی خودش رو گرفته بود صداش رو رها کرد و داد و فریاد و شیون و جیغ و واویلا و.......

یه عده هم که انگار در عمر شریفشون کسی رو برای حمایت کردن نداشتن شعار میدن که: سلیمی ...سلیمی ....حمایتت می کنیم.(من با این شعار های حمایتی همیشه مشکل دارم.بعد که طرف آبرو ریزی کرد....بیا و جمعش کن...)


بعدن نوشت قابل توجه:

گویا بعد از برنامه ای که وصفش آمد.....

جناب جاسبی دستور تعطیلی دفاتر بسیج دانشجویی چند واحد تهران(دانشگاه آزاد) را طی نامه به این دفاتر اعلام کردن.

اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد 

                                   من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 11 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 

چرا کمونیست شدم؟!

چرا مسلمان هستم؟!

با حضور دکتر انور خامه ای

از اعضای سابق حزب توده و گروه ۵۳ نفر

یک شنبه ۲۲ اردیبهشت ۸۷ از ساعت ۳ تا ۵ بعدازظهر

تالار شیخ انصاری دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران

 بسیج دانشجویی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران

* انور خامه ای در حال حاضر ۹۲ سال سن دارد و از معدود بازماندگان حزب توده است*

+ نوشته شده در  جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 11 قبل از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 
یادهایم از طرح خدمت رسانی به مناطق محروم(دیشموک۱)

شش:

نمی دونم در کل چند نفریم...

بلند گویی در کار نیست...ما میریم اون طرف و تا جایی که می شه از صف آخر آقایون فاصله می گیریم.!!!

دم در آبدار خونه تکیه داده به دیوار...مثل بی چاره ها...آدم دلش می سوزه...

نمی تونه بیاد...باید بره همایش سالانه مسئولین بسیج دانشجویی کل کشور

دمت گرم حاج آقا...اگه این رو نگفته بودی ...

- فردا راه می افتین...اول میرین قم خدمت خانم اجازه می گیرین....بدون اجازه که نمی شه رفت...یکیتون هم میره گزارش کار میبره خدمت آقا امام رضا(ع)...

                                                                                                                                          

.....................

حس جهادی عجیبی دارم...فردا صبح حرکت می کنیم....

مقصد: دیشموک

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 5 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 
دیشبش رو در مورد موضوع "زن" صحبت کردیم....کلی خودمون از خودمون خوشمون اومده بود....

بی ریا بد هم نبود!!!!

....از همون دیشب هی پیشنهاد بحث دوباره می شد.....ما هم که انگار عقده ی نعلین به پا کردن داریم.

(چه قدر هم که به پای ما گشاده)

.........

- آدم به اندازه ی درکش خدا رو می فهمه.

   این درک رو هم خدا به آدم ها داده.

   چرا من نمی تونم اون خدایی رو بفهمم که مثلا امام حسین(ع) می فهمه؟

   این بی عدالتی نیست؟

(منظورش از درک چیزی مثل IQ بود........براش هم بحث حسابرسی مطرح نبود.........

                                       دلش خدای بیشتری می خواست


بیوتن

کتابی که مدتها خیلی ها خیلی جاها دنبالش می گشتن....بالاخره چاپ شد(سوت)

نوشته ی رضا امیر خانی

ان شاءالله که ارمیا رو خوندید دیگه- تقریبا پیش نیاز بیوتن محسوب میشه-....امیر خانیه دیگه

نمایشگاه کتاب تهران- ناشران عمومی- راهروی ۱۵- غرفه ی۱- نشر علمی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 
 

به قیافش که نمی خوره سردار و فرمانده باشه....

ریش هم که نداره...

هیچ جا هم که پوسترش نیست...

کسی هم که کشته مرده ی چشم و ابروش نیست...

...........................

۲۵اسفند ۱۳۳۴:از بس که نحیفه خیلی به زنده بودنش امیدی نیست. نذر امام حسین (ع) می کنن. اسمش رو هم می ذارن غلام حسین. ۲سالش که می شه می برنش زیارت آقا.

دانشجوی دامپروری دانشگاه ارومیه بود که به خاطر فعالیت های سیاسی اخراجش می کنن.

امام که دستور می دن از پادگان فرار می کنه.

بعد از انقلاب رشته ی حقوق دانشگاه تهران قبول می شه(همیشه این بچه های حقوق پزش رو می دن)

کاری به مسئولیت هاش ندارم که این آدم ها نیازی به این معرفی ها ندارن.(برعکس ما ها که آویزون همین معرفی ها هستیم.)

بین ژنرال های بعثی صداش به صدای جنگ معروف بوده-بس که هروقت از پشت بی سیم صداش اومده و برای اونها شکست به دنبال آورده-

بهش میگن فرمانده فرماندهان جنگ،نابغه ی جنگ،مغز متفکر سپاه و........(...اینجا جهان اسماء و اوصاف است و اسم و وصف را با حقیقت ذات چه نسبتی است؟..شهید آوینی)

ولی "حسن باقری" یه چیز دیگه است نه این ۴ تا تعاریف...

به قول شهید آوینی:".....مرا نمی رسد که بال در بال جبرائیل بیفکنم."

.......کتاب یادگاران حسن باقری رو بخونید،کمی به ذهنتون نزدیک تر می شه.......

..................................................................

بسیج دانشجویی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران برگزار می نماید:

هم زمان با سالروز عملیات بیت المقدس:

بزرگداشت استراتژیست بزرگ دفاع مقدس شهید حسن باقری

با سخنرانی :

سردار جعفری (همرزم شهید)

و دکتر الهام (همکلاسی شهید)

دو شنبه از ساعت ۱۵ الی ۱۷

تالار شیخ مرتضی انصاری دانشده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران

...................................................................

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 6 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 
یادهایم از طرح خدمت رسانی به مناطق محروم(دیشموک۱)

پنج:

...هی یه گوشی گیر می آورد و آمار می گرفت که رفیق شفیقش میاد یا نه...

من هم که کلی اعتماد به نفسم بالا رفته بود ادای حاج آقا ها رو در می آوردم که :میاد ان شاءالله....می خواهی من واسش نذر کنم؟....رد خور نداره جون تو....

اون هم دیگه به طور خودکار همه ی پیشنهادها رو قبول می کرد..

.....

یه چند نفر از بچه ها می خواستن از تهران بیان....قرار شد با اونها بیاد. یه هفته از طرح می گذشت...

نتونست بهشون برسه...

-تو هم با اون آقا سیدت...آقا سید تو هم دیگه کار نمی کنه...

-ولی من مطمئنم که میاد...

-برو بابا....

.....

اومد سراغم ...

-شنیدم کاز توئه که من اومدم...حالا من باید واسه این آقا سید شما چی کار کنم؟ 

-یه زیارت عاشورای ۱۰۰ لعن و ۱۰۰ سلام

                             

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 

....

....تا چشم کار می کرد همه جوان بودند برو بچه هایی ریشو و حزب اللهی.

....

این همه جوان با لباس شخصی. بی راه نیست که می گویند از تهران آدم می آورند که استقبال را شلوغش کنند. جای رفیق شفیقم خالی که سرم داد بکشد:"دیدی قطار-قطار اتوبوس-اتوبوس بسیجی می آورند برای شعار دادن.دیدی یا نه؟" تازه او از هواپیما خبر نداشت.

.....

....روز اول کابل به یک بنده خدایی زنگ زدم.نگو اشتباه گرفته بودم.تا گفتم خنه ی فلانی یارو جواب داد :غلط کردی!      شروع کردم جد و آبائش را ردیف کردن. بعد ها فهمیدم که غلط کردی یعنی اشتباه کردی....

....

...سردار پله ها را نشان می دهد اما آقا از مسیر مستقیم به سمت مقبره می آید....مسئولان یکی یکی جا می مانند. حتا یکی از محافظ ها نیز.

....

....-شما هم ریشت پر بدک نیست ها!خوب بلند است. اول کسی هستی که می بینم ریشت از من بلندتر است. من از آخوند های خودمون جلوترم شما ما را جا گذاشتی....

مولوی جوان تسبیح را کنار می گذارد و لبخند می زند اما عبدالحسینی به این راحتی ها از رو نمی رود.

-شانه هم می زنی شما؟

.....


ساواکی بهمن ۵۷=رضا امیرخانی

من که کلی با قلمش خوش می گذرونم.

چند تا کتاب ازش خوندم که تا تموم نشه آدم ول کن ماجرا نیست:

ارمیا(رمانی در مورد حال خاص شخص خاصی بعد از قبول قطع نامه)

من او (رمانی در مورد عشق عفیف)

نشت نشا(بررسی فرار مغزها)-بسیار متفاوت از اون چیزیه که ممکنه فکر کنید.-

این تکه ها هم از کتاب داستان سیستانه.

چاپ یازدهم.  ۳۰۲ صفحه.  ماجرای سفر ره بر به استان سیستان و بلوچستان.  ولی انصافا مثل یه رمان هیجان انگیز نوشتتش

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 4 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 

 

این مطلب خوردنی رو از رو سفره ی"زمزم دل" برداشتم که اثبات خواهری کرده باشم به خواهرانی که بهم انگ تک خوری میزنن.

البته ایشون هم مطلب رو گویا از نمی دونم کدوم قسمت "همبستگی وبلاگنویسان مسلمان" برداشتن.

 

                                

 

....

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم …
گفتی:
فانی قریب 
  
.:: من كه نزدیكم (بقره)۱۸::.

گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم… كاش می‌شد بهت نزدیك شم
گفتی:
و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال 
  
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی:
ألا تحبون ان یغفرالله لكم 
  
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی
گفتی:
و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه 
 
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.

گفتم: با این همه گناه… آخه چیكار می‌تونم بكنم؟     
گفتی:
الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده 
 
.:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

گفتم: دیگه روی توبه ندارم ...
گفتی:
الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب 
  
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳ ) ::.

گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟ 
گفتی:
ان الله یغفر الذنوب جمیعا 
  
.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی:
و من یغفر الذنوب الا الله 
 
.:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم! …  توبه می‌كنم
گفتی:
ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
 
.:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك     
گفتی:
الیس الله بكاف عبده 
  
.:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

 ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 
یادهایم از طرح خدمت رسانی به مناطق محروم(دیشموک۱)

چهار:

رسول الله سنگ می خوردند و هدایت می کردن.

...همین برای توجیه شدن کافی بود.

اگه اشتباه نکنم ۲روز رفتیم دانشکده کشاورزی کرج که توجیه بشیم!!!

کلی آدم اومده بودن که ما رو بیارن تو باغ...اما...

جلسات دخترونه توی خوابگاه واقعاً لازم و مفید بود و اگه کسی این جلسات رو نمی اومد معلوم نبود توی روستاها چه دسته گلهایی به آب داده می شد...

اما از اون جلسات محترمانه که تو آمفی تئاتر برقرار بود فقط این یه جمله به دل و روح سرکش ما نشست:"رسول الله سنگ خوردند و هدایت کردند" ....(خدایش رحمت کناد گوینده این لطیفه را که سابق بر این مسئول بسیج دانشجوئی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران بود و دست بر قضا از جمله معدود دانشجویان الهیاتی دانشکده الهیات) 

البته نه اینکه خدای ناکرده گمان کنید که گوینده قصد داشته ما رو با یکی یه دونه خدا مقایسه کنه ...نه.  و البته نه اینکه گمان کنید مردم با صفای مقصد ....نه.

ولی برای من یکی که این همه به همه فخر فروخته بودم که دارم می رم طرح خدمت رسانی به مناطق محروم و کلی بیشتر از بی امکاناتی و دور بودن مسیر برای خلق الله سخن گفته بودم .........

این ضربه ناغافل نرم و ترد کلی به نفس پرورده ما چسبید و کلی معنویت در شریان های روحمان تزریق شد و به بافت ها رفت و سپس توسط وریدها جمع آوری شد و میرفت که خود را به آن تلمبه پر کار برساند و از آنجا هم به ریتین برود و هوای دمی را که به کیسه های هوایی می آمد سرشار از روشنی کند...(این توضیح لازم است که من ۳واحد فیزیولوژی اندام گذرانده ام)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 
دلم نیومد ازش ننویسم...

از قمرالاستشهادیین حزب الله لبنان...

کتاب پاره های پولاد به قلم حمید داوود آبادی در مورد شهدای استشهادی لبنان نوشته شده.( خودم هنوز نخوندمش )اما شما بخونید...!


وصیت نامه شهید علی منیف اشمر


بعداً ان شاءالله به این پیوندها اضافه می کنم تا اگه خدا قبول کنه به زور باهاش آشناتون کنم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 
راه افتادم سمت دلم

دوباره تردید همیشگی بین الحرمین

وقت نماز رسیده:پس سمت امام

خمینی ای امام...خمینی ای امام... ای مجاهد ای مظهر شرف...

می بینم ۲نفر سرباز رو که  با یه حلقه گل به سمت ضریح میان.اما شبیه مراسم های این مدلی که از تلویزیون پخش می شه شلوغ نیست.از لای پنجره ها مردی رو می بینم که ساده تر از مسئولان بلند پاست.

برای تکمیل ریا:به صف نماز جماعت می پیوندم.شهید علی منیف اشمر

بین الصلاتین عمو بلندگوئی خیرمقدم می گه به خانواده شهدای اشمر از لبنان!!!

پس اون آقاهه باباش بود و اون ۲ تا دخترایی که چادر عربی درست و حسابی سرشون بود هم....شهید محمد منیف اشمر

قلبم رو زیر زبونم حس می کنم....

ایکاش زبون قرآن رو و زبون عزیزترین مخلوقات خدا رو و البته زبون مشترک دینی مسلمون ها رو بلد بودم .

چند درصد از مردم کشور ما می تونن عربی صحبت کنن؟ فکر می کنم حداقل بین تحصیل کرده ها کم نیستن کسانی که به انگلیسی اندک اشرافی دارن.نمی تونیم با خواهرها و برادرهای خودمون صحبت کنیم اونوقت.... 

چقدر دلم می خواست...

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 
یادهایم از طرح خدمت رسانی به مناطق محروم(دیشموک۱)

سه:

عیدی عید خدمت رسانی...

میدون انقلاب شلوغه...ملت به خاطر پیروزی عسلین حزب الله جشن گرفتن...

آتش نشانی هم مستقر در محله که خدای نکرده کسی دچار ۴شنبه سوزی نشه...

معرفی نامه رو ازش می گیرم ...سربرگ بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران...چه سربرگ مهمی...

"الان من چه کار کنم خانم؟...چرا متوجه نیستید؟...این نامه از مرکز بسیج دان.........."

"این نامه برای ما ارزشی نداره...فقط اگه رئیس خوابگاه اجازه بده... ما ساعت ۹:۳۰ به بعد مهمان قبول نمی کنیم..

بی خیال ریا بشه:"خانم من فردا صبح باید برم طرح خدمت رسانی به مناطق محروم..."

"ما نمی تونیم کاری بکنیم...اجازه نداریم..."

انصافاً دختر خوش برخوردیه.همیشه ازش خوشم می اومد.

زنگ میزنم به حاجی مرکز خواهران...

"خانم زینب اسماعیلی می تونن بیان تو"...صدای نگهبانه...جای من نبودید وگرنه قبول می کردید که چه احساسی داره که نگهبان خوابگاه اذن دخولتون رو اعلام کنه....تازه کلی فخرتون می گیره اگه مسئول کل خوابگاه های دانشگاه تهران تماس گرفته باشه...

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 
یادهایم از طرح خدمت رسانی به مناطق محروم(دیشموک۱)

دو:

ماشاءالله گلوله اعتماد به نفس...

وهم برم داشته که ما خدمون صاحب مجلسیم و دیگه ثبت نام نیاز نداریم و اسممون ذاتاً تو لیسته...

دوستان هم بی انصافی نمی کنن و می گن:باید ثبت نام می کردی.

ان شاءالله سال آینده!!!!

هرچند که به کسی نمی گم ولی پیش خودم ادعام می شه که من ویزای طرح رو گرفتم و الان همه مدیون من هستن...

امتحانات تموم می شه و بر می گردم ولایت و به هیچ عنوان به روی پرروی خودم نمیارم که راهم ندادن و من الان در تعریف حکم سنگ روی یخ رو دارم...

۲روز مونده به اعزام که حاجی اون انسان های مدیون که هم او شوق طرح رو در این قلب سلیم من انداخته بود از فولاد(مرکز خواهران)تماس می گیره که:میای طرح؟!!!

عصر روز بعد بلیت تهران می گیرم و...پیش به سوی "طرح خدمت رسانی به مناطق محروم-بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران" 

+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 
یادهایم از طرح خدمت رسانی به مناطق محروم(دیشموک۱)

یک: 

همه چیز تق و لق بود...جلسه بعدی تکلیف رو روشن می کرد...

تاریخ و ساعت جلسه رو ازش می پرسم...

سوار مترو میشم و یک راست بهشت زهرا(س)...

"آقا سید!یه کاری بکن...همه چیز رو هواست...اگه تصویب نشه...مگه ما دل نداریم؟ تا نوبت ما شد سفره رو جمع کردن؟ آخه این انصافه؟ شما یه کاری بکن...من هم قول یه زیارت عاشورای ۱۰۰ لعن و ۱۰۰سلام رو می دم..."

به فاطمیه که می رسم زنگ می زنه...خدایا یعنی نتیجه چی شده؟...

دلم می خواد دوباره برگردم و یه دمت گرم اساسی به خود نازنینش بگم...

"طرح تصویب شد"

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 11 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  |