|
برای خودم دو نظر متفاوت درباره ی برنامه ای که قرار است داشته باشیم دارم:
همان بهتر که قسمت تریبون آزاد را باید سر کلاس باشم. اگر در جلسه حضور داشتم٬ احتمالاً دهنم کف می کرد از بس که لعنت می کردم آنهایی را که این بهانه های نه اساساً کم را دست همکلاسی های من داده اند. تا دیروز واقعا خودشان هم نمی دانستند که به چه چیزی گیر بدهند. امروز اما به همت والای عزیزان لعین٬ خوب می دانند که چه بگویند. (اما بعضی هایشان اصلاً بلد نیستند از این فرصت استفاده کنند و همچنان حرف های بی ربط می زنند.) برنامه قرار بوده که ۱شروع شود و حدود ساعت ۲:۳۰ است که کلاسمان تمام می شود و می رویم دانشکده روبروئیمان(دانشکده فنی) -همسایه ی همیشه شلوغ و خبرساز - . جلوی فنی خبری نیست اما داخل دانشکده که می شویم و پله ها را بالا می رویم٬ معلوم می شود که تالار پر است. جمعیت تا بیرون در آمده. و امکان ورود ٬ سهل نیست. بالاخره میرویم داخل و می نشینیم همان جای همیشگیمان. سمت راست تالار که طبق قراری که هیچوقت گذاشته نشده اکثراً قسمت دخترانه تالار شهید چمران است.(البته در برنامه های بسیج) آقایی که آقای صفارهرندی نیست٬ پس قره باغی است٬ مشغول صحبت هستند. اعلام می دارند که ۸ سال در زندان های رژیم بعث عراق بوده اند و فرزندان واقعی خمینی زیر شکنجه٬ تغییر عقیده نمی داده اند و روحیه شان را نمی باخته اند. چون راهی که انتخاب کرده بوده اند٬ آگاهانه بوده. هر از چند گاهی ما کف می زنیم و همکلاسی هایمان هو می کنند و آنها شعار می دهند و ما شعار می دهیم و.... پیش خودم فکر می کنم که این اوضاع باید تا کی ادامه داشته باشد؟! (برگرد پدر!!) آقای سخنران از خط امام و شعارهای امام می گویند. از موضع ضد آمریکایی و ضد اسرائیلی امام. .....همکلاسی ها شعار می دهند:« نه غزه٬ نه لبنان٬ جانم فدای ایران» . در چنین لحظه ای ۲چیز می تواند مرا آزار دهد: اول این روحیه ی ملی گرایی که چقدر برای جهان اسلام آفت است و چقدر حضرت امام درباره ی این مسئله هشدار داده اند. دوم هم اینکه آن موقعی که ایران عزیز ما به فداکاری نیاز داشت٬ چه کسانی رفتند و جانشان را فدا کردند؟! (حرفم این نیست که کسانی که الان در آن طرف قرار گرفته اند٬ همه شان آن روز ها قایم شده بودند و .... نه٬ حرفم چیز دیگری است که "دردم نهفته به ز طبیبان مدعی" ) اما واقعاً خیلی از این همکلاسی ها حتی از دور هم دستی بر آتش جنگ نداشته اند و خیلی از غصه ها را هیچوقت نچشیده اند و امروز...... دخترهای دور و بری ام جواب این شعار را می دهند٬ اما صدایشان به گوش برادران نمی رسد و شعار٬ "دم گرفته نمی شود". سخنرانی به دلیل شعارهای پیاپی همکلاسی ها شور گرفته. پای بسیج وسط می آید و همکلاسی ها شعار می دهند:«بسیجی واقعی٬ همت بود و باکری» در این باب باید بگویم:" این سوء استفاده هایی که از شهدا در انتخابات شد٬ نتیجه ی عملکرد اشتباه در معرفی دفاع مقدس بود. ما خودمان زمینه ی این اتفاقات را و بستر این شعارها را طی تمام سالهای بعد از جنگ فراهم کردیم. برنامه ها٬ کتاب ها٬ نشریات٬ عکس ها٬ خاطرات٬ برنامه های تلویزیونی٬ یادواره ها٬ اردوها٬ و... ٬ همه و همه تنها به نام و یاد فرماندهان شهید. همانطور که پرداخت حداکثری به هموطنان تهرانی باعث می شود که آنها باور کنند٬ تنها ساکنان ایران بزرگ هستند٬ پرداخت انحصاری به فرماندهان شهید در عوض کار کردن مبنایی در باب مفهوم "شهادت" ٬ "دفاع" و "جهاد"٬چنین عواقبی خواهد داشت." (اساساً نوش جان خودمان). -:« اگه قرار باشه کسی٬ همت و باکری رو تعریف کنه٬ اون منم که همسنگر اونها بودم. نه شما.» این جوابی بود که سخنران به این شعار می دهد. دلم می خواهد یکی از آقایون داد بزند: "برای شادی روحشان صلوات" و من که تحمل ندارم ببینم بعضی ها منافقانه پشت اسم امام و شهدا قایم می شوند٬ دلم آرام بگیرد. اما کسی این کار را نمی کند. هرچند صلواتی که در دل برایشان می فرستم٬ آرامم می کند. در وقتی از برنامه همکلاسی ها شعار مشهور "یا حسین....میر حسین" سر می دهند که سخنران آرزو می کند که این "یا حسین" گفتن ها از ته دل و از روی اعتقاد باشد و بحث نمازگزاران عجیب نمازجمعه کذایی را پیش می کشند. و این سؤال را مطرح می کنند که این حسین٬ کدام حسین است؟؟!! هرچند یک واقعیتی به صورت سؤال توسط شعرا قبلاً مطرح شده که: "این حسین (ع) کیست که عالم همه دیوانه ی اوست؟! " ولی راه اربابمان همان راه اسلام است. اسلام هم یک سری اصول مشخص دارد که مورد اختلاف مراجع هم نیست. از طرفی همین همکلاسی ها٬ وقتی توی همین تالار آغاجری را دعوت می کنند٬ برایش یقه چاک می زنند. واقعاً کدام "حسین" ؟! خلاصه وقت سخنران اول تمام می شود. یک برادری بسیار مصر هست که برود بالا و صحبت کند. داخل پرانتز این که تریبون آزاد اول برنامه بوده. دوستان ما هم رأفت اسلامی شان گل می کند و می فرستندش بالا. همکلاسی می فرمایند: «ما چطور شکایتمان را به شورای نگهبان ببریم٬ در حالی که آقای جنتی٬ آقای یزدی و (یک آقای دیگری را هم گفتند که من یادم نیست) ٬ قبل انتخابات حمایتشان را از احمدی نژاد اعلام کرده بودند؟!!» من حقیقتاً از این استدلال متعجب می مانم. انگار اصلش بر این بوده که شورای نگهبان از ربات هایی تشکیل بشود که اساسا٬ رأی و نظری هم نداشته باشند. (!!!!!) همکلاسی همچنین می فرمایند که ۳۰ سال است مملکت دست آخوندها است و این همه فساد در مملکت وجود دارد. (مملکت دست امام معصوم هم که بود٬ بی فساد نبود) دوستان وقتی می بینند که چند نفر دیگر هم می خواهند بروند و صحبت کنند٬ تازه متوجه می شوند که نباید به هم ایشان هم اجازه می دادند صحبت کند. اوضاع شلوغ است. اینوری ها و اونوری ها٬ پی در پی شعار مرحمت می کنند. آقای صفار هرندی وارد تالار می شوند و می روند روی سکو. ما بلند می شویم و کف میزنیم. همکلاسی ها هم ایشان را مورد لطف قرار داده و شعاری در باب "وزیر فرهنگ" سر می دهند. آقای صفار با خنده پاسخ می دهند :" به آقای حسینی اهانت می کنید. ایشون الان وزیر فرهنگ هستند." بنده به سوتی همکلاسی ها می خندم. آقای صفار هرندی رو هو می کنند و ایشان رفتار پیشینه این جمع را در ۱۶آذر آخرین سال ریاست جمهوری آقای خاتمی و رفتار آقای خاتمی را با پیشینگان یادآوری می کنند. همکلاسی ها در حمایت از "خاتمی" شعار می دهند. همکلاسی هایمان وقتی با شعارهای مقابل و کف زدن های ما مواجه می شوند٬ از دستمان کفری شده و شعار می دهند: « دانشجوی سهمیه٬ همینه٬ همینه.» جواب این اظهار لطف عزیزان هم آماده است: هی آنها حال ما را گرفتند و ما حال آنها را. برای بعضی شعارهاشان پاسخ تولید شده: - از جمله شعار دوستان ما که دفعه ی قبل "دم گرفته نشد": « هم غزه٬ هم لبنان٬ جانم فدای اسلام» - «یا حسین٬ کربلا» (یا حسینش را همه ی تالار با هم می گفتیم) .....«آزادی اندیشه٬ با لنگه کفش نمی شه».... و من متوجه یک لنگه کفش در دست دخترهای ردیف وسط میشوم که گویا از قسمت عقب که دست همکلاسی ها است٬ آمده. همکلاسی ها هم جواب این شعار ما را می دهند. شعارشان را که البته آقای صفار هرندی پاسخ خوبی بهش می دهند٬ مطرح نمی کنم. برایم سؤال پیش می آید که : «حالا اندیشه ای هم وجود دارد که دو طرف سرش چانه می زنند.؟!» ما که تولید اندیشه ای نداریم. آنها هم که اندیشه هاشان کپی است و اساساً مال خودشان نیست. همچین اندیشه اندیشه می کنیم٬ انگار ملاصدرائیم!!! یک قسمت جالب برنامه٬ ماجرای سفر به شهرستانها٬ با خرج آقای صفار هرندی بود. همان بحث تکراری اما مهم و اماتر همچنان مظلوم "ایران فقط تهران نیست" . من به نوبه ی خودم بچه های طرح خدمت رسانی امسال(+ یک نفر) را دعوت کردم که انتهای ترم به خرج ایشان ببرمشان شمال خودمان. (خونه ی خودمون هم نمیریم که ثوابش یکجا برسه به ایشون.) طبق معمول برنامه ها٬ "حسن باقری" وجودم پررنگ شده . متوجه یک آقای میان سالی شده ام که روی پله ها هندی کم به دست ایستاده و مشغول تصویربرداری از همکلاسی ها است. به یکی از مسئولین مرکز می گویم. حساسیت موضوع را هم. اما هیچ. می روم چند ردیف پایین تر و موضوع را به مسئول مرکز خواهران می گویم. مثل من رفته تو نخ ماجرا. که آقایون هم متوجه می شوند. طرف٬ بچه ها را اساساً حساب نمی کندو الان است که یکی هم بخواباند دم گوششان. مجری کار درستی می کند و می رود پشت تریبون و با کلی دردسر به اطلاع جمع می رساند که این آقا از حراست دانشکده فنی است و ما خواستیم جلوشان را بگیریم اما دارند کار خودشان را می کنند. این مسئله به بسیج مربوط نمی شود. من البته اگر جای آقایان بودم٬ قید هر چیزی را می زدم و فیلم دوربین را در می آوردم و سر به نیست می کردم . جداً متوجه خیلی از حرفهای سخنران دوم نمی شوم. به دو دلیل: ایشان احتمالاً اصولاً بلند صحبت نمی کنند(بر خلاف اکثر قریب به اتفاق مردها). و ما و همکلاسی ها در شعار دادن کم نمی آوریم. من بعد از توهین های مستقیمی که به آقای صفار هرندی می شود و برخوردهای اخلاقی ایشان و البته کم نیاوردن هایشان٬ نظر اولیه ام در مورد این سخنران برنامه٬ عوض می شود. اتفاقاً خیلی هم خوب از عهده بر آمدند و رفتار پدرانه ای با همکلاسی ها داشتند. برادران در پاسخ به شعار توهین آمیزی که در مورد سخنران مطرح میشود٬ فریاد برمی آورند: " صفار هرندی٬ دوست داریم ما٬ دوست داریم ما"..... من مات و مبهوت مانده ام که این چه شعاری است؟! واقعاً از ما انتظار دارند که همراهیشان کنیم؟! همین احساس را وقتی شعار "ای ولله٬ حزب الله" را می شنوم٬ دارم.
من خسته شده ام. هم آن موقعی که برنامه یکپارچه شعار شده بود و هم الان که این همه نوشته ام.
+ نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت 10 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی
|
خنده و شوخی بچه ها با شکایتشان از رانندگی افتضاح راننده ی اتوبوس سفید با هم قاطی شده. طبق معمول بعد اعزام ها بچه ها بسته ی خاطرات اعزام را ولو می کنن کف خوابگاه. -"خاک بلند شده بود اصلا جلوی شیشه معلوم نبود چه برسه به جاده. راننده هم تخت گاز می رفت. اون قسمت مسیر هست جاده باریکه پرتگاهه چرخ ماشین لبه ی پرتگاه بود. خدائیش اشهدمونو خوندیم. خدا رحم کرد والا الان مفقود شده بودیم." -"آره...شهید می شدیم.... کلی به نفع طرح می شد.... کلی مسئولا کمکتون می کردن....." هرکسی یک تیکه ای می اندازد و ..... وسط شوخی ها ترس برم می دارد. ...."شهید!!!" ********
برایشان یک نماز ۲ رکعتی می خوانم. با توضیحات هر قسمت. روی این چندتا زیلویی که بچه ها هر روز می آورند فقط می شود مستطیلی نشست. من ایستاده ام این سر کلاس. آن ته کلاس که می شود آن یکی ضلع کوچک مستطیل!! بچه ها دفترچه خاطراتشان را که داده بودند برایشان یادگاری بنویسم به هم نشان می دهند. بعد چند سال کار با کودک دیگر می توانم کلاس را کنترل کنم(انصافا باید در مورد کودک مطالعه داشت والا کلافه میشوی) اما این دفترچه ها را تا به هم نشان ندهند آرام نمی شوند. خودم اشتباه کردم اول کلاس دادم. تا آخر کلاس حواسشان به آنها است. جلویشان را هم بگیرم موضوع زیرزمینی می شود. اما کمی وقت اجازه نمی دهد بهشان فرصت بدهم تا کنجکاویشان را مرتفع کنند. کلاس را شروع می کنم. نمازم را شروع می کنم. اگرچه برایشان نیّت را توضیح می دهم اما خودم نیّت نمی کنم. بچه ها هنوز هم آن ته پچ پچ می کنند. نمازم تمام می شود. با آرامش رو می کنم به ته مستطیل و با لبخند از بچه ها می پرسم:«بچه ها من برای کی نماز می خوندم؟» (منتظرم که دوزاری هاشان بیفتد!!) بچه ها جواب می دهند: -« برای "خدا"... خانم» انگار یکی محکم زده باشد پس گردن حواسم! " اگرچه برایشان نیّت را توضیح می دهم اما خودم نیّت نمی کنم!!!!!!" - « آره بچه ها... ما نمازمون رو برای "خدا" می خونیم...» دوزاری بچه ها افتاده. خوب هم افتاده. انقدر که صدای افتادنش هر بار که دستهام را می برم طرف گوشم برای نیّت توی گوشم می پیچد...: «برای "خدا" ....خانم» وسط شوخی ها ترس برم می دارد. ...."شهید؟؟؟!!!" -من از اولش برای چه تصمیم گرفتم که بروم طرح؟! -من هر روز را به چه هوایی می روم روستا؟! -من اینجا چه کار می کنم؟ «رده کودک امسال مسئول نداره... کار کودک رو زمین مونده... طرح... رده...» اگر من وسط راه سقط شده بودم! نفله حساب میشدم. ترس برم می دارد.
+ نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 1 قبل از ظهر  توسط زینب اسماعیلی
|
**این چهارسال
**گفتنی ها و نگفتنی ها
**به این موضوع نزدیک نشوید!!
**نامه حضرت امیر(ع)به عبدالله بن عباس آن هنگام که او را برای بحث با خوارج فرستاد:
**برای خواهر شهیده ام "مروه"
۱:متشکل از حامیان احمدی نژاد و غیر اینها. ۲: می گویم تهمت که بار شرعی مسئله گم نشود. ۳: یک تک سلولی
+ نوشته شده در جمعه 19 تیر1388ساعت 11 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی
|
ما بقیش:(از دفعه قبل)
همه ی کاندیداها آشنا بودند جز یکی..... برخی از گزینه ها را می شود به راحتی حذف کرد. اما امان از این گزینه های انحرافی! می نشینم پای تمام برنامه هاشان.(کنکور هم دارم تازه) تمام بروشورهای تبلیغاتی شان را هم می خوانم. * سبک تبلیغات بعضی عزیزان مخاطب را آزار می دهد. از اینکه کسی گمان کند که من از تشخیص انسانی برخوردار نیستم بسیار بسیار زیاد رنج می برم. از اینکه کسی برای چشم های من کار کند و نه برای نگاهم. اصلاً از اینکه کسی برای من کار کند. از اینکه کسی خیال کند هنوز زمان جاهلیت است و هنوز خدا دردانه اش را راهی نکرده و هنوز خدا به بشر نهیب نزده که "و لباس التقوی ذلک خیر". * بعضی ها هم که انگار اساساً معتقد به این هستند که اگر وارد عرصه شوند حجت را بر همگان تمام کرده و خیالشان جمع است که ملت وظیفه دارند نام تابناک آنان را بر برگه های رأی زرنوشت کنند. این دسته از بزرگان صد البته آزاردهنده تر روی سیستم اعصاب مرکزی مانور قدرت می دهند. *برخی گزینه ها هم حضورشان در انتخابات از جهات مختلفی شیرین است. هرچند من کودک تر که بودم عقیده داشتم یک دست های پشت پرده ای این ها را تأیید صلاحیت می کنند که براندازی نرم مرتکب شوند. گمان می کردم که امام مرده است. *بعضی ها برای اینکه متفاوت جلوه کنند شأن خودشان را هم زیرپا می گذارند. ادای روشنفکر دینی ها را در می آورند. جای شهید آوینی خالی که بیاید خیلی نورانی برایشان جا بیندازد که از این خبرها نیست. این خبرها خیلی هم تاریک است. خیلی هم گور است. *بعضی ها هم که .... . اعتماد به نفس عنصر عجیب غریبی است. * و البته یک گزینه هست که من هرچند احتمال کمی می دهم که رأی بیاورد اما خیلی ازش خوشم می آید خیلی... اینکه خودش است و اینکه خودش خیلی عجیب و غریب و دور از ذهن و شلوغ نیست. اینکه خودش صاف است و ساده و همینجایی برایم انقدر شیرین است که از وجودش کلی ذوق زده شده ام. برای من خیلی نتیجه گیری های شیرین دارد. خلاصه اش اینکه : "اگرچه نیت خوبیست زیستن اما***خوشا که دست به تصمیم بهتری بزنیم" من اما دنبال گزینه ای می گردم که در معادلات سیاسی وزنه ای محسوب شود که بتواند روی دست بعضی ها بلند شود. من باید رأی مفیدتری بدهم. رأی تعیین کننده. من از این بابت خیلی ناراحتم. با اینکه احتمالا به کاندیدای محبوبم رأی نمی دهم اما پیگیر برنامه هاش هستم. از تنها ستاد انتخاباتی که جوان های شهر راه اندازش هستند برایم فیلم های تبلیغاتیش را می آورند. تبلیغاتی نیست. توضیحاتیست. توی خانواده تنهاست اگرچه همگی انتخابش را قبول داریم و تحسینش می کنیم. انتخاب نسل پس از انقلاب را. انتخاب نسل پس از جنگ. اتنخاب فرزندان پدر ندیده ی روح الله. انتخاب "پیشگامان رهایی". زمان هرچند که خیلی تند از دست فرار می کند ولی من آرام دارم رأیم را پیدا می کنم. من دارم آرام خودم را پیدا می کنم. باید انتخاب کنم: "توی پیله و در امان یا پرواز و خطر؟؟!!" من دیگر نیازی به آمار تأییدی ندارم. من خیالم جمع است که رأی من اگر هم کرسی ریاست جمهوری را در اختیار نگیرد اما معنایی دارد که نباید توی بازی سیاست گم شود. رأی من در درون خود حرفی دارد که باید شنیده شود. باید فریاد شود. من یک فرصت مهم دارم که بگویم : "خمینی یک حقیقت همیشه زنده است."
بعدن نوشت: توی شلوغی شتابدار و یکنواخت خیابان راه باز می کرد. شاید این آژیرها کاری کنند. شاید این ماشین ها صدای دلهره ی آژیر را اعتنایی کنند. *** مرد سنگینی غیرت بغضی را روی سکوت نازک شیشه هوار کرده بود. مرد آرام و من بی تاب.... آژیر کشان می گذرد و من برای غریبه ای که آن پشت خوابیده به رسم مروت حمد می خوانم. به شوق شفا. و چشم هایی که بی اراده بدرقه اش می کند. "بنیاد شهید و امور ایثارگران" و تپش هایی که دم می گیرند... سنگین و حزین... و دوباره زبان الکن می ماند... و دوباره... حسین...حسین...حسین...حسین... اما آیا هنوز گوشی هست که صدای خس خس صدر عظیم تو را شرح کند؟ "و بارکنا حوله" همین صدر صبور توست. آیا هنوز....؟ مرد آرام و من بی تاب.... ************************** هر دو مطلب را می بایست می نوشتم. هیچ ربطی بینشان جستجو نکنید.
+ نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 10 قبل از ظهر  توسط زینب اسماعیلی
|
آینده که هیچ به حال هم نمیتوانستم دلخوش باشم. انقلاب همانقدر برایم دور از ذهن بود که رزم رستم و اسفندیار کتاب فارسی.
انصافا که دوره نوجوانی دوره تناقض های بزرگ روحی و رفتاری است. همه ی دلخوشی ام غرق شدن در "حال و هوای جبهه و جنگ" بود. از زمان حال بیرونم می کشید و چی بهتر از این؟! هرچند که پرداختن به این موضوع هم مشکل خودش را بعدها نشان داد و آن هم ایجاد یک سوال ساده اما بزرگ بود که نه تنها آن موقع ها که همین الان هم کسی نیست بهش پاسخگو باشد(آن موقع ها پاسخگویی خیلی مد بود) و آن اینکه:«چرا تمام خاطرات و عکس ها و یادواره های جنگ مختص فرماندهان جنگ است؟!» دوره "باور کردن جوان ها" بود و ما متأسفانه هنوز جوان نشده بودیم. "دانستن" حق مردم بود و ما شاید هنوز مردم نشده بودیم. "انتخابات شورای اسلامی شهر و روستا" بود و من در اوج ناامیدی از اوضاع کشور و به شدت منتقد وضع موجود. هیچ تناسبی بین افکار و گفتار و کردار مسئولین و ماهیت "نظام جمهوری اسلامی" نمی یافتم و همین باعث می شد که اساسا اینطور فکر کنم که :«جمهوری اسلامی وجود ندارد که من بخواهم بهش معتقد باشم یا نباشم.» تناقضات نوجوانی البته سرجای خودش بود. و این تناقض در تفاوت نگاه همکلاسی ها و خانواده نمود می کرد. همکلاسی هایم مرا نماینده نظام می پنداشتند و خانواده مانده بود با این فرزند ناخلفش چگونه تا کند. ساعات آخر انتخابات بود و .... مامان نشسته بود سر سجاده و هی سعی می کرد که رگ غیرت انقلابی ام را بجنباند و من پایم را توی یک کفش کرده بودم که:«رأی مال خودم است و خودم باید برایش تصمیم بگیرم.» مامان می گفت:«رأی سفید بده. ولی رأی بده». و من کماکان عقیده داشتم که "نه". مامان از "آقا" مایه می گذاشت و من انگار نه انگار. مامان آخرش به گریه افتاد و من نمی توانستم تشخیصم را فدای احساساتم کنم!!!! مامان حتی از حق وتو ویژه مادران استفاده کرد و پای حلال و حرامی تغذیه دوساله اول زندگی را وسط کشید و من همچنان مصمم. پس همچنان نه. یادم نمی آید قهرش چند روز طول کشید. ولی بالاخره من اولین حق رأیم را دور ریختم و ناراحت هم نبودم.(هنوز هم ناراحت از دست دادن آن رأی نیستم.) رأی دوم "مجلس شورای اسلامی" و من هنوز منتقد اما با کمی تغییرات .....بالاخره با اکراه بسیار رأی دادم. اما وقتی خبر پیروزی کاندیدای مورد رأی را شنیدم هیچ احساس خاصی نداشتم. عقیده ام این بود که به احتمال زیاد راه رسیدن به دروازه های قدرت و ثروت را برای یکی دیگر هموار کرده ام. و اما رأی سوم. "انتخابات ریاست جمهوری" عدم حضور قطعی شخص خاصی در انتخابات یک آرامش خاطر خفیف بهم می داد. اما هیچ خبری از شور انتخاباتی و این حرفها نبود. البته تصمیم ایندفعه شرکت قطعی در انتخابات بود. با بی میلی و ناامیدی دنبال آنچه یافت می نشد بودم. همه ی کاندیدا آشنا بودند جز یکی..... مابقیش بعداً.....
+ نوشته شده در چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 9 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی
|
میزها سپید پوشیده اند.
شاید رنگ دیگری را نمی توان به "عدالت" و شاید هم "حق" نسبت داد. ۲ نفر سمت راست و ۲ نفر سمت چپ. یک نفر وسط و روبروی تالار. لباس وکلا تنشان است. فردی که وسط نشسته متنی را می خواند. از "جنون" می نالد. و بعد در مورد شأن نزول جلسه صحبت می کند. در مورد تاریخچه ی"دادگاه بین المللی کیفری" رئیس دادگاه از جناب دادستان تقاضا می کند که کیفرخواست را قرائت کند. دادستان از آرمان می گوید. از روزی که عدالت جای ظلم را می گیرد. می گوید و می گوید. از چکمه های کاپیتالیسم. از اهداف مشمئزکننده ی مادی. فریاد می زند. دادستان خیلی دوست داشتنی ست. دادستان از ظلم می گوید. از بی رحمی. از نا انسانی. و وکیل مدافع اعتراض می کند. :«آقای رئیس! اعتراض دارم. دادستان قصد تشویش اذهان عمومی رو دارند.» رئیس:«اعتراض وارد نیست. شما هم برای دفاع وقت خواهید داشت» دادستان دوباره می نالد. ناله ی از سر عجز نه. از سر عزت. دادستان برای شاهد حرف هاش کلیپ پخش می کند. (تالار تاریک می شود. آهنگ غمگینش هم نباشد فرقی نمی کند. عکس هاش....) (روشنایی تالار برمی گردد. یکی از قضات یواشکی اشکش را پاک می کند) رئیس(با لبخند):«آقای وکیل مدافع! شما حرفی ندارید؟!» وکیل مدافع:«خیمه شب بازی بود.» دادستان:.... رئیس:.... وکیل مدافع:.... ......
توی فیلم ها دادگاه ها شاهد هم دارند. متهم هم توی دادگاه حاضر می شود. و..... اولیاء دم.....!!!! شاهد.... و این همه حرف ناگفتنی. و این همه درد. و این همه بی پناهی. و این همه.... و اولیاء دم...که نبودند و هیچ نگفتند.
دادگاه بین المللی کیفری به خیالش نسل کشی شده. یک نفر را که نکشته اند. یک خانواده نبوده که برایش شاکی خصوصی بیاورند. دادگاه بین المللی کیفری همه ی دو دو تایش را براش نوشته اند. با عقل زمینی اش راه می رود. با اعتقاد آسمانی اش که پرواز نمی کند!! من دلم می خواهد با تمام فرکانس صوتی اشک فریاد بزنم که : «وا محمداه....... وا علیاه......» دلم می خواهد از عمق جگر ضجه بزنم : « چقدر برادران و خواهرانم را بی کس گرفته اید!! پدر! بیا و خون خواهی کن پدر. بیا و به خاطر حق طلب قصاص کن پدر. دادگاه این مردمان قصاص سرش نمی شود. پدر ! مگر قرار نشد که دادستان از ذریه ی تو باشد ؟!! مگر قرار نشد که دادستان معصوم باشد؟!! مگر نگفتی که دادستان از قاضی حق رأی دارد؟!! مگر ............ خسته شده ام پدر از این دنیای ناموزون نا نجیب. از این همه بی پدری. از این همه بی دادستانی. از این همه بی...... بس است پدر! تو به عنایتت ببخش! غلط کردم پدر! غلط کردم. بس است. تو را به خدا دیگر بس است.....
بعدن نوشت۱: امروز(سه شنبه۱۳ اسفند ۸۷) توی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دادگاه دانشجویی محاکمه ی جنایتکاران رژیم صهیونیست بود. بعدن نوشت۲: امروز عصر هنوز چند روز مانده به طلوع؟!! بعدن نوشت۳: "انا و علی ابوا هذه الامة" (حضرت پدر(ص) )
+ نوشته شده در سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی
|
قبلا نوشت:
تازه بعد از ۲۴ ساعت به خودم می آیم که :"بچه ها واقعا رفته اند جنوب و من نه" .
یادهایم از طرح خدمت رسانی به مناطق محروم (دیشموک۲): دوازده(۱۲): خیلی از عمره نمی گذرد. هنوز برگه ی هواپیمایی به دسته ی چمدان باقی ست. من اصلا خودم را نمی شناسم. هیچ از این اوضاع راضی نیستم. کلافگی تار عنکبوت روحم شده. امان از این مقاومت و کشسانی تار عنکبوت. با خودم فکر می کنم که من با این حالم اصلا به درد طرح که هیچ به درد خودم هم نمی خورم. هی سعی می کنم که حال خودم را بهتر کنم و هی بدترش می کنم. هی به خودم فشار بیشتری تحمیل می کنم و هی وسواس مثل خوره به جانم می افتد و هی اوضاع بدتر می شود. به حج فکر نمی کنم. میدانم که حالم مربوط به حج است. مربوط به نارضایتیم از حج. از همان اولش هم از اینکه این اوضاع پیش بیاید می ترسیدم. و حالا پیش آمده . بدجور هم پیش آمده . بهم می گوید: "طرح به تو احتیاج داره". و من خیال برم می دارد که اگر نباشم طوفان حادثه ها طرح را در هم می شکند. خیال برم می دارد که "من" . عزمم را توی کوله بار خیالم می ریزم که راهی شوم.چمدان کوچک حج را می بندم و .... ................ فولاد طبق معمول پیش از اردوها شلوغ است. ولی من هنوز کلافه ام.انقدر که از آن شلوغی ها هیچ یادم نمی آید!!! شب به بلندی نیم ساعت آخر کلاس استاد های دوست نداشتنی می گذرد. و صبح و حرکت و "توجیهی" ................ به شدت محتاج اینم که یک نفر یک چیز مناسب حالم بگوید و من را از این گردابی که دارم توش خفه می شوم نجات دهد. از آن ۳تا نکته که فرهنگی طرح برایمان داشت ۲تاش یادم هست: **حدیثی از حضرت رسول(ص):«همانا در روزهای عمرتان نسیم های رحمتی از جانب خدا برایتان می وزد.به هوش باشید که آنها را از دست ندهید!» من دوباره یاد حج از دست رفته ام می افتم. و دوباره وسواس به جانم می افتد که باید از موقعیت طرح استفاده کنم. نباید نسیمش از دستم برود. **و آن ماجرای ادعاهای سلمان که مدعی می شود تمام روز ها را روزه می گیرد و تمام شب را به عبادت طی می کند و هر روز یک ختم قرآن می کند. و آن اعتراض ها که از نادانیست و یا از ناباوری. از ناسلمانی. و آن توضیحات سلمان که از اعتقادش است. از باورش. از سلمان بودنش. "شاید ما اول این طور فکر کنیم چقدر اینها روش های خوبی برای زیر آبی رفتنه. سه بار توحید می خونیم و یک ختم قرآن حساب میشه. با وضو می خوابیم و ثواب شب زنده داری رو می بریم. یک روز در ماه روزه می گیریم و خدا سه برابر حساب می کنه و انگار کل ماه رو روزه بودیم. اما اگه بیشتر دقت نیم می بینیم که اینها به خاطر اعتمادیه که سلمان به خدا داره. اگه من شب رو با وضو بخوابم و فردا کسی ازم سوال کنه دیشب رو شب زنده داری کردی من می گم :"نه". اما سلمان می گه آره . چون اون به قولی که خدا داده اعتماد داره. ما به اندازه ای که به حرف یک دیوانه اعتماد می کنیم به حرف خدا اعتماد نمی کنیم." (فرهنگی طرح امام حسین(ع)) از قضا همه ی نکته ها تکراری است!
بعدن نوشت۱: استاد: "شاید با یک مقایسه بهتر متوجه شویم .: اگر یک میله از جنس تار عنکبوت بسازیم در کنار یک میله ی فلزی و بخواهیم با این دو یک هواپیما رو بکشیم. اگر اون میله ی فلزی بشکنه توانایی میله تار عنکبوتی انقدر هست که این کار رو برای ما انجام بده." بعدن نوشت۲: شاید باید این همه از حج بگذرد. از توجیهی دیشموک ۲. از بسته ی فرهنگی طرح امام حسین(ع) تا من بالاخره به این نکته برسم که: "تو مگر چقدری؟! مگر چقدر حالیت می شود؟! مگر چقدر از خودت سر در می آوری؟! مگر چقدر بلدی خودت را و دنیای این همه متغیر دار اطرافت را تبیین کنی؟! مگر اگر همه ی اینها را بلد باشی چقدر تدبیر سرت می شود؟! خیلی چلاق تر از این حرف هایی بیچاره!!! تو مگر بی صاحبی؟! تو مگر خدا نداری؟! بی اعتقاد! بی اعتماد! نا سلمان! چی خیال کرده ای؟! خیال برت داشته که دست خودت است که بخواهی نسیم های خدا را بقاپی؟! خیال کرده ای اصلا تو حالیت می شود که نسیم چه رنگ و بویی دارد؟! اگر خواب بودی چه؟! تو زورت نمی رسد وقت خواب پلکت را نگه داری. سرت به تنت سنگینی می کند. یک کسی هست که دنیا را روی یک انگشت می چرخاند. یک کسی هم هست که اراده اش "فیکن" می کند. تو چی؟! تو که هیچکدام اینها نیستی. عرضه داشته باش و لا اقل به این چیزها معترف باش. اعتراف توی همه ی دادگاه ها برای مجرم تخفیف می آورد." بعدن نوشت۳: حالا تکراری هم بود و تو چندباره می شنیدی و اینطوری شد. اینهمه طول کشید تا جا بیفتد. «همان غذاهای طبیعی هم شب به شب عوض می شود و ما دو شب غذای واحد نخورده ایم. حتی اگر دو وعده را از یک غذا بخوری باز آن دو غذا یکی نیست. نه ساعتش آن ساعت است نه غذایش. آن گوشت قبلی را خوردی این یک گوشت دیگر است. خودت هم از آن غذا تا این غذا عوض شده ای. در دنیا هیچ چیزی تکراری نداریم. غذاهای ایمانی هم اینطور است والا نمازهایی که ما هر روز می خوانیم تکراری بود. در حالی که ما تکراری نداریم. همه اش تازه است. حواست را جمع کن هر بسم الله که می گویی تازه است! » (حاج آقا دولابی)
+ نوشته شده در سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 9 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی
|
"بخوان فل اعوذ برب الفلق که این سرخی از خون فرزند رسول خدا حسین بن علی(ع) رنگ گرفته است." (شهید آوینی)
** غم به خیمه می ماند که از ازل بر نهایت هستی میخش را کوبیده اند. غمی که عادتمان شده است. عادت ها رنگشان مات است. عادت ها دیگر خودش نیستند. هر سال برایت روضه قتلگاه می خوانند. روضه ی باز . روضه ی نهی شده. و عادت شده که هر ساله شده. و گرنه همان اول بار حقش بود که جان بگذاری سر معرفتت. عادت شده برایت که بشنوی این جملات را:« » همین می شود که هنوز هم که هنوز است ......... عصر عادات است. کم کمک خودت هم برای خودت عادت می شوی.خودت و هستی ات. فراموش می کنی که: "من" هستم. "من" را "او" خواسته که باشم. "او" "من" را نگاه کرده و به "من" گفته باش. همین می شود که همینجوری به خودت ادامه می دهی. همین می شود که آن شوق عظیم را دیگر فی وجهت نمی توان دید. ** غمی که همه ی عناصر خلقت را به لبیک گرفته است. باد را آنگاه که آه می شود. آب را همانوقت که اشک می شود. آتش را آنگاه که دلت را می سوزاند. و خاک را آنگاه که........ "هر شهیدی کربلایی دارد که خاک آن کربلا تشنه ی خون اوست و زمان انتظار می کشد تا پای آن شهید به آن کربلا رسد و آنگاه........." (شهید آوینی) ************** آن شوق عظیم اگر برایت عادت نشود همه تن لبیک می شوی. محرم که رسید محرم می شوی. غمش روی دلت سنگینی می کند. هی دلت می خواهدش. دلت می خواهد که دوباره از همان نگاه ها بهت بیندازد که فقط مال خودت است. دلت به فلق می نشیند. به طلوع می رسی. به رقص در می آیی. به سرخی می افتی. به خودت می رسی. خودت شده ای. مثل همان اول بار که هیچکس نبود و او نگاهت می کرد.
بعدن نوشت: اگر عادت نشده بود که امروز غذا از گلویم پایین نمی رفت. عادت شده که خبرش برسد:«امروز هم در فلسطین.......... »
+ نوشته شده در دوشنبه 9 دی1387ساعت 4 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی
|
وقتی خبرها را زیر و رو می کردم فقط از آن ۲۰ -۳۰ نفری که شلوغ بازی (واقعاً بازی) در آورده بودند خبر بود. تالار شهید چمران فنی پر بود. ما روی پله ها نشسته بودیم و کلی از دست این دوربینهای .... شاکی بودم و معذب. اما......... یکی نبود به ما بگوید این چه وضعش است؟؟!! جمعیت مال ما بود و خبرها مال آنها. جمعیت مال ما بود و صدایی که از دانشگاه بیرون می رفت مال آنها. ما توی تالار نگاهمان به جناب سخنران بود و آنها دم نرده ها و نگاه مردم به آنها. ۱۶ آذرهای سالهای قبل را این چیزها تلخ می کرد. کأنه ماست!!!!!!! ............ تبلیغاتش بالاخره آمد. "آیا به سکوت می توان ایمان داشت؟!" شنبه ۱۶ آذر- ساعت ۱۲:۳۰- تالار شهید چمران دانشکده فنی دانشگاه تهران بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران الحمد لله و المنة که برنامه آخر وقت ۴شنبه نیست!!! ............ دیرم شده. دم در نگهبانها را که می بینم خنده ام می گیرد. از این نوارها که اول مهر آقا پلیس ها می زنند روی لباسشان دارند. ۱۶ آذر را بهمان تبریک گفته اند. خنده دار تر اینکه............نفری یک عدد رز سرخ............... کارت می زنم و تا به خودشان بجنبند در می روم که مجبور نشوم بگویم :"نمی خوام" توی آزمایشگاه بچه ها که البته همه هم از گل ها استقبال کرده اند نظرشان این است که می خواهند ....مان کنند. من هم با بچه ها موافقم. هنوز صبح است اما از ورود هر دانشجوی غیر دانشگاه تهرانی جلوگیری می شود. ساعت ۱۲:۳۰ است که برمی گردم دانشگاه و جلوی در چندین نفر بدون کارتند و پس بیرون می مانند. جلوی فنی همیشه ی خدا شلوغ است. این روزها هم که دیگر خوراک تجمع و از اینها بازی است. می روم توی تالار. از شواهد بر می آید که از برنامه استقبال خواهد شد. هنوز چند ردیف بیشتر پر نشده. اما سرعت ورود بالاست. دست بچه ها خط می خورد و من و یکی از رفقا را می گذارند ته تالار که مثلاً راهنمایی کنیم و از این حرف ها. ما هم هی از خودمان عکس می اندازیم. از اعتماد به نفس زیاد رنج می بریم. سرعت پر شدن تالار ما را به خود می آورد. روی پله ها ردیف و چفت هم نشسته اند. اما باز هم جمعیت وسط تالار به سختی ایستاده اند. تالار در حال انفجار است. سرود ملی کلیپ(احمدی نژاد می زند توی دهن آمریکا و تالار کف می زند) قرآن مجری(که چفیه روی دوشش است و لباس مشکی پوشیده) مجری از دانشجوها می خواهد که به احترام شهادت امام باقر(علیه السلام) به جای کف زدن از صلوات و تکبیر استفاده کنند. بخش هیجان انگیز برنامه: تریبون آزاد دانشجویی از صحبت های اولین نفر هیچی نمی فهمم. آرام و آرام دومین نفر از بچه های انجمن اسلامی سوال دارد:" رگه های وابستگی؟؟!!!! ادعای آزادی؟؟؟!!!!" سومین نفر عقیده دارد که احمدی نژاد نمی تواند. انتقاد به احمدی نژاد هم انتقاد به اسلام نیست.(در اینجا معلوم میگردد که جمعی از دوستان حاضر در تالار با این دوستمان هم عقیده اند. کف می زنند.) چهارمین نفر عقیده دارد که سوین نفر اشتباه می کند. چهارمین نفر خاتمی را مرور می کند.(بقیه ی تالار که غالب جمعیتند صلوات می فرستند.) پنجمین نفر حرفهای پیرمراد شیرین زبانمان را گوش زد می کند. از انقلاب فرهنگی می گوید که دانشگاه دچارش نشد. از اینکه ما چرا از اساتید نمی خواهیم؟ دلش می خواهد خلقت خدا را الهی ببیند. الهی یادش بگیرد. ششمین نفر عقیده دارد که اگرچه ۱۶ آذر روز استکبار ستیزی نام گرفته اما ماهیتش "اعتراض به حکومت"!!!! است.(یعنی ما اعتراض می کنیم پس هستیم!!!!یعنی ما در کل معترضیم!!!؟؟؟) بخش اول صحبت های هفتمین نفر که توصیه به رفقای انجمنی بود یادم نیست.(با من که نبود)در ادامه از لاریجانی پرسید که چرا ........؟ هشتمین نفر پیش گویی کرد که طرفداران جامعه ی مدنی باید ۵ سال دیگر متمدن بمانند و به رأی مردم احترام بگذارند. و اینکه حمایت ما از احمدی نژاد حمایت از گفتمان اوست که همان گفتمان انقلاب است. و اشکال گرفت به مدعیان "دانستن حق مردم است" که چه طور دست آوردهای نظام را به مردم خبر نمی دهید . پرتاب حامل ماهواره را حتی..... آخرین نفر هم هشدار داد که مردم مراقب باشید که دینتان را دست کی می دهید. میان این صحبت ها هی کف و صلوات و تکبیر بود که بلند می شد . تریبون آزاد تمام شده بود و یک پسر گلی وسط جمعیت می خواست حرف بزند. مجری به دوستمان ۳۰ ثانیه وقت داد و دوستمان گفت:"این تذهبون؟!..... احمدی نژاد و خاتمی را رها کنید......به فکر خودمان باشیم..." (همین) حالا هم قصد دارد از تالار خارج شود. جمعیت آن وسط سرپا ایستاده اند و هیچ راهی نیست. کمی شلوغ می کند. ملت حواسشان هست. تکبیر می فرستند. صدای الله اکبر هر صدای دیگری را ساکت می کند. صدای الله اکبر آرامش پویایی می دواند توی رگ جمعیت. صدای الله اکبر بلند و کوبنده و با عزت. جمعیت آرام می شود. دیگر برای سرپا ایستان هم جا نیست. یکسری می روند روی سن و پای میز سخنرانی می نشینند.
و استاد سعید زیبا کلام موضوع یک کار پژوهشی ست. دانشجو. از درب پایین می روم بیرون و سر و گوشی آب می دهم. چیز خاصی نیست جز شلوغی. ساعت نزدیک ۱۵ است و قرار است که از جلوی فنی تجمعی از دانشجویان مسلمان به راه بیفتند. با استاد نامه نگاری می کنندو استاد بزرگوارانه می پذیرند. احساس شرمندگی می کنم که بحث ایشان ناتمام ماند...... جمعیت از در بالا خارج می شوند و من از در پایین !!!!! جمعیت شروع می کند به شعار دادن. و طبق معمول بلندگوی خراب بسیج........ جمعیت راه می افتد و از جلوی کتابجانه مرکزی و بعد ادبیات و بعد هنرها و بعد می رود سمت سردر اصلی. دوباره سخنران دانشجویی. جمعیت دور می زند. از جلوی حقوق - علوم سیاسی رد می شودو دوباره کتابخانه و این بار می رود سمت مسجد. نوحه می خوانند و سینه زنی . غلط بکنیم عرض ارادت نکنیم. چی هستم اگر امام نداشته باشیم؟ " ...و مگر از درون این خاک اگر نردبانی رو به آسمان نباشد جز کرم هایی فربه و تن پرور بر می آید؟!"(شهید آوینی) دعای فرج و تمام و امیدی که در راه است. و ادامه و مسیری که پیش روست و طوبی گزارشي از تجمع دانشجويان در دانشگاه تهران (خبرگزاری فارس)
+ نوشته شده در شنبه 16 آذر1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی
|
زیر قدم هایت باران می زند......
زیر نگاهت دوباره همان همیشه ی نم ناک ..... توی این فصل غمین که پر است از ابر و باران و سرما..... و من که هنوز توی این عریانی درخت ها دنبال مردی مرد....... می روی هرچند تنها...... می روی که امروز مرا به خودت دلگرم کنی ای مرد....... جنگل به یمن قیام تو پابرجاست. و دریا به شوق نگاه تو آبی........ تمام شرف دیار منی "میرزا". تمام آبروی "گیلان".........
+ نوشته شده در دوشنبه 11 آذر1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی
|
یادهایم ار طرح خدمت رسانی به مناطق محروم(قوشخانه)
یازده(۱۱): هنوز هم همانجاییم و هنوز تاریکی ست. راننده شروع می کند و ما شروع می کنیم. راننده استارت را و ما صلوات را. راننده رها می کند و ما رها می کنیم. راننده می رود سراغ موتور و ما می رویم سراغ خودمان. راننده دستی به دل موتورش می زند و ما دستی به دل خودمان. راننده بر می گردد و امیدوار... ما برمی گردیم و دلواپس.... راننده استارت می زند و روشن می کند.... ما........... می ترسم.... اگر نشود! اگر روشن نشوم! ********* همانجا است که کم کم نزدیک می شوی. همانجا است که به لحظه شماری می افتی. همانجا است که رخت بر می بندی. راه می افتی و می روی که شروع کنی. قبل از رسیدن باید شروع کنی. قبل از رسیدن باید آماده شوی. قبل از این که برسی وارد شده ای. هنوز کلی راه مانده که برسی ولی وارد می شوی. باید مکث کنی. مکث می کنی که نیت کنی. نیت تأمل می خواهد. مکث می کنی که چیزی را بگویی. بایدی است. باید یک چیزی را بگویی. باید همان چیزی را که خودش گفته بگویی. باید بگویی: "لبیک اللهم لبیک. لبیک لا شریک لک لبیک. ان الحمد و النعمة لک والملک. لا شریک لک لبیک." باید حواست را جمع کنی که چه کاره ای. باید حواست باشد که فقط برای او حاضری از این کارها بکنی. باید حواست باشد که ممنونش باشی که همه چیزت را ازت گرفته که فقط مال خودش بشوی. باید حواست باشد که همه ی اینها از اوست. باید حواست باشد که اینجا هم مال اوست. آنجایی که داری می روی هم . خیال کردی که به همین راحتی ها است؟ مگر صدایت در می آید؟ وقتی که دل می لرزد حنجره می ترسد. خدا رحم می کند و دلت را به آب اشک می سپارد که آرام شود. حالا حنجره شروع می کند به تپیدن. :"لبیک اللهم لبیک. لبیک لا شریک لک لبیک. ان الحمد و النعمة لک والملک. لا شریک لک لبیک." همان حس غریبی که برایت تعریف کرده بود:«احساس می کنی که عروس خدا شدی» حالا محرم شده ای. مثل کودکی که در قنداق می پیچند. همه ی حواسش به تو است. بچه های توی قنداق بس که ناتوانند شیرینند. بس که محدودند. بس که هیچ کاره اند.
+ نوشته شده در جمعه 1 آذر1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی
|
دستانمان به هم نمی رسد. هرچه سعی می کنم نمی شود. دستش را به طرفم دراز کرده ولی دستم بهش نمی رسد. توی دلم یک ترسی هست. توی دلم یک چیزی می دانم. توی دلم منتظر اتفاق بدی هستم. توی دلم رخت می شورند. روی خاک. یک جای تاریک عجیب غریب. توی چشمهای عجیبش خیره می شوم. نه از آن خیره شدن ها که از سر فرصت است. نه از آن خیره شدن ها که از سر دلدادگی است. از سر شرمندگی خیره می شوم. از سر درماندگی. از سر اینکه :"ببخشید". از سر اینکه :"می دانم خیلی مسخره ات کرده ام". توی دلم می فهمم که آن اتفاق بد نزدیک می شود. توی دلم ........ !!!!!!!!!!!!!!!! آخرش هم دستم بهش نرسید. یادم نمی آید که چی ازم می خواست. توی دلم هنوز رخت می شورند. سرم داغ شده. شقیقه هایم دارد می ترکد. چشمهای عجیبش یادم نمی آید. شرمندگی خودم را هر روز جلوی چشم می بینم. توی دست دوستم. روی دوش دوستم. توی سوپرمارکت. توی بوفه. روی دیوار مترو. روی سفره ی مهمانی. وقت غذای اردوها. توی روابط خارجه ی زیرزمینی. توی تحلیل های روشنفکرانه. چشمهای عجیبش یادم نمی آید. شرمندگی خودم را اما توی گلویم احساس می کنم. شرمندگی ام توی گلویم خفه خون گرفته. شرمندگی ام توی گلویم لال شده. شرمندگی ام توی گلویم حتی گریه نمی شود. شرمندگی ام توی گلویم دروغ می گوید. شرمندگی ام توی گلویم شعار می دهد(سالی یک بار) یادم می آید که به من امید داشت. یادم می آید که دلم امام می خواهد. اینها که دیگر خواب نیست. "کمپ دیوید" که دیگر خواب نیست. ........................... اصل نوشت: ۱: ۲: س۲۶۳:آیا بر مسلمسن خرید کالاهای اسرائیلیکه در سرزمین اسلامی به فروش می رسند جایز است؟ ج: بر آحاد مسلمین واجب است که از خرید و استفاده از کالاهایی که سود تولید و فروش آنها عاید صهیونیست ها که با اسلام و مسلمین در حال جنگ هستند- می شود- اجتناب کنند. رساله اجوبة الاستفتاءات- جلد۲ امام خامنه ای(مد ظله العالی) .................... بعدن نوشت۱: بعدن نوشت۲: Google- تصاویر- کالاهای اسرائیلی کار مشکلی نیست. هرچند که "آرمانخواهی انسان" مشکل است بردار نیست. هرچند شاید شوکه شوید.
+ نوشته شده در شنبه 18 آبان1387ساعت 6 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی
|
اگر تازگی ها نگاهت سیاهی برود....
اگر مشکوک شده باشی به داشتن گواتر و یا دریافت Stereptococuse pyogenes...... (خیلی که غیر ممکن نیست. می شود. بعدن تر روشنت می کنم که می شود.) اگر احساس کنی که درد شدیدی روی قلبت چنبره زده ..... اگر چند مدت باشد که برای عقده های اشکیت اضافه کاری جور کرده باشی..... ................. همه چیز این عالم به هم ربط دارد. هر جوری که دلت می خواهد فکر کن....آزادی. "نگاهت که سیاهی می رود" یعنی ضعف کرده ای. فشارت افتاده. یا "شیرینی" آنچه به مغزت می رسد کافی نبوده...یا "نمکش".یا اصلاً حجم آنچه که به مغزت می رسد کافی نیست. حجم همان "خون". "گواتر" که می گیری به خاطر این است که "ید" کمی به بدنت رسیده و این "تیروئید" با وجدان هی بزرگ می شود که بتواند بیشتر کار کند و همان اندک ید را از دست ندهد. "ید" را هم که خودت می دانی توی "نمک" است. Stereptococuse pyogenes مگر چه کار می کند؟ گلویت را چرکی می کند. به قول استاد:"عامل گلودرد چرکی" حالا اگر این "گلودرد چرکی" را درمان نکنی!! ......"رماتیسم قلبی" می گیری. جالب اینجا است که در این مورد کار بیش اندازه ی "سیستم ایمنی" است که گرفتارت می کند. جالب تر اینکه "درد شدیدی روی قلبت چنبره زده". کار "عقده های اشکی" در اصل محافظت از چشم های شماست. توسط "اشک". چشم های ما نیاز به یک محیط همیشه مرطوب دارند. البته اشکی که از این عقده ها ترشح می شود "نمک" دارد و "لیزوزیم".(لیزوزیم:یک ترکیب باکتری کش است که در تمام ترشحات بدن به جز عرق وجود دارد.) ..................... با این شرایط بدنت برای زنده نگه داشتن تو "بسته های پیشنهادی" مختلفی را امتحان می کند. در کل "هومئوستازی" می کند. (یعنی با به کار گرفتن مسیرهای مختلف که تو اصلاً حواست بهشان نیست و خیلی ها را هم نمی دانی...تغییرات "محیط داخلی" و "محیط خارجی" را با هم هماهنگ می کند. تا تو یک "محیط پایدار" داشته باشی. تا تو زنده بمانی.) ..................... حالا منطقی است که توی این واویلا هلک و هلک بروی و عکس محبوب دست نیافتنی و یار سفر کرده ات را از آن سوراخ شیشه ای بگیری تو و به طرف بگویی: «آقا! "دعوت" لطفاً.» ؟ ..................... «...................................» استاد ها بعد این همه واحد که برایمان از شگفتی ها گفته اند...نگفته اند که "حالی که خدا به بنده اش می دهد" کجای هومئوستازی تعریف می شود. بعد از این همه "بشارت" و "انذار".......هنوز حتی تأثیر یک "دوست خوب" را در ایجاد یک "محیط پایدار" برای "ادامه ی حیات" پاس نکرده ایم. چه رسد به ............ ...................... روی "محیط پایدار" کلی حرف دارم. آیا واقعاً.....؟؟؟؟؟
بعدن نوشت۱:امیدوارم که توانسته باشم روشن کنم. چه چیزی را؟؟؟ خودم دقیقاً نمی دانم. بعدن نوشت۲: بهانه نگیر که تخصصی بود. قرائت متفاوتی بود که سعی می شد "بومی" باشد.
+ نوشته شده در چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 11 قبل از ظهر  توسط زینب اسماعیلی
|
یادهایم از طرح خدمت رسانی به مناطق محروم.....قوشخانه ۱......
ده(۱۰): تلق و تلوق پنکه ها هیچ از هوای دم کرده ی نماز خانه کم نمی کند . نمازم را تند می خوانم و می زنم بیرون. از ساختمان ترمینال خارج می شویم . اتوبوس ها توی تاریکی پارک کرده اند و بچه ها توی چمن ها منتظر غذا هستند. مرد هوار می کشد:« تهران......بوفه» ................. کم کم باورت می شود که داری می روی یک جای خاصی. یک جوری می شوی. یک حس جدیدی دلت را و حتی فکرت را قلقلک می دهد. جاده می کشد توی دل کویر. تاریکی مطلق. وسط بیابان. ۲باند ساده بدون هیچ چیز اضافه ای. احساس تنهایی می کنی. با اینکه با بغل دستی ات مشغول بحث عقیدتی هستی. با اینکه با بغل دستی ات خیلی رفیقی. "یا رفیق من لا رفیق له" .................. اتوبوس می ایستد. خاموش می کند. چراغها را هم. پرده را میزنی کنار. تاریک تاریک. یاد خاطره ات می افتی. یاد نگاهت. یاد انگاشتت از آن خاطره. یاد آن رنگ تکراری که تازه شناخته بودیش. "وقتی که خیلی نزدیک می شوی. وقتی که می رسی بهش. وقتی که می ایستی پایش. وقتی دست می کشی و حس مخملین غریبی پیدا می کنی. رنگش برایت آشناست. خیلی تجربه اش را داشته ای. رنگ تنهایی های توست. رنگ همه ی آن وقتهایی که از بی کسی چشمهایت را روی هم گذاشته ای. سیاه سیاه. فقط سیاهی زیر پلک هایت هست. حالا دیگر هر وقت که چشم هایت را روی هم می گذاری یاد آن پارچه ی سیاه می افتی که به دیوار خانه اش آویزان بود.فکر می کنی که صورتت را چسبانده ای به پرده. فکر می کنی که تنهایی تو رنگ خدا دارد." ................. وسط جاده گیر افتاده ایم. فقط اتوبوس ما توی جاده است. تنها توی تاریکی. آنتن ها هم خالی است. هرکسی یه چیزی می پراند. تیکه ای...شوخی ای. توی دلم از بچه ها ممنونم که کسی مکاشفات خودش را روی اعصاب بقیه آوار نمی کند. احتمال قوی می دهم که توی دلشان بلوایی است. مکث.....فرصت..... "تهران.....بوفه"
قالب موقت است. هنوز با هم حجره ایم رایزنی نکرده ام.
+ نوشته شده در یکشنبه 14 مهر1387ساعت 11 قبل از ظهر  توسط زینب اسماعیلی
|
شأن انسان در ایمان و هجرت و جهاد است و هجرت مقدمه ی جهاد فی سبیل الله است.
هجرت...هجرت از سنگینی هاست و جاذبه هایی که تو را به خاک می چسباند. چکمه هات را بپوش...رهتوشه ات را بردار ...و هجرت کن.حضرت امام حسین (ع) در صحرای کربلا انتظار تو را می کشد. چکمه هات را بپوش...رهتوشه ات را بردار ...و هجرت کن که پیامبران نیز همه آمده اند تا تو را از سنگینی ها رها کنند و زنجیر جاذبه ی خاک از دست و پای اراده ات بگشایند. شأن انسان در این است که هجرت کند و از زمان و مکان و مقتضیات آنها فراتر رود و غل و زنجیر جاذبهی دنیا را از دست و پای روح خویش بگشاید و در آسمان لا یتناهای ولایت پرواز کند. و کسی این مقام را در خواهد یافت که از خود و آنچه دوست دارد بگذرد و سر تسلیم به آسمان قربان بسپارد و مقرب شود و خداوند در جوابش: "ان هذا لهو بلاء المبین و هدیناه بذبح عظیم" نازل کند. سلام علی ابراهیم
بعدن نوشت۱: چه حرفی برای گفتن دارد مسافری که به امید راهی می شود. مسافری که اگر او نخواهد به مقصد نمی رسد. و مقصد و مقصودش را هم کاش خود "او" ببرد. بعدن نوشت۲: هجرت بانوان البته پیش نیازهایی دارد که معمولاً بزرگوارانی از پاس شدنش جلوگیری می کنند. خدا عوض می دهد. شاید بزرگواران اگر می دانستند از سر حسودی هم که شده از این عوض ها برای بانوان ردیف نمی کردند.
+ نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 6 قبل از ظهر  توسط زینب اسماعیلی
|
یادهایم از طرح خدمت رسانی به مناطق محروم (دیشموک) نه(۹): یک در دو لنگه که بسته است. طرف راستت به سبک ادارات تابلوی فلزی زده اند که رویش نوشته : بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران حوزه خواهران قبلاً هم آمده ای اینجا - برای مصاحبه -. اما چون تازه دومین بارت است مرددی که زنگ بزنی یا نه.آدم نمی داند که با این جماعت بسیجی ها چه جوری باید تا کند. یادت می آید که دفعه ی قبل بهت گفته اند که "نمی خواد زنگ بزنید. زنگ برای آقایونه" (و احتمالاً یادت می افتد که نیششان هم تا بناگوش باز بود) در را که باز می کنی روبرویت روی دیوار عکس چسبانده اند. آشناست. هان....همین عکس ها بود که بین مسجد و کتابخانه مرکزی ریسه کشی کرده بودند. بلکم همه اش هم کار همین عکس ها باشد. از نگاه معصومانه ی این بچه ها هیچ چیز بعید نیست. بدجوری می رود توی چش وچال آدم. راهنمایی ات می کنند به "مهدیه". "مهدیه" یک اتاق است که فقط از بقیه ی اتاقها بزرگتر است. همین. پشت در نوشته اند: شنیده ام هر سال را بچه ها به نام بزرگی راهی شده اند. کسی که برای خدا خیلی عزیز است. و امسال که نوبت من است....... ................................................................................................. بارها دست به سینه ایستاده ام و سلام داده ام و اشک دویده توی نگاهم اذن دخول خوانده ام که راهم بدهید به حریمتان باز هم قصد زیارت دارم آقا صحن و سرایتان این بار اما سنگ مرمر و چلچراغ ندارد دلم روشن است که دستم به ضریحتان می رسد این بار ..... وسط این صحن و سرای خاکی یا ضامن آهو بعدن نوشت۱: این اصلاً کجاش یادم از دیشموک بود؟ بعدن نوشت۲: عزیزی پرسیده بود "بالاخره رضوی شدی؟" بعدن نوشت۳: برایم از تجربه ی حجش می گفت. انقدر که فرصتی نداشتم فقط جای شنیدن بود. از خیلی جاها گفت. مرور هول هولکی حجش تمام شد. وقت برگشتن بود. اگر تجربه کرده باشی خوب می فهمی....... وقتی بر می گردی....با اینکه شاید تهران فرود بیایی اما بدجوری این حس را داری. ته دلت انگار قند آب می کنند. خوشحالی که دوباره بر می گردی زیر سایه ی خودش. دلت بدجوری لک زده بود که نان خور امام رضا(ع) باشی. بعدن نوشت۴: از نظر دوستان رؤسا که رفتنم حتمی شده. از نظر آن بقیه را نمی دانم. خودشان میدانند. شاید یکهویی دلشان خواست بنده شان را قلقلک بدهند. به بنده چه؟
+ نوشته شده در دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 11 قبل از ظهر  توسط زینب اسماعیلی
|
یادهایم از طرح خدمت رسانی به مناطق محروم(دیشموک)
هشت: پارسال رفیقش...امسال خودش... هی تماس می گرفتم که آخه چرا؟؟؟ خواهش می کردم. "خبریه؟" "نه بابا" "پس چی؟" ".........." هنوز اردو توجیهی بودیم( کرج). هنوز راه داشت. کارش یه ساک بستن بود. بس که بهش گزارش داده بودم و التماسش کرده بودم دیگه ..... آماده شده بودیم که راه بیفتیم. بدون اون. دلم خیلی گرفته بود. بدون اون صفا نداشت(برای من). رئیس اومد و گفت:" راننده ها زدن زیر قولشون و ما رو تا یاسوج بیشتر نمی برن. آقایون دنبال راننده های جدیدی هستن. ان شاء الله فردا صبح حرکت می کنیم." فردا شد و اون نیومد و ما رفتیم. **** همون جای پارسالی. چون زیادتر شده بودیم توی راهرو هم موکت شده بود. حتی طبقه ی پایین هم استفاده می شد. نماز خونه انتقال پیدا کرده بود پایین. کفش ها رو ورودی ساختمون در میاوردیم. اینجوری خیلی بهتر بود....از ۲ جهت: ۱- هم شهید فهمیده راحت تر وظیفش رو انجام می داد. ۲- هم کسی بعد از نماز صبح اشتباهی" نعلین حاج آقا" رو پاش نمی کرد.(دوستان ما اصلاً در مورد شماره پا توجیه نیستن) **** هنوز هم تماس ها به قوت خودش باقی بود. ایکاش می اومد. بعضی حرف ها رو نمی شد زد. می بایست می نوشت. تکنولوژی چیزی دارد به اسم پیام کوتاه که گاهی بلند می شود. نوشته بود: وقتی "امام حسین (ع)" راهم نداده...... نوشته بودم: چه به خونم بکشانی چه به خوانم بنشانی نه من آنم که برنجم نه تو آنی که برانی روز اول که خدا خلق نمود جان و تنم را عهد کردی که بیایی و دلم را بستانی من که از کوی تو بیرون نرود پای خیالم نکند فرق به حالم "چه بخوانی... چه برانی" براش نذر کردم. مثل پارسال که برای رفیقش نذر کرده بودم. مثل همیشه نذر کرده بودم. "نذر آقا سید" = زیارت عاشورای صد لعن و صد سلام **** چند روزی گذشته بود. تماس گرفتم. خاموش بود. شماره خونه رو گرفتم. گفتن پرواز داشته به "یاسوج" **** یادم رفت بگم ......طرح پارسال به اسم "امام حسین(َع)" بود. **** عوارضی تهران رد کردیم. گنبد چشم ر گرفت. یه هویی زد به سرم. " رئیس می شه من پیاده شم؟" امانتی آقا سید رو هم تحویل دادیم. هرچند که حرم امام..... هرچند بهشت زهرا..... اما "دیشموک" یه چیز دیگه است. بعدن نوشت: قبلی حساسیت ایجاد کرد. ولش.... این یکی شاید به روز تر باشه: أَللّهُمَّ ، بَيِّضْ وَجْهى يَوْمَ تَسْوَدُّ فيهِ الْوُجُوهُ
|
|