خنده و شوخی بچه ها با شکایتشان از رانندگی افتضاح راننده ی اتوبوس سفید با هم قاطی شده. طبق معمول بعد اعزام ها بچه ها بسته ی خاطرات اعزام را ولو می کنن کف خوابگاه. -"خاک بلند شده بود اصلا جلوی شیشه معلوم نبود چه برسه به جاده. راننده هم تخت گاز می رفت. اون قسمت مسیر هست جاده باریکه پرتگاهه چرخ ماشین لبه ی پرتگاه بود. خدائیش اشهدمونو خوندیم. خدا رحم کرد والا الان مفقود شده بودیم." -"آره...شهید می شدیم.... کلی به نفع طرح می شد.... کلی مسئولا کمکتون می کردن....." هرکسی یک تیکه ای می اندازد و ..... وسط شوخی ها ترس برم می دارد. ...."شهید!!!" ********
برایشان یک نماز ۲ رکعتی می خوانم. با توضیحات هر قسمت. روی این چندتا زیلویی که بچه ها هر روز می آورند فقط می شود مستطیلی نشست. من ایستاده ام این سر کلاس. آن ته کلاس که می شود آن یکی ضلع کوچک مستطیل!! بچه ها دفترچه خاطراتشان را که داده بودند برایشان یادگاری بنویسم به هم نشان می دهند. بعد چند سال کار با کودک دیگر می توانم کلاس را کنترل کنم(انصافا باید در مورد کودک مطالعه داشت والا کلافه میشوی) اما این دفترچه ها را تا به هم نشان ندهند آرام نمی شوند. خودم اشتباه کردم اول کلاس دادم. تا آخر کلاس حواسشان به آنها است. جلویشان را هم بگیرم موضوع زیرزمینی می شود. اما کمی وقت اجازه نمی دهد بهشان فرصت بدهم تا کنجکاویشان را مرتفع کنند. کلاس را شروع می کنم. نمازم را شروع می کنم. اگرچه برایشان نیّت را توضیح می دهم اما خودم نیّت نمی کنم. بچه ها هنوز هم آن ته پچ پچ می کنند. نمازم تمام می شود. با آرامش رو می کنم به ته مستطیل و با لبخند از بچه ها می پرسم:«بچه ها من برای کی نماز می خوندم؟» (منتظرم که دوزاری هاشان بیفتد!!) بچه ها جواب می دهند: -« برای "خدا"... خانم» انگار یکی محکم زده باشد پس گردن حواسم! " اگرچه برایشان نیّت را توضیح می دهم اما خودم نیّت نمی کنم!!!!!!" - « آره بچه ها... ما نمازمون رو برای "خدا" می خونیم...» دوزاری بچه ها افتاده. خوب هم افتاده. انقدر که صدای افتادنش هر بار که دستهام را می برم طرف گوشم برای نیّت توی گوشم می پیچد...: «برای "خدا" ....خانم» وسط شوخی ها ترس برم می دارد. ...."شهید؟؟؟!!!" -من از اولش برای چه تصمیم گرفتم که بروم طرح؟! -من هر روز را به چه هوایی می روم روستا؟! -من اینجا چه کار می کنم؟ «رده کودک امسال مسئول نداره... کار کودک رو زمین مونده... طرح... رده...» اگر من وسط راه سقط شده بودم! نفله حساب میشدم. ترس برم می دارد.
+ نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 1 قبل از ظهر  توسط زینب اسماعیلی
|
|
|