|
ما بقیش:(از دفعه قبل)
همه ی کاندیداها آشنا بودند جز یکی..... برخی از گزینه ها را می شود به راحتی حذف کرد. اما امان از این گزینه های انحرافی! می نشینم پای تمام برنامه هاشان.(کنکور هم دارم تازه) تمام بروشورهای تبلیغاتی شان را هم می خوانم. * سبک تبلیغات بعضی عزیزان مخاطب را آزار می دهد. از اینکه کسی گمان کند که من از تشخیص انسانی برخوردار نیستم بسیار بسیار زیاد رنج می برم. از اینکه کسی برای چشم های من کار کند و نه برای نگاهم. اصلاً از اینکه کسی برای من کار کند. از اینکه کسی خیال کند هنوز زمان جاهلیت است و هنوز خدا دردانه اش را راهی نکرده و هنوز خدا به بشر نهیب نزده که "و لباس التقوی ذلک خیر". * بعضی ها هم که انگار اساساً معتقد به این هستند که اگر وارد عرصه شوند حجت را بر همگان تمام کرده و خیالشان جمع است که ملت وظیفه دارند نام تابناک آنان را بر برگه های رأی زرنوشت کنند. این دسته از بزرگان صد البته آزاردهنده تر روی سیستم اعصاب مرکزی مانور قدرت می دهند. *برخی گزینه ها هم حضورشان در انتخابات از جهات مختلفی شیرین است. هرچند من کودک تر که بودم عقیده داشتم یک دست های پشت پرده ای این ها را تأیید صلاحیت می کنند که براندازی نرم مرتکب شوند. گمان می کردم که امام مرده است. *بعضی ها برای اینکه متفاوت جلوه کنند شأن خودشان را هم زیرپا می گذارند. ادای روشنفکر دینی ها را در می آورند. جای شهید آوینی خالی که بیاید خیلی نورانی برایشان جا بیندازد که از این خبرها نیست. این خبرها خیلی هم تاریک است. خیلی هم گور است. *بعضی ها هم که .... . اعتماد به نفس عنصر عجیب غریبی است. * و البته یک گزینه هست که من هرچند احتمال کمی می دهم که رأی بیاورد اما خیلی ازش خوشم می آید خیلی... اینکه خودش است و اینکه خودش خیلی عجیب و غریب و دور از ذهن و شلوغ نیست. اینکه خودش صاف است و ساده و همینجایی برایم انقدر شیرین است که از وجودش کلی ذوق زده شده ام. برای من خیلی نتیجه گیری های شیرین دارد. خلاصه اش اینکه : "اگرچه نیت خوبیست زیستن اما***خوشا که دست به تصمیم بهتری بزنیم" من اما دنبال گزینه ای می گردم که در معادلات سیاسی وزنه ای محسوب شود که بتواند روی دست بعضی ها بلند شود. من باید رأی مفیدتری بدهم. رأی تعیین کننده. من از این بابت خیلی ناراحتم. با اینکه احتمالا به کاندیدای محبوبم رأی نمی دهم اما پیگیر برنامه هاش هستم. از تنها ستاد انتخاباتی که جوان های شهر راه اندازش هستند برایم فیلم های تبلیغاتیش را می آورند. تبلیغاتی نیست. توضیحاتیست. توی خانواده تنهاست اگرچه همگی انتخابش را قبول داریم و تحسینش می کنیم. انتخاب نسل پس از انقلاب را. انتخاب نسل پس از جنگ. اتنخاب فرزندان پدر ندیده ی روح الله. انتخاب "پیشگامان رهایی". زمان هرچند که خیلی تند از دست فرار می کند ولی من آرام دارم رأیم را پیدا می کنم. من دارم آرام خودم را پیدا می کنم. باید انتخاب کنم: "توی پیله و در امان یا پرواز و خطر؟؟!!" من دیگر نیازی به آمار تأییدی ندارم. من خیالم جمع است که رأی من اگر هم کرسی ریاست جمهوری را در اختیار نگیرد اما معنایی دارد که نباید توی بازی سیاست گم شود. رأی من در درون خود حرفی دارد که باید شنیده شود. باید فریاد شود. من یک فرصت مهم دارم که بگویم : "خمینی یک حقیقت همیشه زنده است."
بعدن نوشت: توی شلوغی شتابدار و یکنواخت خیابان راه باز می کرد. شاید این آژیرها کاری کنند. شاید این ماشین ها صدای دلهره ی آژیر را اعتنایی کنند. *** مرد سنگینی غیرت بغضی را روی سکوت نازک شیشه هوار کرده بود. مرد آرام و من بی تاب.... آژیر کشان می گذرد و من برای غریبه ای که آن پشت خوابیده به رسم مروت حمد می خوانم. به شوق شفا. و چشم هایی که بی اراده بدرقه اش می کند. "بنیاد شهید و امور ایثارگران" و تپش هایی که دم می گیرند... سنگین و حزین... و دوباره زبان الکن می ماند... و دوباره... حسین...حسین...حسین...حسین... اما آیا هنوز گوشی هست که صدای خس خس صدر عظیم تو را شرح کند؟ "و بارکنا حوله" همین صدر صبور توست. آیا هنوز....؟ مرد آرام و من بی تاب.... ************************** هر دو مطلب را می بایست می نوشتم. هیچ ربطی بینشان جستجو نکنید.
+ نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 10 قبل از ظهر  توسط زینب اسماعیلی
|
|
|