تبليغاتX
حجره ی دانشجوئی یک بسیجی
جايی خوانده بودم که تو سوره ی حمد و صدقه و نماز جماعت در مسجد را نعمت ميدانی و بسيار دوستشان داری!

اما من...

در تمام دنيا تو رااز همه دوست تر ميدارم !در تمام دنيا خدا را شاهد ميگيرم که نازنين تر از تو يافت نکرده و نميکنم که تو از يوسف زليخاپسند خيلی برتر و مليح تری!دلم می خواست تابستان هشتاد و شش ميمردم ولی مرا از مدينه بيرون نميکردی..دلم می خواست همانجا آخرالزمان ميشد.مهدی، پسرت را ميگویم،می آمد و من آنجا ماندنی ميشدم...

بگذريم،جای شکايت نيست

خوش آمديد به همراه صادقتان!

 

حتما نوشت:

يا رسول الله!روزگار غريبی است،کی به فرياد غربت ما ميرسيد؟! ما اگر خدا بخواهد بر مذهب صادق آل محمديم!روا نيست بدون چاه اين همه غريب باشيم!!

مردم به يمن آمدن عيد همه شادمانند اما من..هر سال عيد جای خالی کسی و بی خيالی کسانی قلبم را سخت می آزارد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 9 قبل از ظهر  توسط زهرا- الف  | 
میزها سپید پوشیده اند.

شاید رنگ دیگری را نمی توان به "عدالت" و شاید هم "حق" نسبت داد.

 ۲ نفر سمت راست و ۲ نفر سمت چپ. یک نفر وسط و روبروی تالار.

لباس وکلا تنشان است.

فردی که وسط نشسته متنی را می خواند. از "جنون" می نالد. و بعد در مورد شأن نزول جلسه صحبت می کند. در مورد تاریخچه ی"دادگاه بین المللی کیفری"

رئیس دادگاه از جناب دادستان تقاضا می کند که کیفرخواست را قرائت کند.

دادستان از آرمان می گوید. از روزی که عدالت جای ظلم را می گیرد. می گوید و می گوید. از چکمه های کاپیتالیسم. از اهداف مشمئزکننده ی مادی. فریاد می زند.

دادستان خیلی دوست داشتنی ست.

دادستان از ظلم می گوید. از بی رحمی. از نا انسانی.

و  وکیل مدافع اعتراض می کند. :«آقای رئیس! اعتراض دارم. دادستان قصد تشویش اذهان عمومی رو دارند.»

رئیس:«اعتراض وارد نیست. شما هم برای دفاع وقت خواهید داشت»

دادستان دوباره می نالد. ناله ی از سر عجز نه. از سر عزت.

دادستان برای شاهد حرف هاش کلیپ پخش می کند.

(تالار تاریک می شود. آهنگ غمگینش هم نباشد فرقی نمی کند. عکس هاش....)

(روشنایی تالار برمی گردد. یکی از قضات یواشکی اشکش را پاک می کند)

رئیس(با لبخند):«آقای وکیل مدافع! شما حرفی ندارید؟!»

وکیل مدافع:«خیمه شب بازی بود.»

دادستان:....

رئیس:....

وکیل مدافع:....

......


توی فیلم ها دادگاه ها شاهد هم دارند. متهم هم توی دادگاه حاضر می شود. و..... اولیاء دم.....!!!!

شاهد.... و این همه حرف ناگفتنی. و این همه درد. و این همه بی پناهی. و این همه....

و اولیاء دم...که نبودند و هیچ نگفتند.


دادگاه بین المللی کیفری به خیالش نسل کشی شده. یک نفر را که نکشته اند. یک خانواده نبوده که برایش شاکی خصوصی بیاورند. دادگاه بین المللی کیفری همه ی دو دو تایش را براش نوشته اند. با عقل زمینی اش راه می رود. با اعتقاد آسمانی اش که پرواز نمی کند!! 

من دلم می خواهد با تمام فرکانس صوتی اشک فریاد بزنم که :

«وا محمداه....... وا علیاه......»

دلم می خواهد از عمق جگر ضجه بزنم :

« چقدر برادران و خواهرانم را بی کس گرفته اید!!

پدر! بیا و خون خواهی کن پدر. بیا و به خاطر حق طلب قصاص کن پدر. دادگاه این مردمان قصاص سرش نمی شود.

پدر ! مگر قرار نشد که دادستان از ذریه ی تو باشد ؟!! مگر قرار نشد که دادستان معصوم باشد؟!! مگر نگفتی که دادستان از قاضی حق رأی دارد؟!! مگر ............

خسته شده ام پدر از این دنیای ناموزون نا نجیب. از این همه بی پدری. از این همه بی دادستانی. از این همه بی...... 

بس است پدر! تو به عنایتت ببخش! غلط کردم پدر! غلط کردم. بس است. تو را به خدا دیگر بس است.....


بعدن نوشت۱:   امروز(سه شنبه۱۳ اسفند ۸۷) توی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دادگاه دانشجویی محاکمه ی جنایتکاران رژیم صهیونیست بود.

 بعدن نوشت۲:   امروز عصر هنوز چند روز مانده به طلوع؟!!

 بعدن نوشت۳:   "انا و علی ابوا هذه الامة"   (حضرت پدر(ص) )

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 
قبلا نوشت:

تازه بعد از ۲۴ ساعت به خودم می آیم که :"بچه ها واقعا رفته اند جنوب و من نه" .


یادهایم از طرح خدمت رسانی به مناطق محروم (دیشموک۲):

دوازده(۱۲):

 خیلی از عمره نمی گذرد.

هنوز برگه ی هواپیمایی به دسته ی چمدان باقی ست.

من اصلا خودم را نمی شناسم. هیچ از این اوضاع راضی نیستم. کلافگی تار عنکبوت روحم شده. امان از این مقاومت و کشسانی تار عنکبوت.

با خودم فکر می کنم که من با این حالم اصلا به درد طرح که هیچ به درد خودم هم نمی خورم.

هی سعی می کنم که حال خودم را بهتر کنم و هی بدترش می کنم. هی به خودم فشار بیشتری تحمیل می کنم و هی وسواس مثل خوره به جانم می افتد و هی اوضاع بدتر می شود.

 به حج فکر نمی کنم. میدانم که حالم مربوط به حج است. مربوط به نارضایتیم از حج. از همان اولش هم از اینکه این اوضاع پیش بیاید می ترسیدم. و حالا پیش آمده . بدجور هم پیش آمده .

بهم می گوید: "طرح به تو احتیاج داره". و من خیال برم می دارد که اگر نباشم طوفان حادثه ها طرح را در هم می شکند. خیال برم می دارد که "من" .

عزمم را توی کوله بار خیالم می ریزم که راهی شوم.چمدان کوچک حج را می بندم و ....

................

فولاد طبق معمول پیش از اردوها شلوغ است. ولی من هنوز کلافه ام.انقدر که از آن شلوغی ها هیچ یادم نمی آید!!!

شب به بلندی نیم ساعت آخر کلاس استاد های دوست نداشتنی می گذرد.

و صبح و حرکت و "توجیهی"

................

به شدت محتاج اینم که یک نفر یک چیز مناسب حالم بگوید و من را از این گردابی که دارم توش خفه می شوم نجات دهد.

از آن ۳تا نکته که فرهنگی طرح برایمان داشت ۲تاش یادم هست:

**حدیثی از حضرت رسول(ص):«همانا در روزهای عمرتان نسیم های رحمتی از جانب خدا برایتان می وزد.به هوش باشید که آنها را از دست ندهید!»

من دوباره یاد حج از دست رفته ام می افتم. و دوباره وسواس به جانم می افتد که باید از موقعیت طرح استفاده کنم. نباید نسیمش از دستم برود.

**و آن ماجرای ادعاهای سلمان که مدعی می شود تمام روز ها را روزه می گیرد و تمام شب را به عبادت طی می کند و هر روز یک ختم قرآن می کند. و آن اعتراض ها که از نادانیست و یا از ناباوری. از ناسلمانی. و آن توضیحات سلمان که از اعتقادش است. از باورش. از سلمان بودنش.

"شاید ما اول این طور فکر کنیم چقدر اینها روش های خوبی برای زیر آبی رفتنه. سه بار توحید می خونیم و یک ختم قرآن حساب میشه. با وضو می خوابیم و ثواب شب زنده داری رو می بریم. یک روز در ماه روزه می گیریم و خدا سه برابر حساب می کنه و انگار کل ماه رو روزه بودیم. اما اگه بیشتر دقت نیم می بینیم که اینها به خاطر اعتمادیه که سلمان به خدا داره. اگه من شب رو با وضو بخوابم و فردا کسی ازم سوال کنه دیشب رو شب زنده داری کردی من می گم :"نه". اما سلمان می گه آره . چون اون به قولی که خدا داده اعتماد داره. ما به اندازه ای که به حرف یک دیوانه اعتماد می کنیم به حرف خدا اعتماد نمی کنیم."

(فرهنگی طرح امام حسین(ع))

از قضا همه ی نکته ها تکراری است!


بعدن نوشت۱:

استاد: "شاید با یک مقایسه بهتر متوجه شویم .: اگر یک میله از جنس تار عنکبوت بسازیم در کنار یک میله ی فلزی و بخواهیم با این دو یک هواپیما رو بکشیم. اگر اون میله ی فلزی بشکنه توانایی میله تار عنکبوتی انقدر هست که این کار رو برای ما انجام بده."

بعدن نوشت۲:

شاید باید این همه از حج بگذرد. از توجیهی دیشموک ۲. از بسته ی فرهنگی طرح امام حسین(ع) تا من بالاخره به این نکته برسم که:

 "تو مگر چقدری؟! مگر چقدر حالیت می شود؟! مگر چقدر از خودت سر در می آوری؟! مگر چقدر بلدی خودت را و دنیای این همه متغیر دار اطرافت را تبیین کنی؟! مگر اگر همه ی اینها را بلد باشی چقدر تدبیر سرت می شود؟! خیلی چلاق تر از این حرف هایی بیچاره!!!

تو مگر بی صاحبی؟! تو مگر خدا نداری؟! بی اعتقاد! بی اعتماد! نا سلمان!

چی خیال کرده ای؟! خیال برت داشته که دست خودت است که بخواهی نسیم های خدا را بقاپی؟! خیال کرده ای اصلا تو حالیت می شود که نسیم چه رنگ و بویی دارد؟! اگر خواب بودی چه؟!

تو زورت نمی رسد وقت خواب پلکت را نگه داری. سرت به تنت سنگینی می کند. یک کسی هست که دنیا را روی یک انگشت می چرخاند. یک کسی هم هست که اراده اش "فیکن" می کند.

تو چی؟! تو که هیچکدام اینها نیستی. عرضه داشته باش و لا اقل به این چیزها معترف باش. اعتراف توی همه ی دادگاه ها برای مجرم تخفیف می آورد."

بعدن نوشت۳:

حالا تکراری هم بود و تو چندباره می شنیدی و اینطوری شد. اینهمه طول کشید تا جا بیفتد.

«همان غذاهای طبیعی هم شب به شب عوض می شود و ما دو شب غذای واحد نخورده ایم. حتی اگر دو وعده را از یک غذا بخوری باز آن دو غذا یکی نیست. نه ساعتش آن ساعت است نه غذایش. آن گوشت قبلی را خوردی این یک گوشت دیگر است. خودت هم از آن غذا تا این غذا عوض شده ای. در دنیا هیچ چیزی تکراری نداریم. غذاهای ایمانی هم اینطور است والا نمازهایی که ما هر روز می خوانیم تکراری بود. در حالی که ما تکراری نداریم. همه اش تازه است. حواست را جمع کن هر بسم الله که می گویی تازه است! »   (حاج آقا دولابی)

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 9 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  |