تبليغاتX
حجره ی دانشجوئی یک بسیجی
در ادامه ی رفتن رقص کنان زیر شمشیر غمش!!

این لینک را ببین و هرجا می تونی فریادش بزن.

یا حسین

هیهات من الذله

مرگ بر اسرائیل

مرگ بر سعودی صهیونیسم

مرگ بر سکوت...

پول خرید این کالا ها =پول ریختن خون مردم فلسطین

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 دی1387ساعت 8 بعد از ظهر  توسط زهرا- الف  | 
"بخوان فل اعوذ برب الفلق که این سرخی از خون فرزند رسول خدا حسین بن علی(ع) رنگ گرفته است." (شهید آوینی)

**

غم به خیمه می ماند که از ازل بر نهایت هستی میخش را کوبیده اند.

غمی که عادتمان شده است.

عادت ها رنگشان مات است. عادت ها دیگر خودش نیستند.

 هر سال برایت روضه قتلگاه می خوانند. روضه ی باز . روضه ی نهی شده. و عادت شده که هر ساله شده. و گرنه همان اول بار حقش بود که جان بگذاری سر معرفتت.

عادت شده برایت که بشنوی این جملات را:«                                         »

همین می شود که هنوز هم که هنوز است .........

عصر عادات است. کم کمک خودت هم برای خودت عادت می شوی.خودت و هستی ات. فراموش می کنی که: "من" هستم. "من" را "او" خواسته که باشم. "او" "من" را نگاه کرده و به "من" گفته باش.

همین می شود که همینجوری به خودت ادامه می دهی.

همین می شود که آن شوق عظیم را دیگر فی وجهت نمی توان دید.

**

غمی که همه ی عناصر خلقت را به لبیک گرفته است.

باد را آنگاه که آه می شود. آب را همانوقت که اشک می شود. آتش را آنگاه که دلت را می سوزاند. و خاک را آنگاه که........

"هر شهیدی کربلایی دارد که خاک آن کربلا تشنه ی خون اوست و زمان انتظار می کشد تا پای آن شهید به آن کربلا رسد و آنگاه........." (شهید آوینی)

**************

آن شوق عظیم اگر برایت عادت نشود همه تن لبیک می شوی. محرم که رسید محرم می شوی. غمش روی دلت سنگینی می کند. هی دلت می خواهدش. دلت می خواهد که دوباره از همان نگاه ها بهت بیندازد که فقط مال خودت است. دلت به فلق می نشیند. به طلوع می رسی. به رقص در می آیی. به سرخی می افتی. به خودت می رسی. خودت شده ای. مثل همان اول بار که هیچکس نبود و او نگاهت می کرد.


بعدن نوشت:

اگر عادت نشده بود که امروز غذا از گلویم پایین نمی رفت.

عادت شده که خبرش برسد:«امروز هم در فلسطین..........  »

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 دی1387ساعت 4 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 
به یاد نوای دلنشین جبهه ها و آن رزمنده ای که آرام آرام می خواند و بر سر میزد و زمستان هم بود گمانم،چون ازهمان کلاه کش بافهای سبز سپاهی سرش بود! :

 

                                  نسیمی جان فزا می آید

                                  بوی کرب و بلا می آید

                                     

                                                               بوی کرب و بلا می آید

                                                               بوی کرب و بلا می آید....

                        

                                                   

 

محرم علی رغم شلوغی ظاهریش تماماً سکوت است یا به قول حاج آقا یکتای خودمان که همیشه ما را به این سفارش میکند،ذکر ،فکر،سکوت است!

و چه سکوت صدا داریست این محرم که هنوز هم که هم هنوزه هر سال بیشتر از سال پیش گوشمان را می نوازد!

خدا میداند که چقدر انتظار این ایام را میکشیدم،انتظار پوشیدن پیراهن عزایت را حسین...

که هر سال که میگذرد بیشتر ضجه میکشم که کاش خدا این نازنین را نمی آفرید که گرفتتش این همه غمگینمان کند که اگر حسین در این زمانه می بود...

یاد آقا سید مرتضی آوینی بخیر(ناخود آگاه به ذهنم می آید!)

..........................

امروز بعد از نماز داشتم از کنار مسجد دانشگاه رد میشدم.کاش می توانستم همه اش را بشنوم اما نشد.

مکبر مسجد با آن صدای خوشش ابتدا سلام آخر زیارت عاشورا را زمزمه کرد وسپس این بیت را خواند که تمام محرم را دروجودم حل کرد! :

 

سلام من به محرم             به ماه دلبر زینب....

 (آتش خیمه های امام تمام وجودم را گرفت)

 

السلام علی الحسین

وعلی علی بن الحسین

وعلی اولاد الحسین

وعلی اصحاب الحسین

و سلام برتنها علمدار همیشگی تاریخ، قمر بی مثال بنی هاشم

........................

پی نوشت:

سلام بر عاشقان اباعبدالله(علیه السلام) در ابتدا و انتها ومیانه ی تاریخ

کربلا ما را نیز در خیل کربلائیان بپذیر...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 دی1387ساعت 11 بعد از ظهر  توسط زهرا- الف  |