|
(جرقه اش از وبلاگ ارمیا به ذهنم رسید:دل من شکسته تر از شیشه های شهر شماست.../)
۵شنبه ی پیش بود گمانم ... صبح بهشت زهرا بودم.جایتان اصلا خالی نبود!همان بهتر که هیچ کدامتان نبودید که ناسزا که نه!سزا هایی را که مادران شهدا به مسئولین یکسان سازی(تخریب)قبور شهدا میدادند را بشنوید!و جالب اینجا بود که پیمانکاران می گفتند اکثریت خانواده ی شهدا راضی اند!!!ومن ماندم که آیا من راضی ام؟یا آن مادران شهدا که نفرین می کردند و میگفتند مگر اینکه از روی جنازه ی ما رد شوید... و آن مادر شهیدی که سواد نداشت و قبر پسرش را از طاقچه ی زمان جنگش می شناخت و آن یکی که در جریان تخریب تمام محتویات طاقچه شوهرش را از اطراف جمع کرده بود(در حالیکه مدیر کل بهشت زهرا در مصاحبه اش گفته بود:تمام متعلقات شهید را در جایی نگه داری می کنیم و بعد تحویل میدهیم!گویا منظورش از بعد قیامت بود!) و آن دیگری که میگفت اگر خراب کنید شبانه می آیم و تمام سنگ های نویی را که گذاشتید می شکنم و....و... و تمام اینها آخر به نام همان هایی تمام میشود که بی هیچ چشم داشتی جگر گوشه ی خود را به جبهه فرستادند و بعد از آن برچسب گرفتن یخچال و ماشین لباس شویی به آنها زدند!حالا هم آنها که هیچ گاه عادل نبودند میگویند باز هم پولهای این ملت مظلوم خرج کشته های 30 سال پیش شد! خدا به داد غربت ما برسد! و اگر خواست یا دلش به حالمان سوخت یوسفش را روانه کند.... ------------------------------------------ بعداْ نوشت۱: پنجشنبه ۲۳/۳/۸۷ دهها تن از مادران شهدا در اعتراض به طرح بازسازی مزار شهیدانشان در مقابل ساختمان خانه شهید تجمع و مسئولین این مرکز را که روحشان هم از این داستان خبر ندارد ، به شدت تهدید کردند ، سپس با حضور مسئولین سازمان بهشت زهرا (س) و مذاکره ای بی نتیجه و ادامه تهدیدات خانواده های شهدا رسیدگی به درخواست آنها به هفته های بعد موکول شد . (از وبلاگ زائر شهید:چرا بازسازی؟!) ----------------------------------------------------- بعداْ نوشت۲:غرضم از آوردن دوباره ی این مطلب این بود که یادمون نره یه زمانی نسبت به این مساله معترض بودیم ولی دوباره خاموش شدیم!نمی دونم چمون شده؟!دانشجو هم دانشجوی پیرو خط امام! کامنت احتیاج نیست لطفاْ فقط تامل کنید... اینم عیدی عید غدیر: فردوس نقشه ايست ز ايوان كوي تو يوسف اسير جلوه و مبهوت روي تو
شيعه خبرنگار غدير است در جهان كفش تمام شيعه نثار عدوي تو سلامتی شهدا صلوات
+ نوشته شده در چهارشنبه 27 آذر1387ساعت 11 بعد از ظهر  توسط زهرا- الف
|
وقتی خبرها را زیر و رو می کردم فقط از آن ۲۰ -۳۰ نفری که شلوغ بازی (واقعاً بازی) در آورده بودند خبر بود. تالار شهید چمران فنی پر بود. ما روی پله ها نشسته بودیم و کلی از دست این دوربینهای .... شاکی بودم و معذب. اما......... یکی نبود به ما بگوید این چه وضعش است؟؟!! جمعیت مال ما بود و خبرها مال آنها. جمعیت مال ما بود و صدایی که از دانشگاه بیرون می رفت مال آنها. ما توی تالار نگاهمان به جناب سخنران بود و آنها دم نرده ها و نگاه مردم به آنها. ۱۶ آذرهای سالهای قبل را این چیزها تلخ می کرد. کأنه ماست!!!!!!! ............ تبلیغاتش بالاخره آمد. "آیا به سکوت می توان ایمان داشت؟!" شنبه ۱۶ آذر- ساعت ۱۲:۳۰- تالار شهید چمران دانشکده فنی دانشگاه تهران بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران الحمد لله و المنة که برنامه آخر وقت ۴شنبه نیست!!! ............ دیرم شده. دم در نگهبانها را که می بینم خنده ام می گیرد. از این نوارها که اول مهر آقا پلیس ها می زنند روی لباسشان دارند. ۱۶ آذر را بهمان تبریک گفته اند. خنده دار تر اینکه............نفری یک عدد رز سرخ............... کارت می زنم و تا به خودشان بجنبند در می روم که مجبور نشوم بگویم :"نمی خوام" توی آزمایشگاه بچه ها که البته همه هم از گل ها استقبال کرده اند نظرشان این است که می خواهند ....مان کنند. من هم با بچه ها موافقم. هنوز صبح است اما از ورود هر دانشجوی غیر دانشگاه تهرانی جلوگیری می شود. ساعت ۱۲:۳۰ است که برمی گردم دانشگاه و جلوی در چندین نفر بدون کارتند و پس بیرون می مانند. جلوی فنی همیشه ی خدا شلوغ است. این روزها هم که دیگر خوراک تجمع و از اینها بازی است. می روم توی تالار. از شواهد بر می آید که از برنامه استقبال خواهد شد. هنوز چند ردیف بیشتر پر نشده. اما سرعت ورود بالاست. دست بچه ها خط می خورد و من و یکی از رفقا را می گذارند ته تالار که مثلاً راهنمایی کنیم و از این حرف ها. ما هم هی از خودمان عکس می اندازیم. از اعتماد به نفس زیاد رنج می بریم. سرعت پر شدن تالار ما را به خود می آورد. روی پله ها ردیف و چفت هم نشسته اند. اما باز هم جمعیت وسط تالار به سختی ایستاده اند. تالار در حال انفجار است. سرود ملی کلیپ(احمدی نژاد می زند توی دهن آمریکا و تالار کف می زند) قرآن مجری(که چفیه روی دوشش است و لباس مشکی پوشیده) مجری از دانشجوها می خواهد که به احترام شهادت امام باقر(علیه السلام) به جای کف زدن از صلوات و تکبیر استفاده کنند. بخش هیجان انگیز برنامه: تریبون آزاد دانشجویی از صحبت های اولین نفر هیچی نمی فهمم. آرام و آرام دومین نفر از بچه های انجمن اسلامی سوال دارد:" رگه های وابستگی؟؟!!!! ادعای آزادی؟؟؟!!!!" سومین نفر عقیده دارد که احمدی نژاد نمی تواند. انتقاد به احمدی نژاد هم انتقاد به اسلام نیست.(در اینجا معلوم میگردد که جمعی از دوستان حاضر در تالار با این دوستمان هم عقیده اند. کف می زنند.) چهارمین نفر عقیده دارد که سوین نفر اشتباه می کند. چهارمین نفر خاتمی را مرور می کند.(بقیه ی تالار که غالب جمعیتند صلوات می فرستند.) پنجمین نفر حرفهای پیرمراد شیرین زبانمان را گوش زد می کند. از انقلاب فرهنگی می گوید که دانشگاه دچارش نشد. از اینکه ما چرا از اساتید نمی خواهیم؟ دلش می خواهد خلقت خدا را الهی ببیند. الهی یادش بگیرد. ششمین نفر عقیده دارد که اگرچه ۱۶ آذر روز استکبار ستیزی نام گرفته اما ماهیتش "اعتراض به حکومت"!!!! است.(یعنی ما اعتراض می کنیم پس هستیم!!!!یعنی ما در کل معترضیم!!!؟؟؟) بخش اول صحبت های هفتمین نفر که توصیه به رفقای انجمنی بود یادم نیست.(با من که نبود)در ادامه از لاریجانی پرسید که چرا ........؟ هشتمین نفر پیش گویی کرد که طرفداران جامعه ی مدنی باید ۵ سال دیگر متمدن بمانند و به رأی مردم احترام بگذارند. و اینکه حمایت ما از احمدی نژاد حمایت از گفتمان اوست که همان گفتمان انقلاب است. و اشکال گرفت به مدعیان "دانستن حق مردم است" که چه طور دست آوردهای نظام را به مردم خبر نمی دهید . پرتاب حامل ماهواره را حتی..... آخرین نفر هم هشدار داد که مردم مراقب باشید که دینتان را دست کی می دهید. میان این صحبت ها هی کف و صلوات و تکبیر بود که بلند می شد . تریبون آزاد تمام شده بود و یک پسر گلی وسط جمعیت می خواست حرف بزند. مجری به دوستمان ۳۰ ثانیه وقت داد و دوستمان گفت:"این تذهبون؟!..... احمدی نژاد و خاتمی را رها کنید......به فکر خودمان باشیم..." (همین) حالا هم قصد دارد از تالار خارج شود. جمعیت آن وسط سرپا ایستاده اند و هیچ راهی نیست. کمی شلوغ می کند. ملت حواسشان هست. تکبیر می فرستند. صدای الله اکبر هر صدای دیگری را ساکت می کند. صدای الله اکبر آرامش پویایی می دواند توی رگ جمعیت. صدای الله اکبر بلند و کوبنده و با عزت. جمعیت آرام می شود. دیگر برای سرپا ایستان هم جا نیست. یکسری می روند روی سن و پای میز سخنرانی می نشینند.
و استاد سعید زیبا کلام موضوع یک کار پژوهشی ست. دانشجو. از درب پایین می روم بیرون و سر و گوشی آب می دهم. چیز خاصی نیست جز شلوغی. ساعت نزدیک ۱۵ است و قرار است که از جلوی فنی تجمعی از دانشجویان مسلمان به راه بیفتند. با استاد نامه نگاری می کنندو استاد بزرگوارانه می پذیرند. احساس شرمندگی می کنم که بحث ایشان ناتمام ماند...... جمعیت از در بالا خارج می شوند و من از در پایین !!!!! جمعیت شروع می کند به شعار دادن. و طبق معمول بلندگوی خراب بسیج........ جمعیت راه می افتد و از جلوی کتابجانه مرکزی و بعد ادبیات و بعد هنرها و بعد می رود سمت سردر اصلی. دوباره سخنران دانشجویی. جمعیت دور می زند. از جلوی حقوق - علوم سیاسی رد می شودو دوباره کتابخانه و این بار می رود سمت مسجد. نوحه می خوانند و سینه زنی . غلط بکنیم عرض ارادت نکنیم. چی هستم اگر امام نداشته باشیم؟ " ...و مگر از درون این خاک اگر نردبانی رو به آسمان نباشد جز کرم هایی فربه و تن پرور بر می آید؟!"(شهید آوینی) دعای فرج و تمام و امیدی که در راه است. و ادامه و مسیری که پیش روست و طوبی گزارشي از تجمع دانشجويان در دانشگاه تهران (خبرگزاری فارس)
+ نوشته شده در شنبه 16 آذر1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی
|
زیر قدم هایت باران می زند......
زیر نگاهت دوباره همان همیشه ی نم ناک ..... توی این فصل غمین که پر است از ابر و باران و سرما..... و من که هنوز توی این عریانی درخت ها دنبال مردی مرد....... می روی هرچند تنها...... می روی که امروز مرا به خودت دلگرم کنی ای مرد....... جنگل به یمن قیام تو پابرجاست. و دریا به شوق نگاه تو آبی........ تمام شرف دیار منی "میرزا". تمام آبروی "گیلان".........
+ نوشته شده در دوشنبه 11 آذر1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی
|
یادهایم ار طرح خدمت رسانی به مناطق محروم(قوشخانه)
یازده(۱۱): هنوز هم همانجاییم و هنوز تاریکی ست. راننده شروع می کند و ما شروع می کنیم. راننده استارت را و ما صلوات را. راننده رها می کند و ما رها می کنیم. راننده می رود سراغ موتور و ما می رویم سراغ خودمان. راننده دستی به دل موتورش می زند و ما دستی به دل خودمان. راننده بر می گردد و امیدوار... ما برمی گردیم و دلواپس.... راننده استارت می زند و روشن می کند.... ما........... می ترسم.... اگر نشود! اگر روشن نشوم! ********* همانجا است که کم کم نزدیک می شوی. همانجا است که به لحظه شماری می افتی. همانجا است که رخت بر می بندی. راه می افتی و می روی که شروع کنی. قبل از رسیدن باید شروع کنی. قبل از رسیدن باید آماده شوی. قبل از این که برسی وارد شده ای. هنوز کلی راه مانده که برسی ولی وارد می شوی. باید مکث کنی. مکث می کنی که نیت کنی. نیت تأمل می خواهد. مکث می کنی که چیزی را بگویی. بایدی است. باید یک چیزی را بگویی. باید همان چیزی را که خودش گفته بگویی. باید بگویی: "لبیک اللهم لبیک. لبیک لا شریک لک لبیک. ان الحمد و النعمة لک والملک. لا شریک لک لبیک." باید حواست را جمع کنی که چه کاره ای. باید حواست باشد که فقط برای او حاضری از این کارها بکنی. باید حواست باشد که ممنونش باشی که همه چیزت را ازت گرفته که فقط مال خودش بشوی. باید حواست باشد که همه ی اینها از اوست. باید حواست باشد که اینجا هم مال اوست. آنجایی که داری می روی هم . خیال کردی که به همین راحتی ها است؟ مگر صدایت در می آید؟ وقتی که دل می لرزد حنجره می ترسد. خدا رحم می کند و دلت را به آب اشک می سپارد که آرام شود. حالا حنجره شروع می کند به تپیدن. :"لبیک اللهم لبیک. لبیک لا شریک لک لبیک. ان الحمد و النعمة لک والملک. لا شریک لک لبیک." همان حس غریبی که برایت تعریف کرده بود:«احساس می کنی که عروس خدا شدی» حالا محرم شده ای. مثل کودکی که در قنداق می پیچند. همه ی حواسش به تو است. بچه های توی قنداق بس که ناتوانند شیرینند. بس که محدودند. بس که هیچ کاره اند.
+ نوشته شده در جمعه 1 آذر1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی
|
|
|