|
من مثل هم حجره ایم عادت به نوشتن درونیات ندارم!ترجیح میدهم اشاره ای به از دست رفته های ناگزیر بکنم و گلایه ای از بودنم... اولین روز دبستان بازگرد باز گرد ای خاطرات کودکی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط زهرا- الف
|
اگر تازگی ها نگاهت سیاهی برود....
اگر مشکوک شده باشی به داشتن گواتر و یا دریافت Stereptococuse pyogenes...... (خیلی که غیر ممکن نیست. می شود. بعدن تر روشنت می کنم که می شود.) اگر احساس کنی که درد شدیدی روی قلبت چنبره زده ..... اگر چند مدت باشد که برای عقده های اشکیت اضافه کاری جور کرده باشی..... ................. همه چیز این عالم به هم ربط دارد. هر جوری که دلت می خواهد فکر کن....آزادی. "نگاهت که سیاهی می رود" یعنی ضعف کرده ای. فشارت افتاده. یا "شیرینی" آنچه به مغزت می رسد کافی نبوده...یا "نمکش".یا اصلاً حجم آنچه که به مغزت می رسد کافی نیست. حجم همان "خون". "گواتر" که می گیری به خاطر این است که "ید" کمی به بدنت رسیده و این "تیروئید" با وجدان هی بزرگ می شود که بتواند بیشتر کار کند و همان اندک ید را از دست ندهد. "ید" را هم که خودت می دانی توی "نمک" است. Stereptococuse pyogenes مگر چه کار می کند؟ گلویت را چرکی می کند. به قول استاد:"عامل گلودرد چرکی" حالا اگر این "گلودرد چرکی" را درمان نکنی!! ......"رماتیسم قلبی" می گیری. جالب اینجا است که در این مورد کار بیش اندازه ی "سیستم ایمنی" است که گرفتارت می کند. جالب تر اینکه "درد شدیدی روی قلبت چنبره زده". کار "عقده های اشکی" در اصل محافظت از چشم های شماست. توسط "اشک". چشم های ما نیاز به یک محیط همیشه مرطوب دارند. البته اشکی که از این عقده ها ترشح می شود "نمک" دارد و "لیزوزیم".(لیزوزیم:یک ترکیب باکتری کش است که در تمام ترشحات بدن به جز عرق وجود دارد.) ..................... با این شرایط بدنت برای زنده نگه داشتن تو "بسته های پیشنهادی" مختلفی را امتحان می کند. در کل "هومئوستازی" می کند. (یعنی با به کار گرفتن مسیرهای مختلف که تو اصلاً حواست بهشان نیست و خیلی ها را هم نمی دانی...تغییرات "محیط داخلی" و "محیط خارجی" را با هم هماهنگ می کند. تا تو یک "محیط پایدار" داشته باشی. تا تو زنده بمانی.) ..................... حالا منطقی است که توی این واویلا هلک و هلک بروی و عکس محبوب دست نیافتنی و یار سفر کرده ات را از آن سوراخ شیشه ای بگیری تو و به طرف بگویی: «آقا! "دعوت" لطفاً.» ؟ ..................... «...................................» استاد ها بعد این همه واحد که برایمان از شگفتی ها گفته اند...نگفته اند که "حالی که خدا به بنده اش می دهد" کجای هومئوستازی تعریف می شود. بعد از این همه "بشارت" و "انذار".......هنوز حتی تأثیر یک "دوست خوب" را در ایجاد یک "محیط پایدار" برای "ادامه ی حیات" پاس نکرده ایم. چه رسد به ............ ...................... روی "محیط پایدار" کلی حرف دارم. آیا واقعاً.....؟؟؟؟؟
بعدن نوشت۱:امیدوارم که توانسته باشم روشن کنم. چه چیزی را؟؟؟ خودم دقیقاً نمی دانم. بعدن نوشت۲: بهانه نگیر که تخصصی بود. قرائت متفاوتی بود که سعی می شد "بومی" باشد.
+ نوشته شده در چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 11 قبل از ظهر  توسط زینب اسماعیلی
|
یادهایم از طرح خدمت رسانی به مناطق محروم.....قوشخانه ۱......
ده(۱۰): تلق و تلوق پنکه ها هیچ از هوای دم کرده ی نماز خانه کم نمی کند . نمازم را تند می خوانم و می زنم بیرون. از ساختمان ترمینال خارج می شویم . اتوبوس ها توی تاریکی پارک کرده اند و بچه ها توی چمن ها منتظر غذا هستند. مرد هوار می کشد:« تهران......بوفه» ................. کم کم باورت می شود که داری می روی یک جای خاصی. یک جوری می شوی. یک حس جدیدی دلت را و حتی فکرت را قلقلک می دهد. جاده می کشد توی دل کویر. تاریکی مطلق. وسط بیابان. ۲باند ساده بدون هیچ چیز اضافه ای. احساس تنهایی می کنی. با اینکه با بغل دستی ات مشغول بحث عقیدتی هستی. با اینکه با بغل دستی ات خیلی رفیقی. "یا رفیق من لا رفیق له" .................. اتوبوس می ایستد. خاموش می کند. چراغها را هم. پرده را میزنی کنار. تاریک تاریک. یاد خاطره ات می افتی. یاد نگاهت. یاد انگاشتت از آن خاطره. یاد آن رنگ تکراری که تازه شناخته بودیش. "وقتی که خیلی نزدیک می شوی. وقتی که می رسی بهش. وقتی که می ایستی پایش. وقتی دست می کشی و حس مخملین غریبی پیدا می کنی. رنگش برایت آشناست. خیلی تجربه اش را داشته ای. رنگ تنهایی های توست. رنگ همه ی آن وقتهایی که از بی کسی چشمهایت را روی هم گذاشته ای. سیاه سیاه. فقط سیاهی زیر پلک هایت هست. حالا دیگر هر وقت که چشم هایت را روی هم می گذاری یاد آن پارچه ی سیاه می افتی که به دیوار خانه اش آویزان بود.فکر می کنی که صورتت را چسبانده ای به پرده. فکر می کنی که تنهایی تو رنگ خدا دارد." ................. وسط جاده گیر افتاده ایم. فقط اتوبوس ما توی جاده است. تنها توی تاریکی. آنتن ها هم خالی است. هرکسی یه چیزی می پراند. تیکه ای...شوخی ای. توی دلم از بچه ها ممنونم که کسی مکاشفات خودش را روی اعصاب بقیه آوار نمی کند. احتمال قوی می دهم که توی دلشان بلوایی است. مکث.....فرصت..... "تهران.....بوفه"
قالب موقت است. هنوز با هم حجره ایم رایزنی نکرده ام.
+ نوشته شده در یکشنبه 14 مهر1387ساعت 11 قبل از ظهر  توسط زینب اسماعیلی
|
|
|