تبليغاتX
حجره ی دانشجوئی یک بسیجی

آقا اجازه؟!                  

آقا اجازه!اين دو سه خط را خودت بخوان،پيش از هجوم سرزنش و حرف ديگران!

آقا اجازه!پشت به ما كرده قلبتان؟بارِ دگر نمي دهد به دلم روي خوش نشان!

آقا اجازه!سنگ شدم مانده در كوير،باران بيار و بباران از آسمان!

باشد صبور مي شوم اما تو لا اقل،دستي براي من بده از دورها تكان!....

………………………………………………………………..

پيوست:

آقا جان،حالا كه همه رفته اند!جاي خالي شما بيشتر احساس مي شود!

متي ترانا و نراك؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه 18 مرداد1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط زهرا- الف  | 
شأن انسان در ایمان و هجرت و جهاد است و هجرت مقدمه ی جهاد فی سبیل الله است.

هجرت...هجرت از سنگینی هاست و جاذبه هایی که تو را به خاک می چسباند.

چکمه هات را بپوش...رهتوشه ات را بردار ...و هجرت کن.حضرت امام حسین (ع) در صحرای کربلا انتظار تو را می کشد.

چکمه هات را بپوش...رهتوشه ات را بردار ...و هجرت کن که پیامبران نیز همه آمده اند تا تو را از سنگینی ها رها کنند و زنجیر جاذبه ی خاک از دست و پای اراده ات بگشایند.

شأن انسان در این است که هجرت کند و از زمان و مکان و مقتضیات آنها فراتر رود و غل و زنجیر جاذبهی دنیا را از دست و پای روح خویش بگشاید و در آسمان لا یتناهای ولایت پرواز کند.

و کسی این مقام را در خواهد یافت که از خود و آنچه دوست دارد بگذرد و سر تسلیم به آسمان قربان بسپارد و مقرب شود و خداوند در جوابش:

"ان هذا لهو بلاء المبین و هدیناه بذبح عظیم"  نازل کند.

سلام علی ابراهیم


بعدن نوشت۱: چه حرفی برای گفتن دارد مسافری که به امید راهی می شود. مسافری که اگر او نخواهد به مقصد نمی رسد. و مقصد و مقصودش را هم کاش خود "او" ببرد.

بعدن نوشت۲: هجرت بانوان البته پیش نیازهایی دارد که معمولاً بزرگوارانی از پاس شدنش جلوگیری می کنند. خدا عوض می دهد. شاید بزرگواران اگر می دانستند از سر حسودی هم که شده از این عوض ها برای بانوان ردیف نمی کردند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 6 قبل از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 

یادهایم از طرح خدمت رسانی به مناطق محروم (دیشموک)

نه(۹):

یک در دو لنگه که بسته است. طرف راستت به سبک ادارات تابلوی فلزی زده اند که رویش نوشته :

                        بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران

                                                   حوزه خواهران

قبلاً هم آمده ای اینجا - برای مصاحبه -.

اما چون تازه دومین بارت است مرددی که زنگ بزنی یا نه.آدم نمی داند که با این جماعت بسیجی ها چه جوری باید تا کند. یادت می آید که دفعه ی قبل بهت گفته اند که "نمی خواد زنگ بزنید. زنگ برای آقایونه" (و احتمالاً یادت می افتد که نیششان هم تا بناگوش باز بود)

در را که باز می کنی روبرویت روی دیوار عکس چسبانده اند. آشناست. هان....همین عکس ها بود که بین مسجد و کتابخانه مرکزی ریسه کشی کرده بودند. بلکم همه اش هم کار همین عکس ها باشد. از نگاه معصومانه ی این بچه ها هیچ چیز بعید نیست. بدجوری می رود توی چش وچال آدم.

راهنمایی ات می کنند به "مهدیه". "مهدیه" یک اتاق است که فقط از بقیه ی اتاقها بزرگتر است. همین. پشت در نوشته اند:

         شنیده ام هر سال را بچه ها به نام بزرگی راهی شده اند.

         کسی که برای خدا خیلی عزیز است.

         و امسال که نوبت من است.......

         .................................................................................................

        بارها دست به سینه ایستاده ام و سلام داده ام و اشک دویده توی نگاهم

        اذن دخول خوانده ام که راهم بدهید به حریمتان

        باز هم قصد زیارت دارم آقا

        صحن و سرایتان این بار اما سنگ مرمر و چلچراغ ندارد

        دلم روشن است که دستم به ضریحتان می رسد این بار .....

        وسط این صحن و سرای خاکی

                                     یا ضامن آهو


بعدن نوشت۱: این اصلاً کجاش یادم از دیشموک بود؟

بعدن نوشت۲: عزیزی پرسیده بود "بالاخره رضوی شدی؟"

بعدن نوشت۳: برایم از تجربه ی حجش می گفت. انقدر که فرصتی نداشتم فقط جای شنیدن بود.

                    از خیلی جاها گفت.

                    مرور هول هولکی حجش تمام شد.

                   وقت برگشتن بود.

                   اگر تجربه کرده باشی خوب می فهمی.......

                   وقتی بر می گردی....با اینکه شاید تهران فرود بیایی اما بدجوری این حس را داری.

                   ته دلت انگار قند آب می کنند.

                  خوشحالی که دوباره بر می گردی زیر سایه ی خودش.

                  دلت بدجوری لک زده بود که نان خور امام رضا(ع) باشی.

بعدن نوشت۴: از نظر دوستان رؤسا که رفتنم حتمی شده.

                    از نظر آن بقیه را نمی دانم. خودشان میدانند.

                   شاید یکهویی دلشان خواست بنده شان را قلقلک بدهند. به بنده چه؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 11 قبل از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 
یادهایم از طرح خدمت رسانی به مناطق محروم(دیشموک)

هشت:

پارسال رفیقش...امسال خودش...

هی تماس می گرفتم که آخه چرا؟؟؟ خواهش می کردم.

"خبریه؟"

 "نه بابا"

"پس چی؟"

".........."

هنوز اردو توجیهی بودیم( کرج). هنوز راه داشت. کارش یه ساک بستن بود.

بس که بهش گزارش داده بودم و التماسش کرده بودم دیگه .....

آماده شده بودیم که راه بیفتیم. بدون اون. دلم خیلی گرفته بود. بدون اون صفا نداشت(برای من).

رئیس اومد و گفت:" راننده ها زدن زیر قولشون و ما رو تا یاسوج بیشتر نمی برن. آقایون دنبال راننده های جدیدی هستن. ان شاء الله فردا صبح حرکت می کنیم."

فردا شد و اون نیومد و ما رفتیم.

****

همون جای پارسالی.

 چون زیادتر شده بودیم توی راهرو هم موکت شده بود. حتی طبقه ی پایین هم استفاده می شد. نماز خونه انتقال پیدا کرده بود پایین.

کفش ها رو ورودی ساختمون در میاوردیم. اینجوری خیلی بهتر بود....از ۲ جهت:

۱- هم شهید فهمیده راحت تر وظیفش رو انجام می داد.

۲- هم کسی بعد از نماز صبح اشتباهی" نعلین حاج آقا" رو پاش نمی کرد.(دوستان ما اصلاً در مورد شماره پا توجیه نیستن)

****

هنوز هم تماس ها به قوت خودش باقی بود.

ایکاش می اومد.

بعضی حرف ها رو نمی شد زد. می بایست می نوشت. تکنولوژی چیزی دارد به اسم پیام کوتاه که گاهی بلند می شود.

نوشته بود: وقتی "امام حسین (ع)" راهم نداده......

نوشته بودم:

                چه به خونم بکشانی          چه به خوانم بنشانی

                نه من آنم که برنجم             نه تو آنی که برانی

                روز اول که خدا خلق نمود جان و تنم را

                عهد کردی که بیایی و دلم را بستانی

                من که از کوی تو بیرون نرود پای خیالم

                نکند فرق به حالم "چه بخوانی... چه برانی"

     

براش نذر کردم. مثل پارسال که برای رفیقش نذر کرده بودم. مثل همیشه نذر کرده بودم.

"نذر آقا سید" = زیارت عاشورای صد لعن و صد سلام

****

چند روزی گذشته بود. تماس گرفتم. خاموش بود. شماره خونه رو گرفتم. گفتن پرواز داشته به "یاسوج"

****

یادم رفت بگم ......طرح پارسال به اسم "امام حسین(َع)" بود.

****

عوارضی تهران رد کردیم.

گنبد چشم ر گرفت.

یه هویی زد به سرم.

" رئیس می شه من پیاده شم؟"

امانتی آقا سید رو هم تحویل دادیم.

هرچند که حرم امام.....

هرچند بهشت زهرا.....

اما "دیشموک" یه چیز دیگه است.


بعدن نوشت:

قبلی حساسیت ایجاد کرد. ولش....

این یکی شاید به روز تر باشه:

      "اوباما" یا "هیلاری"؟         

            أَللّهُمَّ ، بَيِّضْ وَجْهى يَوْمَ تَسْوَدُّ فيهِ الْوُجُوهُ

            [و لاتُسَوِّدُ وَجْهى يَوْمَ تَبَيُّضُ فيهِ الْوُجُوهُ]

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  |