تبليغاتX
حجره ی دانشجوئی یک بسیجی
در خونه ی چند نفر از بچه ها خوابیده بود.

به روی خودم نمی آوردم.

قطعی نبود.

دلم خوش بود.

دل خوشی هم خوب بود.

.......

گفتنش راحت بود.

شنیدنش ....

نوبت من هم رسیده بود.

امروز آب پاکی رو ریختن رو دستم.

آب پاکی داغ بود.(شاید تا که میکروب ها رو از بین ببره)

آب پاکی توی گلوم گیر کرد.(ریخته بودن رو دستم که.....)

آب پاکی یه جمله بود.

"تو قرار نیست بیای طرح"

به این می گن:" .................. "

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 9 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 

یادگاران 5!

پنجمین دوره طرح خدمت رسانی به مناطق محروم

بخش دیشموک-استان کهکیلویه و بویراحمد

بسیج.دانشجویی.د.ت.ع.پ

تابستان 86

(گاه نوشته های طرح)

از فولاد راه افتادیم.یه 2 روزی کرج بودیم،بعد راه افتادیم سمت یاسوج.سمت دیشموک،شهری در آسمان...

  • روز اول توجیهی کرج،آقای صمدزاده داشتند با گوگل ارث موقعیت ما را نشان میدادند.کربلا هم رفت...از روی نقشه.بین الحرمین رو روی پرده ی تالار می دیدیم.چند دقیقه ای سکوت و توسل...هیچ وقت اینقدر کربلا رو دوست نداشتم!سلام بر حسین...سلام بر قمر منیر بنی هاشم...
  • 21 مرداد 86:دیروز ماشینمان در راه خراب شد.تا اون موقع تمام مسیر به شوخی و خنده گذشته بود.یه هو هوس کردیم حدیث کسا گوش بدیم!!تموم که شد دیدم گوشی رفیقم زیارت عاشورا هم داره...شروع نشده صدای گریه ها بلند شد.انگار پشت وانت فقط جای همین خالی بود.هوا گرم بود،خیلی.زیر آفتاب با آب کم....يا ابا عبدالله
  • رهبر کیه؟روح الله ، کی خسته ست؟دشمن ، دشمن کیه؟آمریکا(پائینی ادامشه)
  • 25 مرداد 86:روستاهای من مورخانی و سربیشه سفلی بودند.که توی راهشون کلی خاک نوش جان میکردیم!یه روز بین نرمش های مورخانی وقتی پرسیدم دشمن کیه؟بچه ها هل شدن گفتن:روح الله!!
  • 25 مرداد:حاج آقا عبداللهی با ما اومدن روستا.وقتی حاج آقا داشت میومد سمت ما،بچه هام به من گفتن:خانم ،خانم!رئیس اومد...
  • ۲۵مرداد:فاطمه می گفت می خواد اسم بچه هاشو بذاره حسن و حسین و عباس و معصومه!فداش شم تازه دوم دبستانه..
  • (شب 4 شعبان)میلاد امام حسین:گمانم حاج آقا خسروی بود که اینو به یادگار گذاشت:امام سجاد(علیه السلام):عمی العباس کان نافذ البصیره فی الدین...
  • 28 مرداد:دیروز تو راه سر بیشه سفلی با بچه ها طی کردیم که بیایم به گفته ی حاج آقا یکتا وقتی رسیدیم روستا به آقا سلام بدیم.پیاده شدیم.بوی مشک میومد.هم.ن بویی که از فرش های روضه النبی هم میاد!به بچه هام گفتم:چه بوی خوبی!کدومتون عطر زدین؟همه منکر شدن....به آقا سلام دادیم.(تا آخر طرح همین یه بار یادمون موند سلام بدیم)
  • صائمی می گفت:چه بسیار لطف پنهانی که خداوند به بندگان روا می دارد و افراد دانا نیز از درک آن عاجزند!(رجوع به دو خط بالا)
  • 29 مرداد:بعد از اینکه تو سر بیشه سفلی با بچه هام نماز خوندیم،پارچه سبز تبرکی به دست تک تک شون بستم.قرار شد اول یاد خدا بیفتن بعد یاد من....
  • 29 مرداد:امروز برای بچه ها از انقلاب و امام و شهدا گفتم.یعنی گفتند!این عکسها جادو می کنن.موقع حرف زدنه من برای اولین بار کوچکترین صدایی از بچه ها در نمیومد.وقتی عکس های شهدا رو می دیدن و حرفای منه...میذاشتن کنارش،قلبشون به درد اومده بود!خیلی ناراحت شدند.به بچه ها عکس امام رو هدیه دادم.پریا بوسش کرد.بچه ها امام رو رو سینه شون گذاشتن...

حرف های ما هنوز نا تمام...

حالا امسال باز هم می روند اما بی ما! باز هم جا ماندیم!

کربلائی نشدم خجلت از این غم دارم

تا ابد در دل خود شور محرم دارم

یا حق

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 تیر1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط زهرا- الف  | 

ارميا پروژه اي پايان ناپذير

بدون مقدمه

(براي خودم)به بهانه ي ارميا

الهي هب لي کمال الانقطاع اليک...

ديگر نمي خواهم زنده بمانم،من محتاج نيست شدنم…

دردم از يارست و درمان نيز هم       مصراع بعدي را نمي نويسم چون دروغ است.مثل تمام ظواهر اين دنيا.هر چه فکر مي کنم صحنه اي را يادم نمي آيد که دل و جانم فداي او شده باشد!کجايي مصطفي من؟!

شوق رسيدن به او هست اما پاي رفتن،نه!

ارميا هم شوق داشت،هم پا!مسير را هم بلد بود.مسير خيلي گم است.از ميان وجود مي گذرد.وجود تاريک است،نور مي خواهد.وجود اگر روشن شود مسير هم روشن مي شود.

ايران و آمريکا ندارد که!يک جنگ داخلي ست،جهاد اکبر را مي گويم!

مسلم!کاري به دنياي بيرون نداشته باش.تا قيام قائم همين است که مي بينيم.بيرون را هم بايد ساخت اما بعد از ساختن مملکت درون!

امام روح الله حرفي با اين مضمون دارد که:بکوشيد مفسده در مملکت درون راه نيابد…!

با همه ي اين اوصاف،اين زندان تنگ را که به وسعت تمام آفريده هاي اوست،بايد تحمل کرد،چرا که اگر پاک زي لبخندش را مي بيني و اگر دنيا را به تو نداده بود يا ناپاک مي زيستي ديگر بعد از اين همه مصيبت حتي زلفش را هم نشانت نمي دادند!!يعني…تمام اين سختي هاي به واقع شيرين را تحمل بايد!حتي کج فهمي هاي خشي ها و جماعت خواندن هاي آرميتا را!و يا حتي سخت تر از آن اتوي کت وشلوار و يقه بسته ي گاورمنت ها را!همان حسيني که کربلايش آرزوي ماست،اگر جهادگر خوبي باشيم خريدارمان مي شود!جهاد یعنی حتی وقتی تمام فضای دیسکو ریسکو را عرق پر کرده  تو سهرابت را داشته باشی!همین!فقط شما دو نفر بدون هیچ عشق مجازی دیگری مثل آرمیتا ویا حتی بدون نیم نگاهی به حرکات موزون سوزی!

ارميا جهادگر خوبي بود که اين همه سال دوام آورد!حتي از زير پاي مردمان نجاتش دادند تا شيريني بالاتري را در غربت بچشانندش!

آمريکا هم شيرين است!حتي بيشتر از ايران!اصلا بيوتن بودن به هر معنايي که تفسيرش کني شيرين است!اگر…

ارميا بمان(خودم را مي گويم)…

کوير هم با درد و رنج و آفتابش،جزئي از زندگي ست اما..

باران حتما روزي  به کوير دل مي بارد..روز رهايي،روز لقاء

 (خورد تو حالتون ؟!گفتم که واسه خودمه!)

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط زهرا- الف  |