تبليغاتX
حجره ی دانشجوئی یک بسیجی
یادهایم از طرح خدمت رسانی به مناطق محروم(دیشموک)

هفت:

سال قبل این روستا نیامده بودیم.

روستای صبح گروه ما بود.

۲ هفته صبح ها٬"ده قاضی"

روستا دشتی نبود. خانه ها توی شیب تند روی سر هم سوار بودند.

روز اول نشستیم روی سطح سیمانی جلوی در خانه ی افسانه.چهار زانو نشسته بودم. هی سر میخوردم پایین و دوباره خودم را می کشیدم بالا.برادر کوچکش در را باز و بسته میکرد و یک ریز گریه می کرد. من و دختر بچه هایی با لباسهای رنگی منگی و خاک و خولی و پاره ماره. همه شان توی دهنم را نگاه می کردند. دهن خودشان هم باز بود. پروانه هم حتماً می خواست کنار من بشیند.  

                

جای خوبی نبود. کاملاً تو مسیر بود.

چند روز رفتیم روی سقف طویله. مدام دلواپس بودم که نکند بچه های کوچک که دیگر دختر و پسر نداشتن٬ از آنطرف بیفتند پایین. آفتاب هم که می خورد وسط مغزمان و تا خود تالاموس می رفت تو.

یک روز نوبت روستای ما بود که بچه های تیم پزشکی(شاید بشود ترجمه اش کرد "گردان"،اگر کل بچه های طرح را یک لشگر حساب کنیم) بیایند و ملت را معاینه کنند. یکی از بچه های تیم طلبه هم همراهمان بود. بچه چیه؟ خودش بچه داره. حاج آقا.مردم روستا را غریب گیر آورده بودیم و می خواستیم یکهویی نسخه ی دنیا و آخرتشان را یکجا بپیچیم و اینطوری وجدان قلمبگی خودمان را ماساژ داده باشیم.

جناب عکاس باشی هم افتخار داده بودندو از بد یا خوش روزگار همان روز همراه شده بودند. می خواستیم چی را ثبت کنیم؟ خاطراتمان را؟ یا خودمان را؟

انگار حرص و لج من از دریچه ی دوربین به چشم نمی آمد. ول کن چش و چال چرک و پوست پوست این دختر بچه های فنقلی من نمی شد که نمی شد. حواسشان همش پیش این لنز گنده و کیف کمری حاجی بود. تا بالاخره...(برای سلامتی علمای اسلام بلند صلوات بفرست.خدا خیرت بده حاج آقا)

آخرش جای خودمان را بعد از چند روز پیدا کردیم. زیر تاک ها. جای بدی نبود. تو چشم نبود. سر راه هم نبود. آفتاب هم دیگر توی مخمان نبود. اما ۴ تا گروه سنی کنار هم؟ نمی شود حواس بقیه را پرت کنی که؟ با بچه ها هم که نمی توانی بازی نکنی(که). بچه شلنگ تخته دلش می خواهد. بچه که الاغ نیست ۲ساعت بایستد کنار دیوار و فقط پلک بزند. بچه بچه است.

"ابتکار عمل خیلی خوب است"

"کار گروهی هم خیلی خوب است"

"به بچه یاد بدهی فکر کند هم خیلی خوب است"

"آموزشت هم غیر مستقیم باشد٬ بهتر جواب می دهد"

"رنگ٬ باعث تقویت یادگیری می شود"

"لذت٬ یادگیری را افزایش می دهد"

" یادگیری٬ ایجاد لذت می کند"

حالا وقتش است که یاد بگیری توی منطقه ی محروم چطور باید از کمترین امکانات استفاده کنی.(بیشتر و بهتر)....می نشینیم روی پله هایی که می رود طرف پشت بام. بچه ها دیدند طبقه ای است٬ کردنش کتابخانه. به این می گویند همان خلاقیت. همیشه پله ها همی نجوری اند. اما همیشه اینجوری نمی دیدیمش. حالا نکش و کی بکش. هی شکل می کشیم. بی ربط به هم. آخرش هم می رویم توی نوبت تا برایمان بدهند کپی کنند.

حالا مگه مریضی؟ بکش عکس اون چیز ها را بده بهشان بگو :"پاکیزه باشید"........ من این همه روضه خواندم که همین را نگویی. تو اصلاً چه کاره ای که این بچه را از بزهایش جدا کرده ای آورده ای سر کلاس خسته کننده ات؟ بچه٬ بازی می خواهد. باید حالش را ببرد. باید کیفش را کند. تو چه حق داری که بچگی را از بچه ای بگیری؟ برو شهر خودت اصلاً.

برایشان چند تا دفترچه درست می کنم. آبرنگ بچه های فرهنگی را هم جلو رویشان کش می روم و دفترچه هایشان را گل منگلی می کنم. چسب و مداد رنگی هم که توی تدارکات خودمان هست.

چقدر ذوق کرده بودند. اولش دلشان می خواست که هر کدامشان تنهایی باشند. چند گروهشان کردم و برایشان توضیح دادم که باید چه کار کنند. افسانه قهر کرده بود. ولی زیر چشم و همه هوش و حواسش پیش ما بود. .....(ـ " افسانه تو توی این گروهی. اما اگه دلت نمی خواد مجبور نیستی بازی کنی.")....بچه ها را جوری گروه بندی کرده ام که کسی زیر دست کسی از مظلومی بی کار نماند.

-بچه ها حالا برای گروه خودتون یه اسم بذارید......

زهره یک سر و گردن از بقیه سر بود. خیلی دوست داشتنی بود. با همه مهربان بود. خیلی مؤدب بود. کلی با بقیه فرق می کرد. کمکم حساب می شد.

- زهره اسم گروه شما چیه؟

- خانم می شه اسم گروه ما "یانگوم" باشه؟


یه خبری دیدم که شاید بهانه شد تا این خاطره را بنویسم. خاطره ای که کلی درگیرم کرده بود و در نظر داشتم حتماً بنویسمش.

جراید ایران ۱۴۰۴:" از فردا گشت ارشاد در سطح شهر به جمع آوری خانم هایی می پردازد که چشمانشان پف دارد. جمهوری اسلامی می پندارد که این موضوع از نشانه های تهاجم فرهنگی شرق است. جمهوری اسلامی کلی زحمت کشیده برای فرهنگ."


کشف انواع دارد.

آدم می تواند خیلی چیزها کشف کند.

آدم باید کشفیاتش را در اختیار خلق الله بگذارد.

آدم ممکن است که یک تفکر را کشف کند که توی یک وبلاگ است و بقیه ازش سود نمی برند.

تفکر با چاشنی خنده

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 

چندیست که دچار اعصاب به همی با منشاء اینترنتی شده ام.(اللهم اشفع کل مریض)

به سرم زده بود یک وبلاگ برای خودم داشته باشم. راه انداختنش کاری نداشت.

موضوعش مهم بود. اسمش مهم بد. نشانیش مهم بود.

اسم بعضی وبلاگ ها به نظرم با سلیقه و لطیف بود. اسم های اینچنینی را دوست داشتم.

چند چیز داشتم که دلم می خواست سردر این خانه ی مجازی اسمشان باشد. چند چیز که برایم خیلی دوست داشتنی تر از سلیقه ی دخترانه ای بود که می شد خرج کرد.

اسم و نشانی هرکدام جدا تعریف شده بود. بهتر. می شد خودم را به چیزهای بیشتری بچسبانم.

دلم آن روز خیلی هوای دیشموک کرده بود.نشانی حل شد: "جاده دیشموک" .

نمی شد. هرچه کلنجار رفتم با این دلم آخرش هم رضایت نداد. به این شاید روشنفکرها بگویند "دگمی". خیالی نیست.

من چیز هایی دارم که هر کارش کنم نمی توانم ازشان دل بکنم. چیزهایی که نه حکومتی هستند و نه مسجدی. "که من از مسجد و از مدرسه بیزار شدم"(شاید مدرسه به جای حکومت آمده باشد)

""داییم تعریف می کرد که برایشان مهمان آمده بود. با مهمان هایشان رفته بودند بیرون. آبگوشت را هم از صبح بار گذاشته بودند....توی کتری!!!!!.... "" .....به نظرم آبگوشت تو کتری حجره های ساده ی طلبگی به کباب لاستیکی سلف های دانشجویی ما شرف دارد.(البته آن هم خلوص نیت می خواهد و ....این ها شاید بهانه باشد...)                        

                   

به قول الماس به دانشجوها حجره نمی دهند. دلم نمی خواست در این چارچوب بگنجم. مثل فحش می ماند برایم. از همان اولش هم به اتاقهای خوابگاه می گفتم :"حجره"

"حجره ی طلبگی" یا "حجره ی دانشجویی" ؟چندان فرقی نمی کند. این دانشجوی مدرن ما ترجمه ی همان طلبه ی آخوندهای متحجر!!!! است.(بماند که شاید ما هر دو نمی دانیم که چه را می جوییم و می طلبیم......شاید اصلاً کار به "چه" نرسد)

"دانشجوی بسیجی" یا "بسیجی دانشجو" ؟ چندان فرقی... می کند. این دو تا را پس و پیش کنی....دو تا نگاه متفاوت است پشتش. (این می شود که ما اصرار داریم که خودمان را معرفی کنیم:"یک بسیجی"

حالا یکی مرا و شما را روشن کند که من کدام یکی را لایقم؟

پای نوشتن که وسط آمد دیدم نه...خانه اسباب و اثاثیه می خواهد.

با یادهایم از دیشموک شروع کردم که آن روز دلم هوایش را کرده بود. نمی شود از دیشوک بنویسم و از بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران(ب.د.د.ت) ننویسم که. از دیشموک چه طور بنویسم اگر از صفای بچه های بسیج که برایم تازگی داشت ننویسم؟ از دیشموک بنویسم و از زندگی ننویسم؟ مگر من توی خوابگاه زندگی می کردم؟ من با بچه های بسیج زندگی می کردم.

هرچیزی هم که می نویسم....آخرش یا به مسجد ختم می شود یا به مدرسه. چه کارش می توان کرد؟ (من که از مسجد و مدرسه بیزار شده بودم. چه می دانم؟..... اصلاً همه اش تقصیر خمینی است.)

یادم می آید آن روزها دلمان خیلی برای امام و آقا تنگ شده بود. یکیمان برایشان می گفت که شاید روشن شوند:"بسیج این در و دیوار و میز و صندلی نیست. بسیج ماهاییم. بچه های کف دانشکده ها"  

"بچه های کف دانشکده ها" هم "پیوندهای وبلاگ".

  یکی دیگرمان برای اینکه آب پاکی را روی دستشان بریزد گفته بود:" ما رو از در بیرون کنید از پنجره میام. از پنجره بیرون کنید از دیوار میام. از دیوار بیرون کنید از لوله بخاری میام."

هرچیزی هم که می نویسم....آخرش با به مسجد ختم می شود یا به مدرسه. چه کارش می توان کرد؟ (من که از مسجد و مدرسه بیزار شده بودم.چه می دانم؟..... اصلاً همه اش تقصیر خمینی است.) این تازه پنجره اش است. خدا لوله بخاری را ختم به خیر کند.


همه ی آنچه که در این وبلاگ آمده است نظرات و دیدگاهها و یا شاید یاوه گویی های یک شخصیت حقیقی است.(زینب اسماعیلی) 

این وبلاگ تعلق به بسیج دانشجویی دانشگاه تهران ندارد.

مدیر این وبلاگ بسیار به چارت تشکیلات پایبند بوده و هرگونه در رفتگی تشکیلاتی را محکوم می کند.

مدیر بلاگ بر آن است تا زین پس با عزمی راسخ مراقب طرز حرف زدنش باشد.

مدیر وبلاگ خود را متعهد به معرفی دانسته تا به این ترتیب از استحاله در فضای مجازی برهد و خودش باشد.

مدیر وبلاگ در حال حاظر هیچ گونه مسئولیتی در "ب.د.د.ت" ندارد.

مدیر وبلاگ عاجزانه از تمامی بزرگوارانی که حجره ی کوچکش را قابل دانسته اند استدعا دارد تا مسائل تشکیلاتی را وارد این مجال نکنند.

مدیر وبلاگ از تمامی برادرانی که لطف نموده و با نظراتشان به رشد فضای ذهنی اش یاری می رسانند استدعای عاجزانه تری دارد.

مدیر وبلاگ همچنان نیازمند یاری سبز همه تان است.

مدیر وبلاگ سرش سوت می کشد.

مدیر بلاگ خدا حافظی می کند.

مدیر وبلاگ همان فراش است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 10 قبل از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 

داغ های همه ی تاریخ را ما به یکباره دیدیم...چرا که ما امت آخر الزمانیم و خمینی این ماه بنی هاشم میراث دار همه ی صاحبان عهد بود در شب یلدای تاریخ.

**********

ما را گمان این نبود هرگز که بی او بمانیم.

**********

ما را گمان این نبود که بعد از او بمانیم. اما او رفت و زمین ماند و ما نیز بر زمین..در این پهنه ی بی منتهایی که عقل راه به جایی نمی برد.

    

امام رفت و زمین ماند و ما نیز بر زمین ماندیم ...با داغ جراحتی سخت بر دل و باری سنگین بر دوش. امام رفت تا بار تکلیف ما بر گرده ی عقل و اختیارمان بار شود و همان سان که سنت لا یتغیر خلقت بوده است چرخه ی بلیات ما را نیز به میدان کشد و آزموده شویم ...

**********

اکنون این ماییم و امانت او. دست بیعت از آستین اخلاص برآریم و در کف فرزند و برادرش و تلمیذ مدرسه اش بگذاریم......

**********

دیدیم که می شناسیمش.... و تصویرش را از این پیش در خاطر داشتیم. دیدیم که می شناسیمش نه آنسان که دیگران را... و نه حتی آنسان که خود را. چه کسی از خود آشناتر؟

              

دیدیم که می شناسیمش و آن "عهد" تازه شد. شمع می میرد و پروانه می سوزد تا آن عهد جاودانه شود. عهدی که آتش او با بالهای ما بسته است.

**********

دیری نپایید که ماه برآمد...

**********

عزیز ما! ای وصی امام عشق! آنان که معنای "ولایت" را نمی دانند در کار ما سخت درمانده اند. اما شما خوب می دانید که سرچشمه ی این تسلیم و اطاعت و محبت در کجاست.

خودتان خوب می دانید که چقدر شما را دوست می داریم و چقدر دلمان می خواست آن روز که به دیدار شما آمدیم ...سر در بغل شما پنهان کنیم و بگرییم.......

{امام(ره) و حیات باطنی انسان**(شهید آوینی)**}

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 
فقط من و مائده تو تالاریم. بیرون در کتاب های امیر خانی رو پیچ پیچی چیدن رو میز. دلم می خواد زودتر بیاد. دلم می خواد خفش کنم. با خودم درگیرم. کجایی خمینی؟

کم کم به جمعیت اضافه می شه. ته تالار اندک سروصدایی می شه که این یعنی یه کس خاصی اومده. خودشه. دلم می خواد خفش کنم. با خودم در گیم. کجایی خمینی؟

دیگه باید برنامه شروع شه. تک...... . برق های تالار قطع می شه. اوندفعه برنامه ی حقوق...ایندفعه برنامه ی علوم پایه.... .  از کل دانشگاه خبر بی برقی می رسه. دیگه بچه ها یاد گرفتن که با شمع محفل رو عارفانه کنن. درهای پایین تالار رو باز می کنیم تا نور زیاد شه. سر جاهامون می شینیم. یعنی آماده ایم. برق ها میاد. (صلوات)

مجری میره پشت تریبون و شروع میکنه. شمع ها هم هنوز روشنن. پس از اندک شرحی از جناب امیرخانی و استاد یگانه دعوت می کنه که تشریف بیارن بالا.(یه ریز غرغر میکنم که قرآن نخوندین. هیچکس نمیشنوه خوب و گرنه حتماً.....)

همه ی نگاه ها دنبالش میکنن. به سرعت از انتهای تالارـاز کنار دیوارـ خودش رو می رسونه به سکو. ریش پری داره.(خوشم میاد که خودش رو اسیر ته ریش کافیه نکرده. هرچند شاید به من هیچ ربطی نداره.) یه کیف کوله ی مشکی دستشه ازاین شق و رق ها. یه پیراهن آستین بلند تیره پوشیده که آستین هاش رو تا زده. موهاش مجعد و اندکی بلنده. شلوار کتون پارچه ای سفید پاشه. و حالا که میره بالا معلوم می شه که کفشش کتونیه.  دلم می خواد خفش کنم. با خودم درگیرم. کجایی خمینی؟

استاد یگانه هم میان بالا. دو نفری پشت میز نشستن و جناب مجری میان پایین. یعنی خودتون هر گلی زدین به سر خودتون زدید.(روش مناسب و مفیدی نیست.)

استا یگانه شروع میکنن به صحبت و.....

ادامه دارد.......


ادامه:

 "کتاب برام جالب بود. نقد رو منفی در نظر نمی گیرم" دکتر یگانه اینجوری شروع میکنن.

همینطور حواسم به کسیه که دلم می خواد خفش کنم. دلم می خواد دکتر فرصت بدن که اون هم حرف بزنه.

پیش فرضم در مورد امیرخانی یه آدم مغرور از خود راضی خشک و آدم ضایع کنه. به این بچه ی خجالتیه سربه زیر که اینها نمیاد. البته.....تا مرد سخن نگفته باشد***عیب و هنرش نهفته باشد

حرف بزن ببینم چی میگی مرد سخن نگفته ی عیب و هنر نهفته!!!

بعد از حدود ۲۰دقیقه و شاید بیشتر نوبت امیرخانی میرسه...(درگیریم با خودم بالا گرفته. به دادم برس خمینی!)

مثل یک دوست به نطرم می رسه. حاظر نیستم یه دوست رو خفه کنم.  محجوب و آروم و مودب و آسون...  .ولی هنوز درگیری سر جاشه.

بهش حق میدم :"اگه قرار بود کتاب حرفی بزنه خودش میزنه. این که من بیام و بگم من اینجا می خواستم این رو بگم درست نیست. ۴۸۰ صفحه فرصت روده درازی و پر حرفی داشتی اگه می خواستی چیزی بگی می گفتی دیگه.(منظور خودشه)"

مگه همه ی کسانی که رمان رو می خونن نقدش رو می شنون؟ ولی من اومدم که آروم شم. امید دارم که چیزی بگه و من رو از این برزخ در بیاره. شاید هم اومدم خفش کنم.  

مجری میره بالا و چند تا سوال کتبی رو می پرسه. با حوصله جواب میده. سوال شفاهی هم میپرسن.(دروغ گفتم.می پرسم)

اولش میگم که رشته ام جانور شناسیه و نقد رمان بلد نیستم و یه خواننده ای هستم که هر وقت امیر خانی چیزی نوشته پیداش کردم و خوندم.(محجوب و سر به زیر می گه شما لطف دارین...حیوونکی!!...) بعدش خود زنی میکنم که نمی دونم اونهایی که میبایست بشنون شنیدن یا نه."یه نقدی به خودمون دارم که دانشجوئیم و همیشه توی دانشگاه که زمین خودمونه شأن توپ جمع کنی داریم و هیچ وقت خودمون بازی نمی کنیم و نمیاییم اون بالا".....امیر خانی که دو تا ساعدهای دستاش رو به هم قلاب کرده و روی میز خم شده(این یعنی حواسم به توست ای مخاطب) با لبخند دوستانه ای می گه "شما من رو دانشجو حساب کنین که این بالا ام."

اول جواب دادنش یه چیزی میگه که نمی فهمم. می گم من اینو نمی فهمم یعنی چی. بلافاصله و بدون اینکه به روی خودش بیاره از ترجمه استفاده می کنه.( دمت گرم.)

به یکی از سؤالهام جواب نمیده با این که برداشت من رو کاملاً تأیید می کنه و اون هم سؤالیه که در مورد سهراب می کنم. اونجا هم می گم که سهراب مثل الیاسه. میگه کاملاًدرسته.(بچه هایی که جلو نشسته بودن میگن که آروم میگه هرچند من این فیلم رو ندیدم.)   

بابا این سؤال تو گلوم گیر کرده. جوابم رو بده امیر خانی!

یکی از بچه ها یه نوشته ای فرستاده با این مضمون که ارمیا خود تویی! چند نفر دست میزنن.

نظر خودش اینه که معمولاً نویسنده ها توی کارهای اولشون خودشون رو می نویسن. منظورش اینه که از ناشیگریه.(امید وارم فقط ارمیای ارمیا خودش باشه نه ارمیای بیوتن)

یه کسی هم که مجری می گه انشا نوشته توی برگش یه علامت سجده ی واجب گذاشته.

یه آقایی که میکروفون سیار رو گرفته که سؤال کنه همون اول میگه که بیوتن رو نخونده و یکی از رفقای  ما پخی میکنه که چون تالار ساکته صداش رو همه می شنون.(یه رفیق درست و حسابیم آرزوست)

بعد از تموم شدن برنامه طبق معمول برادران حاظر در تالار دورش رو می گیرن.البته خانم ها کم نمیارن و اونها هم ...

یکی می پرسه:" کی سایتتون راه می افته؟" جواب میده:"نمیدونم. اگه خونه ساخته بودم تا حالا تموم شده بود."(سایت راه اندازی شده ی رضا امیر خانیم آرزوست)

بنده خدا حداقل کاری که می تونه بکنه اینه که ملت رو دعوت میکنه بیان بیرون.

یکی از دختر ها ازش در مورد نقش زن در آثارش می پرسه که چرا همیشه منفعله؟ تأید میکنه و علتش رو این می دونه که اینچنین شخصیتی رو ندیده که بتونه در موردش بنویسه. و می گه که دعا کنید بتونم یه همچین شخصیتی رو بنویسم. وسط حرفهاش به نفله بودن "آرمیتا" و عروسک بودن "مهتاب" اشاره می کنه.(خدا رو شکر که عمدی بود) 

دیرش شده. باید بره اصفهان. بی خیال می شم که سؤال رو گلوم رو بپرسم.

ته برنامه مطمئن هستم که اشتباهی شدهو فکر می کنم که امیرخانی نتونسته که منظورش رو درست برسونه. آخه ارمیا الگو فرض شده در صورتی که.....

دلم فقط خمینی می خواد! هنوز با خودم درگیرم. به دادم برس خمینی!

چه قدر مونده تا ماه رمضون که بدوبدو بریم بیت و دلتنگی هامون رو پشت سر آقا اقامه کنبم؟

"آقا خدا برامون حفظت کنه."


برای اینکه بیشتر بدونین حتماً به اینجا سر بزنید. البته این دوستان هم مثل روزنامه ی همشهری نوشتن"دانشکده ی علوم پایه". باور کنین که علوم پایه یک پردیس است متشکل از ۵ دانشکده:(۱.شیمی- ۲. زمین شناسی-۳. ریاضی.آمار و علوم کامپیوتر- ۴. زیست شناسی- و ۵. فیزیک که انتهای امیر آباد و روبروی انرژی اتمیه)

نظرات جناب دکتر یگانه و امیرخانی و پرسش ها و پاسخ ها


۲تا مطلب که یکی از اساسی و دیگری مهم است رو یادم رفت:

ا- فقط مهم -: از امیرخانی پرسیدن آیا درسته که بیوتن با نامه ی شخص وزیر ارشاد مجوز چاپ گرفته؟

                   جوابش این که: نزدیک نمایشگاه بود و اگه قرار بود تو صف ممیزی بمونیم کتاب به نمایشگاه نمی رسید. من هم رفتم پیش آقای صفار هرندی و خواستم فقط زودتر کار ممیزی ما انجام بشه.همین. ایشون هم نامه نوشتن که این کار سریع تر انجام شه.(انصافاً خودم هم فکر می کردم که پارتی بازی کردن) کلی هم خواهش کرد که وقت ملت رو با این بازی ها نگیریم.

۲- اساسی-: نمی دونم در مورد چی می گفت که به اینجا رسید:

                   حرف از نوشتن در مورد زندگی معصومین شد(یعنی خودش کشوند). می گفت (و راست می گفت): نمی شه اینجوری از معصومین نوشت. من چه می دونم الان که معصوم به اینجا رسیدن کدوم طرفی می رن؟ من شاید بتونم جای یکی از همراهان باشم و بگم الان من از این طرف می رم. مثلاً یکی از اسب ها.(به حدی از این کرنشش در ساحت ائمه-ع- لذت بردم که دلم می خواست از ته دلم تکبیر بگم.شاید هم کف بزنم. اصلاً نیمه ی مدرن و سنتی هر دوتا از خوشی فعال شده بودن.) 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 9 قبل از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 
         بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران برگذار می کند:

 مسجد جامع خرمشهر

   مسجد الاقصی                   

 

                 از بیت المقدس تا بیت المقدس

                                   با حضور

                      سردار جعفری                             

                          سردار جعفری

               فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

               زمان: ۱شنبه ۵/خرداد/۸۷ -ساعت۱۵الی۱۷

          مکان: تالار فردوسی دانشکده ادبیات دانشگاه تهران


بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران برگذار می کند:                                   

                                     نقد و بررسی کتاب

                                                           

                                      بیوتن      

                                            با حضور

                            رضا امیرخانی

                                      رضا امیر خانی

                                         جوادی یگانه

                     زمان: ۲شنبه-۶/خرداد/۸۷ -ساعت۱۴

               مکان: تالار شهید دهشور پردیس علوم پایه دانشگاه تهران    


دلم می خواد ارمیا رو از امیر خانی پس بگیرم.

دلم می خواد هیچ کس در مورد جنگ چیزی ننویسه.

دلم می خواد بچه های جنگ رو بیش تر از این.....

ارمیای خواب گرد سیب زمینی که از مسلمونی فقط نماز خوندن و حلال فود خوردن واسش مونده.

ارمیایی که امیر خانی قربانیش می کنه. فقط بخاطر اینکه می خواد در مورد زندگی در آمریکا بنویسه.

ارمیایی که اگه عاشق آرمیتا نشه امیر خانی نمی تونه ببردش آمریکا.

ارمیایی که معلوم نیست چه ربط بی ربطی به آرمیتا داره.

ارمیایی که همیشه باید بمیره چون امیر خانی حاظر نیست کسی برای سرنوشت اون تصمیم بگیره. 

ارمیایی که نمی دونم چرا امیر خانی فکر می کنه اون باید به جای خدا و مثل خدا به خلق الله نگاه کنه و بجای خدا هم در مورد اونها قضاوت کنه.

ارمیایی که توی هر چارچوبی می گنجه.

ارمیایی که باید بره دیسکو ریسکو تا امیر خانی بتونه در مورد رقص سوزی برای خواننده بنویسه و اینکه چه جوری جانی عرق روی تن سوزی رو پاک می کنه.

ارمیایی که در مورد همه ی آدم ها شناسایی بنده رو به خدا می سپره جز آقای گاورمنت.

ارمیایی که به آدم ها ی مثل من یاد میده که چه جوری سیب زمینی عقیدتی بشیم.  

ارمیایی که هر صبح دستش رو روی زانوش می گیره و می گه یا آرمیتا...یا سهراب.

ارمیایی که ...صد رحمت به خشی.      


   بعدن نوشت۱: برنامه ی اول چنگی به دلم نزد. به امید ..... 

+ نوشته شده در  جمعه 3 خرداد1387ساعت 4 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  |