|
مشغول جلسه ی خودمونیم و فکر می کنیم که مثل تمام برنامه ها با تأخیر شروع می شه. ساعت ۳:۴۵ می ریم به سمت دانشکده ی "حقوق و علوم سیاسی". توی راه از کنار مسجد رد می شیم که ریسه کیشی شده و عکس های مربوط به طرح خدمت رسانی رو ردیف کردن رو هوا .روبرو - یعنی جلوی کتابخونه مرکزی- هم هست. چون دیرمون شده نگاه اجمالی به عکس هایی که از کنارشون رد می شیم میندازیم....مربوط به برادران گروه طلبه می شد. مثل همیشه ی خدا فضای دانشکده مخوف میزنه. و تازه وارد احساس می کنه الانه که دعوا بشه. دم در تالار شیخ انصاری شلوغه و راه ورود نیست. از بین جمعیت رد می شیم و بچه های میزبان از آشناییمون سوء استفاده میکنن وخواهش می کنن که بشینیم روی پله ها(چون صندلی ها پر شدن). روی سکو یه میزه که پشتش ۳ نفر تنگ هم نشستن. از سمت راست: عباس سلیمی نمین(رئیس دفتر مطالعات تاریخ ایران)...کسی که نمی شناسمش و گویا باید مجری بازی کنه...جناب صادق زیبا کلام(استاد دانشکده).... خبری از آقای جاسبی نیست در حالی که ....(رجوع شود به دست نوشته های یک دانشجو ) تازه جاگیر شدیم. و مشغول شناسایی محیط پیرامون هستیم.(کاری که معمولاً خانم ها وقتی وارد جایی می شن انجام میدن. این یعنی خانم ها حسن باقری شون قویه) اولین چیزی که دست گیرم می شه اینه که: طرفین مناظره اخلاق مدار نیستن. جناب سلیمی نمین اصرار که: آقای جاسبی برای حفظ موقعیت خودش به خیلی ها مدرک دکترا داده بدون اینکه طرف هزینه ای بپردازه و زحمت بکشه واین ظلم به سایر دانشجویان این دانشگاه است. بسیاری از نمایندگان مجلس و وزرا حین داشتن مسئولیت دانشجوی این دانشگاه بوده و هستن. و این نکته را قابل توجه می دانستن که این افراد یا نمره ی مفتکی و در نتیجه مدرک مفتکی گرفتن یا وظیفه ی خودشون رو در قبال مردم درست انجام ندادن. چرا که دکترا گرفتن زحمت داره. جناب صاق زیبا کلام پاسخ می دن که: بنده دوستی دارم که هم سخنگوی دولته و هم ........................................................................ ولی همه ی کارهاش رو هم خوب انجام میده.(لبخند معنی داری هم به صورت داره) بعضی کف می زنن....نویسنده هم تو دلش کف میزنه..... و ادامه میدن که: شما کدوم دانشجوی دکترا رو میشناسید که حداقل یه جا سر کار نره؟ این رو قبول دارم....اما فکر می کنم نسبت به کنایه ی قبلی غیر کارآمد تر بود.....کار داریم تا کار. ملت حاضر در تالار که حالا معلوم شده که برخی شون دانشجویان دانشگاه آزاد هستن بیخود و بی جهت کف میزنن. حضار محترم اهل خوردن حرف دلشون نیستن و به همین دلین هر دقیقه یکی از یه جای تالار فریاد بر می آورد. و چون اینجا دانشکده ی خاصی است برنامه چندین حامی نظم داره. طرفین مناظره هم که هی همدیگر رو مسخره می کنن و کنایه بار هم می کنن.(گفتم که اخلاق مدار نبودن) و مجری شخصی است که فقط دیده می شه و ابداً شنیده نمی شه. و عکاسان و خبر نگاران منتظر هستن تا یه جایی یکی داد و بی داد کنه و این دوستان چیلیک چیلیک عکس بندازن. جلسه ادامه داره که در ردیف وسط ۲نفر شروع می کنن به هم پنجول انداختن. حامیان نظم به سمت محل نزاع میرن. صدای آشنایی از بلندگو شنیده میشه.کسی میکروفون به دست جلوی سکو ایستاده و با آرامش دانشجوها رو به آرامش دعوت می کنه و با همون ارامش میگه: " امیر حسین ببرینش بیرون." هنوز تردید دارم که این کار بچه ها (یعنی بیرون بردن طرف) درسته یا نه. شخص میکروفون به دست با آرامش به دانشجوها قول توضیح میده. پسر تپلی در ردیف کناری از جا بلند شده و در حالی که خندش گرفته با خونسردی سعی می کنه که شعار بده ولی کسی پیگیر نمیشه. (ضایع میشه). دست هاش رو گره کرده و فتوا میده:" تا اون دانشجو رو برنگردونین جلسه رسمیت پیدا نمی کنه." باز هم کسی بهش محل نمیده و باز هم ضایع میشه. شخص میکروفون به دست جلوی سکو از دانشجوها به خاطر حفظ نظم و آرامش تشکر میکنه و توضیح می ده: دوستان بسیج ...دوستان انجمن اسلامی ...دوستان جامعه اسلامی....نماینده هاشون تو جلسه هستن و می تونن شهادت بدن. این دانشجویی که بردنش بیرون مشکل روانی داره و چند وقت پیش می خواسته خودش رو از طبقات بالای دانشکده پرت کنه پایین و خودکشی کنه که به کمک برادرای بسیج و انتظامات دانشکده حل شد. تا حالا چند بار قصد خودکشی داشته و ایراد از انتظاماته که راهش دادن تو. مسئله یه مسئله ی روان پزشکیه.(نفس راحتی میکشم و به تنهایی برای این مدریت بحران مسئول اسبق بسیج دانشجوی دانشکده کف می زنم که کسی جز خودم نمی فهمه.) یه آقای تپل دیگه ای که کت و شلوار پوشیده و عینک هم زده یکی از دانشجویان دانشگاه آزادی است که انگار به جای دادن شهریه یه شهریه ای هم دریافت می کنه. هی و هی پا میشه و شروع میکنه هوار زدن. خیلی انگار هوادار رئیسشونه. حامیان نظم رو کلافه کرده. گروه دانشجویان دانشگاه آزادی حامی دانشگاه یه قسمت رو به خودشون اختصاص دادن که همیشه میزبان برادران حامی نظم هستن. در ردیف پله های پایین تر ما که به سکو نزدیک تر میشه چند پسر لاغر اندام جنب و جوش توی چشمی دارن. یکیشون که یه لباس سبز آبی پوشیده هی میاد بالاتر و هی بر می گرده پایین. دو ردیف پایین تر از ما ییلاقشه و ردیف سوم از اول قشلاقش. یه بار که به ییلاق اومده یکی از دوستان حامیه نظم میاد و رو زمین کنار دستش میشینه.غافل از اینکه ناخواسته نشسته کنار دست یه دختر چادری که مثل خودم سر این مسائل حساسه.(چون به حالت اعتراض ناک پا می شه و تازه اخوی ما متوجه می شه که چه گاف گنده ای داده) جناب زیباکلام باید برن. مسئول بسیج دانشکده میره روی سکو و لوحی به عنوان تشکر بهشون تقدیم می کنه و استادشون هم تشکر می کنن. آقای تپلی جایگزین آقای زیبا کلام میشن و در ابتدای کار شروع می کنن یه دل سیر همه ی جریان رو مسخره کردن. گویا ایشون مدیر کل امور فارغ التحصیلان دانشگاه آزاد هستن(آقای سیفی). کنایه پرانی ها و بی اخلاقی ها شدت می گیره و بی نظمی هم همیطور. و مجری همچنان شنیده نمی شه. از دوستانم که میزبان هستن می پرسم این چه مجری ایه که گذاشتین؟ حرفی برای گفتن ندارن..... و همچنان بی نظمی ها ادامه داره که تو همین هاگیر و واگیر یکهو مدیر بحران جای مجری رو می گیره.( شجاعت بچه ها رو بابت تغییر مجری تحسین می کنم. از اولش هم باید یه نفر با تجربه رو می فرستادن بالا. مثلاًمناظره هم هست.) مجری جدید در شلوغی های تالار از دانشجوها درخواست میکنه: "لطفاً هیچ کس ساکت نباشه". همه میزنن زیر خنده. خودش هم خندش گرفته. اصلاح میکنه :"لطفاًهمه ساکت باشن....گفتن مجری خسته است عوضش کنیم من رو فرستادن.مجری جهنمی باشه اینجوری میشه دیگه" (جمله ی آشنایی بود. قبلاً البته در جمع داخلی هم این نکته رو گفته بودن که: تا هیچ کس نیست میگن"جهنم...تو برو" (منظور:جهنمه ضرر) یک ایراد اجراییه مشکل آفرین بی میکروفونی مجری بود. مجبور می شد هی میکروفون یکی رو -که بدبختانه همیشه میکروفون جناب سیفی بود- بکشه طرف خودش....هی پیش خودم میگم:بابا انقدر مال اینو نکش یه بار هم مال سلیمی رو بکش....کم کم حامیان دانشکاه آزاد نسبت به این موضوع حساس می شن و داد میزنن که "میکروفون اون رو بکش."...مجری هم میگه: دست راستی هستم. باشه از این به بعد از اون یکی هم استفاده می کنم. (صادقانه بود. پس خوب بود.) جناب سیفی بسیار لارج و با مزه حرف میزنه. به بچه های میزبان پیشنهاد میکنم جذبش کنن. مجری جهنمی حواسش به وقت هست و نمیذاره که حقی ضایع بشه(دانشجوی حقوقه آخه) جناب سیفی از جناب مجری تعریف میکنه:"مجری خوبه. خیلی خوبه". (بحث آرامی که ما نمی شنویم اون بالا بین دو جناب پیش میاد. انگار جناب مجری برداشت دیگه ای کرده...تموم میششه...بی سروصدا) آرامش به جلسه برگشته. اما عده ای مرغشون یه پا داره.... طرفین مناظره بحث رو ادامه میدن در مورد: پسر آقای سلیمی نمین - که بنده ی خدا نه سر پیازه نه تهش- و یک حساب ۴رقمی که تمام بچه های دانشگاه آزاد حاضر در جلسه شماره اش رو از برن و اینکه چرا دانشگاه آزاد به مجلس اجازه ی تحقیق و تفحص نداده؟ و اینکه آقای سلیمی نمین چه کاره ی این بحث است؟ و اینکه آقای سلیمی نمین پول سفر هایش رو از کجا میاره ؟ و اینکه جناب جاسبی تا کی می خواهد در این منسب باقی بمونه؟ و اینکه دولت برنامه ی اقتصادیش رو با توجه به شهریه ی دانشگاه آزاد تعیین کنه. و......... در این میان صاحبان مرغان یک پا به راه خود ادامه میدن و هر بار یکی بلند بلند شروع می کنه به فکر کردن و برادران حامی نظم نمی دونم چرا همگی با هم به محل اعزام می شن؟(هرچند برخورد دوستانه ای دارن اما صورت خوشی نداره) یکی دلش می خواد بره پشت تریبون و صحبت کنه که یکی از حامیان نظم همینطور که با گامهای بلند به طرفش میره(و بیننده ممکنه فکر کنه الانه که دست به یقه بشن) در مسیر و جوری که همه بشنون توضیح میده که:" تریبون آزاد نداریم چون برنامه مجوز تریبون آزاد رو نداره. " یکی از ردیف های جلو که دقیقاًجلوی سکو هم هست با مجری بگو مگو میکنه. مجری می گه: من خودم اداره می کنم. (حضار که متوجه شدن ساکت می شن تا بشنون)...طرف میگه :پس اداره کن....مجری با همون آرامش می گه:"من دارم اداره ام رو می کنم و به کسی ربطی نداره" (همه هو می کنن...خیلی با مزه می شه. اما انصافاً آدمی هم یه آستانه ی تحملی داره دیگه) پسر لاغری که لباس سبز ابی پوشیده بود و اهل کوچ بود(شاید اسمش پرستو باشه)حالا یه جایی روبروی سکو نشسته. تالار ساکته و جناب سیفی مشغول صحبت هستن: "....مگه مملکت قانون نداره؟" پرستو قاطع و بلند و غلیظ و با مزه می گه :"نع" جناب سیفی یکه می خوره. پرستو ادامه می ده:"دانشگاه آزادش نداره." ...دلش می خواد بیشتر حرف بزنه پس این کار رو می کنه..... و دوباره حامیان نظم.... و در تمام این مدت کنار اون دری که معمولاً مهمانها ازش وارد می شن و در پایین تالار قرار گرفته جمع کثیری از بزرگواران دارای شأن مسئولیت ایستاده اند و نظاره گر اوضاع هستن. این جمع همگی منتخبین خودمون هستن. یکیشون هر از چند گاهی بسیار خرسند می شه ولی احساساتش رو کنترل می کنه و سوژه دست هیچ شکارچی ای نمی ده(که خوب کاری می کنه.چرا که تجربه بهم میگه بعضی از شکارچی ها خیلی نامردن.) ولی سایرین خیلی به این نکته که کم هم قابل توجه نیست چندان توجهی ندارن. ساعت از ۵ گذشته....قرار بود برنامه تا ۵ باشه.... اتفاق بامزه ی دیگه ای می افته: پرستو روی سکو و پشت سر اون ۳نفر وایستاده. حامیان نظم تازه متوجه شدن ...میرن بالا ....سعی می کنن که بیارنش پایین...بین راه خودش رو به میز تریبون قلاب می کنه و دو طرف میز رو به نحو شکیلی می گیره....حامی قد بلندی به مدل خودش اینطرف یعنی پشت به تالار می ایسته.... بالاخره میارنش پایین و میبرنش بیرون...... هنوز چند دقیقه نگذشته که پرستو دوباره بر می گرده و جلوی ما می شینه..... دیگه خسته شدم...ساعت ۶ شده....مجری با دردسر مشغول جمع کردن برنامه است.....اون قسمت تالار که دست حامیان دانشگاه آزاد بود به یکباره قیام می کنن و به سمت درب خروج می رن....مجری اشاره میکنه که معلوم شد که یک عده به صورت سازماندهی شده وارد جلسه شده بودن و همونها جلسه رو به هم می زدن.(پر بیراه هم نمی گه....اکثر داد و فریادها از همون قسمت بود.) مجری ختم جلسه رو اعلام می کنه و به جناب سلیمی نمین هم یک لوح میدن..... جناب سیفی مهمان نا خوانده بودن و بعد از استعلام که دقیقه ۹۰ صورت گرفت قرار شد وارد ماجرا بشن(به قول خود بچه ها با حسن نظر بچه های بسیج) و به همین دلیل هیچی بهش ندادن...... بعد از ختم برنامه دیگه هرکی هم که تا حالا جلوی خودش رو گرفته بود صداش رو رها کرد و داد و فریاد و شیون و جیغ و واویلا و....... یه عده هم که انگار در عمر شریفشون کسی رو برای حمایت کردن نداشتن شعار میدن که: سلیمی ...سلیمی ....حمایتت می کنیم.(من با این شعار های حمایتی همیشه مشکل دارم.بعد که طرف آبرو ریزی کرد....بیا و جمعش کن...)
بعدن نوشت قابل توجه: گویا بعد از برنامه ای که وصفش آمد..... جناب جاسبی دستور تعطیلی دفاتر بسیج دانشجویی چند واحد تهران(دانشگاه آزاد) را طی نامه به این دفاتر اعلام کردن. اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم
+ نوشته شده در سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 11 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی
|
چرا کمونیست شدم؟! چرا مسلمان هستم؟! با حضور دکتر انور خامه ای از اعضای سابق حزب توده و گروه ۵۳ نفر یک شنبه ۲۲ اردیبهشت ۸۷ از ساعت ۳ تا ۵ بعدازظهر تالار شیخ انصاری دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران بسیج دانشجویی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران * انور خامه ای در حال حاضر ۹۲ سال سن دارد و از معدود بازماندگان حزب توده است*
+ نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 11 قبل از ظهر  توسط زینب اسماعیلی
|
یادهایم از طرح خدمت رسانی به مناطق محروم(دیشموک۱)
شش: نمی دونم در کل چند نفریم... بلند گویی در کار نیست...ما میریم اون طرف و تا جایی که می شه از صف آخر آقایون فاصله می گیریم.!!! دم در آبدار خونه تکیه داده به دیوار...مثل بی چاره ها...آدم دلش می سوزه... نمی تونه بیاد...باید بره همایش سالانه مسئولین بسیج دانشجویی کل کشور دمت گرم حاج آقا...اگه این رو نگفته بودی ... - فردا راه می افتین...اول میرین قم خدمت خانم اجازه می گیرین....بدون اجازه که نمی شه رفت...یکیتون هم میره گزارش کار میبره خدمت آقا امام رضا(ع)... ..................... حس جهادی عجیبی دارم...فردا صبح حرکت می کنیم.... مقصد: دیشموک
+ نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 5 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی
|
دیشبش رو در مورد موضوع "زن" صحبت کردیم....کلی خودمون از خودمون خوشمون اومده بود....
بی ریا بد هم نبود!!!! ....از همون دیشب هی پیشنهاد بحث دوباره می شد.....ما هم که انگار عقده ی نعلین به پا کردن داریم. (چه قدر هم که به پای ما گشاده) ......... - آدم به اندازه ی درکش خدا رو می فهمه. این درک رو هم خدا به آدم ها داده. چرا من نمی تونم اون خدایی رو بفهمم که مثلا امام حسین(ع) می فهمه؟ این بی عدالتی نیست؟ (منظورش از درک چیزی مثل IQ بود........براش هم بحث حسابرسی مطرح نبود......... دلش خدای بیشتری می خواست
بیوتن کتابی که مدتها خیلی ها خیلی جاها دنبالش می گشتن....بالاخره چاپ شد(سوت) نوشته ی رضا امیر خانی ان شاءالله که ارمیا رو خوندید دیگه- تقریبا پیش نیاز بیوتن محسوب میشه-....امیر خانیه دیگه نمایشگاه کتاب تهران- ناشران عمومی- راهروی ۱۵- غرفه ی۱- نشر علمی
+ نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی
|
به قیافش که نمی خوره سردار و فرمانده باشه.... ریش هم که نداره... هیچ جا هم که پوسترش نیست... کسی هم که کشته مرده ی چشم و ابروش نیست...
........................... ۲۵اسفند ۱۳۳۴:از بس که نحیفه خیلی به زنده بودنش امیدی نیست. نذر امام حسین (ع) می کنن. اسمش رو هم می ذارن غلام حسین. ۲سالش که می شه می برنش زیارت آقا. دانشجوی دامپروری دانشگاه ارومیه بود که به خاطر فعالیت های سیاسی اخراجش می کنن. امام که دستور می دن از پادگان فرار می کنه. بعد از انقلاب رشته ی حقوق دانشگاه تهران قبول می شه(همیشه این بچه های حقوق پزش رو می دن) کاری به مسئولیت هاش ندارم که این آدم ها نیازی به این معرفی ها ندارن.(برعکس ما ها که آویزون همین معرفی ها هستیم.) بین ژنرال های بعثی صداش به صدای جنگ معروف بوده-بس که هروقت از پشت بی سیم صداش اومده و برای اونها شکست به دنبال آورده- بهش میگن فرمانده فرماندهان جنگ،نابغه ی جنگ،مغز متفکر سپاه و........(...اینجا جهان اسماء و اوصاف است و اسم و وصف را با حقیقت ذات چه نسبتی است؟..شهید آوینی) ولی "حسن باقری" یه چیز دیگه است نه این ۴ تا تعاریف... به قول شهید آوینی:".....مرا نمی رسد که بال در بال جبرائیل بیفکنم." .......کتاب یادگاران حسن باقری رو بخونید،کمی به ذهنتون نزدیک تر می شه....... .................................................................. بسیج دانشجویی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران برگزار می نماید: هم زمان با سالروز عملیات بیت المقدس: بزرگداشت استراتژیست بزرگ دفاع مقدس شهید حسن باقری با سخنرانی : سردار جعفری (همرزم شهید) و دکتر الهام (همکلاسی شهید) دو شنبه از ساعت ۱۵ الی ۱۷ تالار شیخ مرتضی انصاری دانشده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران ...................................................................
+ نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 6 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی
|
یادهایم از طرح خدمت رسانی به مناطق محروم(دیشموک۱)
پنج: ...هی یه گوشی گیر می آورد و آمار می گرفت که رفیق شفیقش میاد یا نه... من هم که کلی اعتماد به نفسم بالا رفته بود ادای حاج آقا ها رو در می آوردم که :میاد ان شاءالله....می خواهی من واسش نذر کنم؟....رد خور نداره جون تو.... اون هم دیگه به طور خودکار همه ی پیشنهادها رو قبول می کرد.. ..... یه چند نفر از بچه ها می خواستن از تهران بیان....قرار شد با اونها بیاد. یه هفته از طرح می گذشت... نتونست بهشون برسه... -تو هم با اون آقا سیدت...آقا سید تو هم دیگه کار نمی کنه... -ولی من مطمئنم که میاد... -برو بابا.... ..... اومد سراغم ... -شنیدم کاز توئه که من اومدم...حالا من باید واسه این آقا سید شما چی کار کنم؟ -یه زیارت عاشورای ۱۰۰ لعن و ۱۰۰ سلام
+ نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی
|
.... ....تا چشم کار می کرد همه جوان بودند برو بچه هایی ریشو و حزب اللهی. .... این همه جوان با لباس شخصی. بی راه نیست که می گویند از تهران آدم می آورند که استقبال را شلوغش کنند. جای رفیق شفیقم خالی که سرم داد بکشد:"دیدی قطار-قطار اتوبوس-اتوبوس بسیجی می آورند برای شعار دادن.دیدی یا نه؟" تازه او از هواپیما خبر نداشت. ..... ....روز اول کابل به یک بنده خدایی زنگ زدم.نگو اشتباه گرفته بودم.تا گفتم خنه ی فلانی یارو جواب داد :غلط کردی! شروع کردم جد و آبائش را ردیف کردن. بعد ها فهمیدم که غلط کردی یعنی اشتباه کردی.... .... ...سردار پله ها را نشان می دهد اما آقا از مسیر مستقیم به سمت مقبره می آید....مسئولان یکی یکی جا می مانند. حتا یکی از محافظ ها نیز. .... ....-شما هم ریشت پر بدک نیست ها!خوب بلند است. اول کسی هستی که می بینم ریشت از من بلندتر است. من از آخوند های خودمون جلوترم شما ما را جا گذاشتی.... مولوی جوان تسبیح را کنار می گذارد و لبخند می زند اما عبدالحسینی به این راحتی ها از رو نمی رود. -شانه هم می زنی شما؟ ..... ساواکی بهمن ۵۷=رضا امیرخانی من که کلی با قلمش خوش می گذرونم. چند تا کتاب ازش خوندم که تا تموم نشه آدم ول کن ماجرا نیست: ارمیا(رمانی در مورد حال خاص شخص خاصی بعد از قبول قطع نامه) من او (رمانی در مورد عشق عفیف) نشت نشا(بررسی فرار مغزها)-بسیار متفاوت از اون چیزیه که ممکنه فکر کنید.- این تکه ها هم از کتاب داستان سیستانه. چاپ یازدهم. ۳۰۲ صفحه. ماجرای سفر ره بر به استان سیستان و بلوچستان. ولی انصافا مثل یه رمان هیجان انگیز نوشتتش
+ نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 4 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی
|
این مطلب خوردنی رو از رو سفره ی"زمزم دل" برداشتم که اثبات خواهری کرده باشم به خواهرانی که بهم انگ تک خوری میزنن. البته ایشون هم مطلب رو گویا از نمی دونم کدوم قسمت "همبستگی وبلاگنویسان مسلمان" برداشتن.
.... گفتم: چقدر احساس تنهایی میكنم … گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم… كاش میشد بهت نزدیك شم … گفتم: این هم توفیق میخواهد! گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی … گفتم: با این همه گناه… آخه چیكار میتونم بكنم؟ گفتم: دیگه روی توبه ندارم ... گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟ گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو میبخشی؟ گفتم: نمیدونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم میزنه؛ ذوبم میكنه؛ عاشق میشم! … توبه میكنم ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك ...
+ نوشته شده در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی
|
یادهایم از طرح خدمت رسانی به مناطق محروم(دیشموک۱)
چهار:
...همین برای توجیه شدن کافی بود. اگه اشتباه نکنم ۲روز رفتیم دانشکده کشاورزی کرج که توجیه بشیم!!! کلی آدم اومده بودن که ما رو بیارن تو باغ...اما... جلسات دخترونه توی خوابگاه واقعاً لازم و مفید بود و اگه کسی این جلسات رو نمی اومد معلوم نبود توی روستاها چه دسته گلهایی به آب داده می شد... اما از اون جلسات محترمانه که تو آمفی تئاتر برقرار بود فقط این یه جمله به دل و روح سرکش ما نشست:"رسول الله سنگ خوردند و هدایت کردند" ....(خدایش رحمت کناد گوینده این لطیفه را که سابق بر این مسئول بسیج دانشجوئی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران بود و دست بر قضا از جمله معدود دانشجویان الهیاتی دانشکده الهیات) البته نه اینکه خدای ناکرده گمان کنید که گوینده قصد داشته ما رو با یکی یه دونه خدا مقایسه کنه ...نه. و البته نه اینکه گمان کنید مردم با صفای مقصد ....نه. ولی برای من یکی که این همه به همه فخر فروخته بودم که دارم می رم طرح خدمت رسانی به مناطق محروم و کلی بیشتر از بی امکاناتی و دور بودن مسیر برای خلق الله سخن گفته بودم ......... این ضربه ناغافل نرم و ترد کلی به نفس پرورده ما چسبید و کلی معنویت در شریان های روحمان تزریق شد و به بافت ها رفت و سپس توسط وریدها جمع آوری شد و میرفت که خود را به آن تلمبه پر کار برساند و از آنجا هم به ریتین برود و هوای دمی را که به کیسه های هوایی می آمد سرشار از روشنی کند...(این توضیح لازم است که من ۳واحد فیزیولوژی اندام گذرانده ام)
+ نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی
|
|
|