تبليغاتX
حجره ی دانشجوئی یک بسیجی
دلم نیومد ازش ننویسم...

از قمرالاستشهادیین حزب الله لبنان...

کتاب پاره های پولاد به قلم حمید داوود آبادی در مورد شهدای استشهادی لبنان نوشته شده.( خودم هنوز نخوندمش )اما شما بخونید...!


وصیت نامه شهید علی منیف اشمر


بعداً ان شاءالله به این پیوندها اضافه می کنم تا اگه خدا قبول کنه به زور باهاش آشناتون کنم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 
راه افتادم سمت دلم

دوباره تردید همیشگی بین الحرمین

وقت نماز رسیده:پس سمت امام

خمینی ای امام...خمینی ای امام... ای مجاهد ای مظهر شرف...

می بینم ۲نفر سرباز رو که  با یه حلقه گل به سمت ضریح میان.اما شبیه مراسم های این مدلی که از تلویزیون پخش می شه شلوغ نیست.از لای پنجره ها مردی رو می بینم که ساده تر از مسئولان بلند پاست.

برای تکمیل ریا:به صف نماز جماعت می پیوندم.شهید علی منیف اشمر

بین الصلاتین عمو بلندگوئی خیرمقدم می گه به خانواده شهدای اشمر از لبنان!!!

پس اون آقاهه باباش بود و اون ۲ تا دخترایی که چادر عربی درست و حسابی سرشون بود هم....شهید محمد منیف اشمر

قلبم رو زیر زبونم حس می کنم....

ایکاش زبون قرآن رو و زبون عزیزترین مخلوقات خدا رو و البته زبون مشترک دینی مسلمون ها رو بلد بودم .

چند درصد از مردم کشور ما می تونن عربی صحبت کنن؟ فکر می کنم حداقل بین تحصیل کرده ها کم نیستن کسانی که به انگلیسی اندک اشرافی دارن.نمی تونیم با خواهرها و برادرهای خودمون صحبت کنیم اونوقت.... 

چقدر دلم می خواست...

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 
یادهایم از طرح خدمت رسانی به مناطق محروم(دیشموک۱)

سه:

عیدی عید خدمت رسانی...

میدون انقلاب شلوغه...ملت به خاطر پیروزی عسلین حزب الله جشن گرفتن...

آتش نشانی هم مستقر در محله که خدای نکرده کسی دچار ۴شنبه سوزی نشه...

معرفی نامه رو ازش می گیرم ...سربرگ بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران...چه سربرگ مهمی...

"الان من چه کار کنم خانم؟...چرا متوجه نیستید؟...این نامه از مرکز بسیج دان.........."

"این نامه برای ما ارزشی نداره...فقط اگه رئیس خوابگاه اجازه بده... ما ساعت ۹:۳۰ به بعد مهمان قبول نمی کنیم..

بی خیال ریا بشه:"خانم من فردا صبح باید برم طرح خدمت رسانی به مناطق محروم..."

"ما نمی تونیم کاری بکنیم...اجازه نداریم..."

انصافاً دختر خوش برخوردیه.همیشه ازش خوشم می اومد.

زنگ میزنم به حاجی مرکز خواهران...

"خانم زینب اسماعیلی می تونن بیان تو"...صدای نگهبانه...جای من نبودید وگرنه قبول می کردید که چه احساسی داره که نگهبان خوابگاه اذن دخولتون رو اعلام کنه....تازه کلی فخرتون می گیره اگه مسئول کل خوابگاه های دانشگاه تهران تماس گرفته باشه...

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 
یادهایم از طرح خدمت رسانی به مناطق محروم(دیشموک۱)

دو:

ماشاءالله گلوله اعتماد به نفس...

وهم برم داشته که ما خدمون صاحب مجلسیم و دیگه ثبت نام نیاز نداریم و اسممون ذاتاً تو لیسته...

دوستان هم بی انصافی نمی کنن و می گن:باید ثبت نام می کردی.

ان شاءالله سال آینده!!!!

هرچند که به کسی نمی گم ولی پیش خودم ادعام می شه که من ویزای طرح رو گرفتم و الان همه مدیون من هستن...

امتحانات تموم می شه و بر می گردم ولایت و به هیچ عنوان به روی پرروی خودم نمیارم که راهم ندادن و من الان در تعریف حکم سنگ روی یخ رو دارم...

۲روز مونده به اعزام که حاجی اون انسان های مدیون که هم او شوق طرح رو در این قلب سلیم من انداخته بود از فولاد(مرکز خواهران)تماس می گیره که:میای طرح؟!!!

عصر روز بعد بلیت تهران می گیرم و...پیش به سوی "طرح خدمت رسانی به مناطق محروم-بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران" 

+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  | 
یادهایم از طرح خدمت رسانی به مناطق محروم(دیشموک۱)

یک: 

همه چیز تق و لق بود...جلسه بعدی تکلیف رو روشن می کرد...

تاریخ و ساعت جلسه رو ازش می پرسم...

سوار مترو میشم و یک راست بهشت زهرا(س)...

"آقا سید!یه کاری بکن...همه چیز رو هواست...اگه تصویب نشه...مگه ما دل نداریم؟ تا نوبت ما شد سفره رو جمع کردن؟ آخه این انصافه؟ شما یه کاری بکن...من هم قول یه زیارت عاشورای ۱۰۰ لعن و ۱۰۰سلام رو می دم..."

به فاطمیه که می رسم زنگ می زنه...خدایا یعنی نتیجه چی شده؟...

دلم می خواد دوباره برگردم و یه دمت گرم اساسی به خود نازنینش بگم...

"طرح تصویب شد"

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 11 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی  |